....

....
...
داغدار تو و دستان علمدار توام
دست بر سینه ام و نوکر دربار توام
قد کشیدم وسط هیأتتان آقا جان
از همان روز ازل مست و گرفتار توام
یاد داده است به من سینه زنی را پدرم
مادرم گفت چه خوب است عزادار توام
تو کرم کرده ای و من شده ام روضه نشین
خوب فهمیده ام ارباب که سربار توام
نیستم لایق و با این همه لطفت اقا
تو طلبکاری و عمریست بدهکار توام
نگرانم من از آن روز ببینم محشر
با گناهان خودم در صف اغیار توام
واژه هایم همگی رنگ فراقت دارند
ای طبیبا نظری، در تب دیدار توام
شده ام شاعر و با قافیه های شعرم
داغدار تو و دستان علمدار توام
دیدگاه ها (۱)

ﺁﻗﺎ ﺑﯿﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺭﻗﯿﻪ ﻫﻮﺍ ﭘﺲ ﺍﺳﺖ .....ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﻨﺖ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺷﯿﻌ...

زن عاشق میگه اگه اتفاقی برات بیفته میمیرمولی مرد عاشق میگه ب...

درس عبرتگویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای...

حکایت چهارم:عارفی راگفتند:خداوند را چگونه میبینی؟!گفت آنگونه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط