آوای شب
آوای شب
پارت (ادامه) ۳۱
ویو نویسنده
ناگهان ببری از داخل بوته ها بیرون آمد انیا با تعجب به ببر نگاهی کرد
انیا دید که دامیان نترسیده فقط تعجب کرد ، انیا سرش را میچرخاند و ببر هم تکرار میکرد ... هر کاری که انیا میکرد ببر تکرار میکرد
دامیان با خوشحالی به سمت ببر رفت به آرامی در گوشش چیزی گفت
ببر انگاری میتوانست زبان دامیان را بفهمد ... ناگهان غرشی بلند و عظیم کرد که تا کل جنگل رسید
تمام ببر ها و شیر ها جمع شدن
انیا که کمی تعجب کرده بود
دامیان : انیا اینها دوستان من هستن
...راستش من کوچیک که بودم خیلی به جنگل می اومدم و زیاد با جنگل زیاد آشنا نبودم وقتی می گشتم پرنده ها چه چه زنان از کنارم رد می شدند ، زیبایی رنگین و با وقار بود انیا روی تنه درختی افتاده بود نشست و به حرف های دامیان خوب گوش میداد
دامیان (ادامه داد) : راستش چون تازه چند روزی بود که وارد جنگل شده بودم و اشنایتی نداشتم ولی همین رفیق منو پیدا کرد .
ویو دامیان ( فلش بک به اون روز)
من در حال راه رفتم بودم که دیدم ببری دقیقا روبرومه ... ببر تا منو دید پنچه ها شو جمع میکرد روی زمین میکشید ، یواش یواش نزدیکم میشد
من خود به خود دستم را جلوی او قرار دادم و چشمانم را بستم ... میترسیدم
ناگهان دستم را لیس میزند و سرش را روی دستم تکان می دهد
سرش را دست کشیدم و نازش کردم و خیلی زود باهام صمیمی و من را به بقیه خانواده اش معرفی کرد
ویو نویسنده
دامیان کنار انیا نشست و گفت : ولی تو از هر چیز تو دنیا برام مهم تری حتی خودم
انیا لبخند ی دلنشینی به دامیان زد
گفت : ارباب منم همینطور 🎀💞
انیا (ادامه داد) : راستش منم با حیوانات مخصوصا پرنده ها رابطه دوستانه و صمیمی دارم .... چون منو پرنده ها بزرگ کردن
دامیان با تعجب به آنیا نگاه کرد
گفت : چطور با هاشون ارتباط برقرار میکنی ؟
انیا با صدای بسیار زیبا و بلند خواند که تمام پرنده در او جمع شدن و دائم آنیا را آرام نوک میزدند انیا هم بجای اینکه دردش بگیرد قلقلکش میاد و میخندید
دامیان که خنده واقعی انیا را برای اولین بار دید محو نگاهش شد .....
و بفرما ۱۳۰ تایییی مان مبارکککککککک💘🎀💞😊😊😊☺☺😳
پارت (ادامه) ۳۱
ویو نویسنده
ناگهان ببری از داخل بوته ها بیرون آمد انیا با تعجب به ببر نگاهی کرد
انیا دید که دامیان نترسیده فقط تعجب کرد ، انیا سرش را میچرخاند و ببر هم تکرار میکرد ... هر کاری که انیا میکرد ببر تکرار میکرد
دامیان با خوشحالی به سمت ببر رفت به آرامی در گوشش چیزی گفت
ببر انگاری میتوانست زبان دامیان را بفهمد ... ناگهان غرشی بلند و عظیم کرد که تا کل جنگل رسید
تمام ببر ها و شیر ها جمع شدن
انیا که کمی تعجب کرده بود
دامیان : انیا اینها دوستان من هستن
...راستش من کوچیک که بودم خیلی به جنگل می اومدم و زیاد با جنگل زیاد آشنا نبودم وقتی می گشتم پرنده ها چه چه زنان از کنارم رد می شدند ، زیبایی رنگین و با وقار بود انیا روی تنه درختی افتاده بود نشست و به حرف های دامیان خوب گوش میداد
دامیان (ادامه داد) : راستش چون تازه چند روزی بود که وارد جنگل شده بودم و اشنایتی نداشتم ولی همین رفیق منو پیدا کرد .
ویو دامیان ( فلش بک به اون روز)
من در حال راه رفتم بودم که دیدم ببری دقیقا روبرومه ... ببر تا منو دید پنچه ها شو جمع میکرد روی زمین میکشید ، یواش یواش نزدیکم میشد
من خود به خود دستم را جلوی او قرار دادم و چشمانم را بستم ... میترسیدم
ناگهان دستم را لیس میزند و سرش را روی دستم تکان می دهد
سرش را دست کشیدم و نازش کردم و خیلی زود باهام صمیمی و من را به بقیه خانواده اش معرفی کرد
ویو نویسنده
دامیان کنار انیا نشست و گفت : ولی تو از هر چیز تو دنیا برام مهم تری حتی خودم
انیا لبخند ی دلنشینی به دامیان زد
گفت : ارباب منم همینطور 🎀💞
انیا (ادامه داد) : راستش منم با حیوانات مخصوصا پرنده ها رابطه دوستانه و صمیمی دارم .... چون منو پرنده ها بزرگ کردن
دامیان با تعجب به آنیا نگاه کرد
گفت : چطور با هاشون ارتباط برقرار میکنی ؟
انیا با صدای بسیار زیبا و بلند خواند که تمام پرنده در او جمع شدن و دائم آنیا را آرام نوک میزدند انیا هم بجای اینکه دردش بگیرد قلقلکش میاد و میخندید
دامیان که خنده واقعی انیا را برای اولین بار دید محو نگاهش شد .....
و بفرما ۱۳۰ تایییی مان مبارکککککککک💘🎀💞😊😊😊☺☺😳
- ۳۱۱
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط