چشمان روشنت غزلی از بهار داشت

چشمان روشنت غزلی از بهار داشت
فصلی که عشق با دلِ تنگم قرار داشت

از روزگار گفتی و با هم قدم زدیم
اما نه آن‌قَدَر که دلم انتظار داشت

رفتی شبیه آمدنت، ساده و غریب
چشمت نگفت با دلم آخر چه کار داشت

👤پوریا شیرانی


🌙
دیدگاه ها (۰)

 هر شبچشم به راه خوابی هستمکه نمی‌آید ... چه بی‌تابانه ب...

‌‏عشق‏زمانے اتفاق می‌افتد ‏ڪه معشوق به شما ‏قطعه‌اے از روحتا...

رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر همنه گرفتی دگر از عاشق آزر...

فکرِ عاقل کردنم، هرگز نباش…●♪♫من از این دیوانگی، سَر میــــر...

part28

جرات داری...؟ p1جونگکوک همیشه توی جمع شلوغ‌تر از بقیه به نظر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط