چپتر سوم: سایهها و نور (نبرد برای محافظت)
چپتر سوم: سایهها و نور (نبرد برای محافظت)
موضوع: شروع یک دوران جدید و اولین تهدید
هفتهها گذشت. دختر که نامش را «هانا» بود در امنترین قسمت عمارت بانتن تحت مراقبت بود. او هنوز هم کمی از گذشته میترسید، اما نگاههای سنگین و سرد مایکی، حالا به گرمایی آرام و محافظتگرانه تبدیل شده بود. هانا نمیدانست چرا این مرد قدرتمند و ترسناک، همیشه در سایه اتاقش مینشیند تا فقط مطمئن شود او نفس میکشد، اما او در حضور مایکی، احساس امنیت میکرد.
اما آرامش، تنها یک توهم بود.
اطلاعات درباره وجود هانا در میان گروههای رقیب پیچیده بود. گروههایی که همیشه منتظر یک لحظه ضعف برای سقوط بانتن بودند.
یک شب، وقتی باران شدیدی به توکیو میبارید، صدای انفجار از ورودی اصلی عمارت شنیده شد. مهاجمان، که از نفوذگران آموزشدیده بودند، توانسته بودند از سد دفاعی اولیه عبور کنند. هدف آنها مشخص بود: دختر.
مایکی، که از خواب پریده بود، با چشمان بیرحمی که یادآور دوران تاریکترش بود، از تخت بلند شد. او دیگر آن مایکیِ منفعل نبود. او حالا انسانی بود که برای محافظت از چیزی که دوست داشت، حاضر بود تمام دنیا را به آتش بکشد.
«سانزو! همه جا رو بستید!» فریاد مایکی در راهروها پیچید.
سانزو، که حالا تمام وفاداری خود را با یک جنون جدید ترکیب کرده بود، با اسلحهای در دست، مثل یک سایهی مرگبار در راهروها حرکت میکرد. او نه برای دستور مایکی، بلکه برای جبران اشتباهش، با خشونت تمام از ورود هر کسی به اتاق هانا جلوگیری میکرد.
در میان درگیریها، هانا از پشت در اتاق، لرزان به صدای جیغ و شلیکها گوش میداد. ناگهان در با شدت باز شد. او فکر کرد مهاجم رسیده است، اما وقتی چشمانش به تاریکی راهرو افتاد، مایکی را دید. مایکی، در حالی که لباسش با خون دشمنان آلوده شده بود، اما نگاهش فقط به او بود.
مایکی به سمت او رفت، او را در آغوش گرفت و در حالی که صدای شلیکها در پسزمینه قطع میشد، زیر گوشش زمزمه کرد: «هیچکس... هیچکس دیگه نمیتونه بهت آسیب بزنه. حتی اگر مجبور بشم کل توکیو رو با خاک یکسان کنم.»
در آن لحظه، هانا متوجه شد که این مرد، فراتر از یک غریبه یا یک رهبر قدرتمند، همان کسی است که تمام زندگیاش را در سایهی او سپری خواهد کرد. جنگ تازه شروع شده بود، اما بانتن دیگر فقط یک سازمان جنایتکار نبود؛ آنها حالا یک خانوادهی خونین بودند که برای بقای کوچکترین عضوشان، آمادهی جنگ با کل جهان بودند.
چون یکم حمایت شد منم ذوق کردم دوباره پارت دادم مگرنه میخواستم کم کم صفحه رو ببندم
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فیک_انیمه
#فن_فکیشن_انیمه
موضوع: شروع یک دوران جدید و اولین تهدید
هفتهها گذشت. دختر که نامش را «هانا» بود در امنترین قسمت عمارت بانتن تحت مراقبت بود. او هنوز هم کمی از گذشته میترسید، اما نگاههای سنگین و سرد مایکی، حالا به گرمایی آرام و محافظتگرانه تبدیل شده بود. هانا نمیدانست چرا این مرد قدرتمند و ترسناک، همیشه در سایه اتاقش مینشیند تا فقط مطمئن شود او نفس میکشد، اما او در حضور مایکی، احساس امنیت میکرد.
اما آرامش، تنها یک توهم بود.
اطلاعات درباره وجود هانا در میان گروههای رقیب پیچیده بود. گروههایی که همیشه منتظر یک لحظه ضعف برای سقوط بانتن بودند.
یک شب، وقتی باران شدیدی به توکیو میبارید، صدای انفجار از ورودی اصلی عمارت شنیده شد. مهاجمان، که از نفوذگران آموزشدیده بودند، توانسته بودند از سد دفاعی اولیه عبور کنند. هدف آنها مشخص بود: دختر.
مایکی، که از خواب پریده بود، با چشمان بیرحمی که یادآور دوران تاریکترش بود، از تخت بلند شد. او دیگر آن مایکیِ منفعل نبود. او حالا انسانی بود که برای محافظت از چیزی که دوست داشت، حاضر بود تمام دنیا را به آتش بکشد.
«سانزو! همه جا رو بستید!» فریاد مایکی در راهروها پیچید.
سانزو، که حالا تمام وفاداری خود را با یک جنون جدید ترکیب کرده بود، با اسلحهای در دست، مثل یک سایهی مرگبار در راهروها حرکت میکرد. او نه برای دستور مایکی، بلکه برای جبران اشتباهش، با خشونت تمام از ورود هر کسی به اتاق هانا جلوگیری میکرد.
در میان درگیریها، هانا از پشت در اتاق، لرزان به صدای جیغ و شلیکها گوش میداد. ناگهان در با شدت باز شد. او فکر کرد مهاجم رسیده است، اما وقتی چشمانش به تاریکی راهرو افتاد، مایکی را دید. مایکی، در حالی که لباسش با خون دشمنان آلوده شده بود، اما نگاهش فقط به او بود.
مایکی به سمت او رفت، او را در آغوش گرفت و در حالی که صدای شلیکها در پسزمینه قطع میشد، زیر گوشش زمزمه کرد: «هیچکس... هیچکس دیگه نمیتونه بهت آسیب بزنه. حتی اگر مجبور بشم کل توکیو رو با خاک یکسان کنم.»
در آن لحظه، هانا متوجه شد که این مرد، فراتر از یک غریبه یا یک رهبر قدرتمند، همان کسی است که تمام زندگیاش را در سایهی او سپری خواهد کرد. جنگ تازه شروع شده بود، اما بانتن دیگر فقط یک سازمان جنایتکار نبود؛ آنها حالا یک خانوادهی خونین بودند که برای بقای کوچکترین عضوشان، آمادهی جنگ با کل جهان بودند.
چون یکم حمایت شد منم ذوق کردم دوباره پارت دادم مگرنه میخواستم کم کم صفحه رو ببندم
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فیک_انیمه
#فن_فکیشن_انیمه
- ۴۳۶
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط