پس از آفرینش آدم

پس از آفرینش آدم

خدا گفت به او: نازنینم آدم،

با تو رازی دارم ، اندکی پیشتر آی.

آدم آرام و نجیب آمد پیش

زیر چشمی به خدا می نگریست

محو لبخند غم آلود خدا

دلش انگار گریست.

"نازنینم آدم

( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید )

یاد من باش که بس تنهایم"

بغض آدم ترکید ،گونه هایش لرزید،

و به خدا گفت:

من به اندازه ی...

من به اندازه ی گلهای بهشت ... نه...

به اندازه عرش... نه... نه

من به اندازه ی تنهاییت ای هستی من

دوستدارت هستم.

آدم کوله اش را برداشت.

خسته و سخت قدم بر می داشت،

راهی ظلمت پر شور زمین.

طفلکی بنده غمگین ، آدم

در میان لحظه ی جانکاه هبوط ،

زیر لبهای خدا باز شنید که گفت:

نازنینم آدم، نه به اندازه ی تنهایی من

نه به اندازه ی عرش،

نه به اندازه ی گلهای بهشت

که به اندازه یک دانه گندم فقط یادم باش.

نازنینم آدم، نبری از یادم!
دیدگاه ها (۱)

زیاد استقبال نمیشه متاسفانه پارت سه

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۸" در آغوش رویای آبی ات " ...

نازنینم آدم... نبری از یادم پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به ا...

نازنینم اَدم....با تو رازی دارم !..اندکی پیشتر اَی ......اَد...

حتما بخونیدش✌ پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم...

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم.... با تو را...

راز آفرینش پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم......

پس از آفرینش آدم خدا گفت به او :نازنینم آدم ... با تو رازی د...

این متنو خیلی دوست دارم:))پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط