لامذهب دلبری کردن را از بر بود!

لامذهب دلبری کردن را از بر بود!
می دانست کجا باید لبخندی بزند تا دین و دنیایم را برایش یک جا بدهم..
موهایش را طوری رویِ چشمانش می ریخت
که هوش و حواس از سرم می برد..
عطرِ تنش هربار ، نسبتِ مستقیم با حال و هوایش داشت ..
یک روز ، گرمِ گرم ... یک روز ، سردِ سرد
ترس داشتم ، ترسِ از دست دادنَش را ...
حسود بودم ، به آدم هایی که قبل از من
تمامِ این اطوارهایش را دیده بودند!
می نشستم ساعت ها فکر می کردم ،
که چند نفر را مثلِ من ، دیوانه یِ خودش کرده 
آنقدر فکر می کردم که یادم می رفت دوستش داشته باشم...!
که یادم می رفت شاید تمامِ این حس و حال را یک بار فقط در زندگی ام تجربه کنم..
درست آن جا که یادم رفت دستانِ ضعیفِ ظریف و زیبایِ زنانه اش را محکم بگیرم ،
آرام دستانم را رها کرد ..
آرام دستانم را
خودم را
دوست داشتنم را ...
رها کرد رفت !
.
دیدگاه ها (۱)

عاقبت یک روزبند های بلندِ کفشم را باز میگذارم و میدومآنقدر ک...

رفتنت مرا نمی ترسانداهل جنگ و دعوا هم نیستمفقط خودت را جای م...

یک نفر را دوست بدارانگونه که هیچکس را نداشته ای،یک نفر را عا...

من دیگر متعلق به او هستم

خواب رویایی part: ۸ «آخر» _ اگر ...

سلاممممم چطورین؟اینم خدمت شما [ازمایشگاه سرد]♧فصل اول♧پارت پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط