همه چیز از سفر آرا رها یا مهراب وباران به اون ویلای

همه چیز از سفر آراـ رهاـ ڪیا ـ مهراب وباران به اون ویلای ترسناکـ شروع میشه…جایی که *عطا*سر کرده ی گروه مرگ برای اون ها تعیین کرده…بوی مرگ در دل این ۵ جوون طنین میندازه!
و دل هایی که به هم گره میخورند برای شروع عشقے با طعم شکلات تلخــــــ….
باران میره برای انتقام
آرا برای استقلال
رها برای همراهی
مهراب و کیا برای تحقیقات …
به قلم هانی محمدے. ـ نشانه ی تکلم شخص اول /نشانه ی تکلم شخص مقابل
از زبان رها:
ـ آرا چرند نگو
/من تصمیممو گرفتم همینی که گفتم رها!
ـ اخه تو کجا ویلایی ب اون فضاحت کجا!!از جونت سیر شدی؟
/هیسـ پشیمونم نکن رها …من بالاخره تصمیم گرفتم استقلالمو نشون بدم حتی شده برای چند روز…خستم از دست زیر دست ناپدری بودم…بفهم منو …من به سن قانونی رسیدم..حق انتخاب دارم..اگه این ۵ سال شوهر مامانو تحمل کردم صرفا برای احترام به بزرگتر بوده. میفهمی این ۵ سال زندگیمو نکبت برداشته…حالام که کنکور قبول نشدم حداقل میرم چند روز اونجا کمی آروم شم…
ـ آرا اگه بلایی سرت بیاد من چی کار کنم..یوونه میشم مادرت دق میکنه به خدا کیوان هم ناراحت میشه…
/خخخ کیوان؟؟؟زارت خواهر ..فک کن کیوان ناپدری ۵ساله ی من ناراحت شه!خوشحالم میشه بابا!!
واقعا از بابت زندگی آرا ناراحت بودم…میدونستم خونشون جهنمه… کیوان میخواست ب زورم که شده شوهرش بده.چقدر سرزنش شده بود که کنکور قبول نشد عزممو جزم کردم و گفتم
ـ یادت میاد روز اول گفتم تا اخرش باهمیم…گفتی نه!…گفتم تا کجا باهمیم؟…گفتی دوستیمون تا نداره….حالا داری میزنی زیرش آرا!
کلافه دستی به موهای پرپشت قهوه ایش کشید .
/تو ام بیا رها…
ـ چـ…چی؟من
/نکنه میترسی رها!
واقعا هم میترسیدم با غرور ساختگی گفتم
ـ منو ترس؟؟؟؟هه آخه فکر کن رها فصاحتی از چیزی بترسه!…من مشکلم خونوادمن…بابام . مامانم. رامین✓داداشم✓عمرا بزارن جایی برم!
پچ پچ کنان گفت
/میزارن!راهشو من بلدم…بشین تا بگم…
از زبان باران…
واقعا جنوب حتی توی پاییز هم گرم بود…داشتم هلاک میشدمـ آخرین قلوه سنگو توی آب پرتاب کردم….با صدای شلپش بع فکر فرو رفتمـــــ…من داشتم توی یه آینده ی پر خطر پا میذاشتمـــ…!پر خطر..خطری که سال پیش به قیمت جون خانوادم تموم شد!کرمانشاه بار ها رفته بودم ولی همراه بابا و مامان…… آره من باران محب تنها فرزند خانواده ی مرحومم داشتم ریسک میکردم..
بعد ۲۰ سال داشتم یه کار پر هیجات انجام میدادم….قرار بود با چند نفر دیگه که حتی اسمشون رو هم نمیدونستم بریم کرمانشاه توی ویلایی که عطا خان تعیین کرده بود و



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%b4%da%a9%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

نام کتاب:عاشقی ممنوع نویسند:غزاله شریف موضوع:پلیسی،عاشقانه خ...

نویسنده: گیسو پاییز کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه، اجت...

چرا؟ ولی باز از اون دل بستگی ای میترسم که تهش مثل بارون شه. ...

نام کتاب : عشق و انتقام Fati نویسنده : ۱۸ حادثه ای– موضوع : ...

Anya x Damian پارت۲۹

otagh baghli part 12 بعد این که رفت منم دیگه نشستم پشت فرمون...

ستاره ای درمیان تاریکی پارت۱۹🌌اما امروز، تو پارکی که ازمایشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط