p44

اولین صدایی که شنیدم صدای لالایی خواندن شخصی برای فرزندش بود و صدای خنده ی جیغ مانند یک نوزاد
با باز کردن چشمانم در راهرویی تاریک بودم یعنی من مرده بودم و این جهنم من بود ؟
در صدای لالایی لرزشی به وجود آمد و نشان از این بود که مادر آن کودک داشت گریه میکرد به سمت صدا رفتم خنده ی کودک قطع شده بود اما مادر هنوز لالایی میخواند
صدای آن مادر بسیار دلنشین بود و لالایی اش به گوشم مانند آهنگی از اعماق اقیانوس بود
با دیدن حاله ی سفیدی از پشت دیوار خودم از پشت دیوار بیرون آمدم و گفتم : ببخشید اینجا کجاست ؟
آن زن حاله ی سفید عجیب و آرامش بخشی داشت و بی اهمیت به من کودکش را محکم در آغوش گرفته و اشک می‌ریخت
باز از او پرسیدم : ببخشید من باید کجا برم
آن زن هیچ جوابی نداد کمی که دقت کردم با دیدن چهره ی آن زن زبانم بند آمد
چهره اش انگار تغلیدی از من بود اما بر خلاف من موهای طلایی داشت و چشمانش آبی بود حاله اش قدرتمند بود و کودک در آغوشش به خواب شیرینی فرو رفته بود او مادرم بود
اشک از چشمانم سرازیر شده بود با فریاد گفتم : مامان من اینجام
اما او حرف من را نمی‌شنید
مردی با حاله ای تقریبا تاریک به اتاق آمد و رو به مادرم زانو زد و کودک را نوازش کرد چشمانش سیاه بود و موهای سیاهش مانند من بود
نزدیک رفتم و میخواستم آن ها را در آغوش بکشم اما با نزدیک بردن دستم به سمتشان فقط مشتی هوا را لمس کردم
با گریه و عصبانیت بر زمین زانو زدم
اشک در چشمان والدینم حلقه زده بود و کودک را کودک را محکم در آغوش گرفته بودند
مردی با حاله ی سفید از کنار من گذشت و به سمتشان رفت و کودک را به زور از اغوششان بیرون کشید و برد
مادرم با رفتن نوزاد بر زمین افتاد و پدرم شانه های او را محکم گرفته بود
قبل از اینکه تمام آن ها محو شوند با فریاد گفتم : دوستون دارم مامان بابا خیلی دوستون دارم
لحظه ای بعد از محو شدن آن خاطره در همان راهروی اصلی از جایم بلند شدم اشک هایم نمی‌گذاشتند چیزی را ببینم اما با فرو رفتن در آغوش شخصی به خودم امدم مادرم مرا بغل کرده بود
با تمام توانم او را بغل کردم مادرم با لبخند موهایم را نوازش کرد و گفت : دخترم ما واقعا بهت افتخار میکنیم و دوست داریم
گفتم: مامانی خیلی دلم برات تنگ شده دوست دارم
لحظه ای بعد پدرم به سمتمان آمد و در کنار مادر نشست و محکم دستم را گرفت و گفت : متأسفیم که تنهات گذاشتیم مجبور بودیم و باز هم مجبوریم تو را با خانواده ی فانی ات شریک شویم
دست او را محکم گرفتم و گفتم : بابا من نمی‌خوام برگردم من می‌خوام پیشتون بمونم
در حالی که اشک در چشمانشان جمع شده بود چیزی را زمزمه کردند که من متوجه آن نشدم لحظه ای بعد پدرم دستم را بوسید و مادرم موهایم را و سپس آنها محو میشدند
اینبار با لبخند و با تمام توانم گفتم : خیلی دوستون دارم لطفاً تنهام نزارید و کمکم کنید
چند ثانیه بعد با حس سنگینی بر دستانم چشمانم را باز کردم
ادامه دارد ....
دلم برای والریا سوخت بیچاره مجبور شد دوباره برگرده با ویزلی ها
دیدگاه ها (۲)

وضعیت من در نوشتن فیک ها و تک پارتی ها 😂😂

این دقیقا خودمم

p43

مهمون ناخوانده امروزمون و بلاخره فردا برمیگردم خونه و سعی می...

رمان فیک پارت 7ر:یهو دستی دور کمرم حلقه شد بنده هم خوب پولیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط