#پشیمانی
#پشیمانی
پارت 1
عادت کرده بودم به هر حال 6 سال بود که خدمتکار بودم ...
طبق معمول ساعت 5:30 صبح از خواب بیدار شدم . صورتمو شستم و زودتر از همه صبحونه خوردم و مشغول به کار شدم . جارو حیاط رو برداشتم و رفتم جارو کنم .از پشت پنجره های بزرگ و زیبای عمارت بقیه خدمه رو میدیدم که یکی یکی بیدار دارن میشن و می خوان صبحونه بخورن . اهمیتی ندادم و مسغول کار شدم .
.............................
نیم ساعت گذشته بود . هنوز یه مقدار از حیاط رو تمیز کرده بودم . امروز بهم جز تمیز کردن کل حیاط امارت چیزی نداده بودن . البته حیاط امارت اینقدر بزرگ بود که فکر کنم تنهایی تا شب طول بکشه . دوباره مشغول به کار شدم که صدای شکستن ظرف اومد و ناگهان داد آجوما رفت هوا . حتما طبق معمول نیلا یه دست گلی به آب داده بود . از پنجره های امارت به داخل نگاهی انداختم و شکم رو به یقین تبدیل کردم . هوففففف اون دختره تازه اومده بود اینجا و همش گند میزد . دلم براش سوخت . یاد خود قبلیم افتادم . درسته که الان کارام رو درست انجام ولی قبلا ..... اههههه اصلا به من چه .
آجوما داشت دعواش میکرد که ناگهان هان سون ( ارباب امارت ) از پله ها اومد پایین و دادی کشید و همه خفه شدن . داشت یه چیزی میگفت و یه لیستی رو داد دست اجوما . یه لحظه فکر کردم دیدم امروز همون روزه . بعد از حرفش آجوما داشت به سمت حیاط میومد . جز من کسی تو حیاط نبود . دلهره گرفتم . نکنه من باشم ؟ نجات پیدا میکنم ؟ همچی بهتر میشه یا بدتر ؟ خوشحال بودم که از دست هان سون نجات پیدا میکنم اما اگه بعدی بدتر باشه چی ؟ درست حدس زدم اومد سمتم و اسمم رو صدا زد
اجوما : اتتتتت
+ بله آجوما
اجوما : امروز نمیخواد کار کنی . برو آماده شو
تموم شد ! فروختنم . نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت
آجوما : خب ؟
+ چشم
آجوما : آفرین . بالاخره از دستت راحت میشم دختره ی بی ادب
من وقتی تازه اومده بودم با دختر آجوما دعوا کردم و از اون موقع خیلی باهام بد شده . البته با همه بده زنیکه ... ولش کن خوبیش اینه که امروز کار نمیکنم . اگه قراره چیز بدتری در انتظارم باشه لاقل این امروز رو خوش بگذرونم . رفتم سمت اتاقم و پریدم رو تخت . می خواستم بخوابم که با خودم گفتم اول وسایلم رو جمع کنم بعد .
خب بچه ها این پارت اول رمانم به نظرتون ادامه بدم؟ حتما نظرتونو بهم بگید
پارت 1
عادت کرده بودم به هر حال 6 سال بود که خدمتکار بودم ...
طبق معمول ساعت 5:30 صبح از خواب بیدار شدم . صورتمو شستم و زودتر از همه صبحونه خوردم و مشغول به کار شدم . جارو حیاط رو برداشتم و رفتم جارو کنم .از پشت پنجره های بزرگ و زیبای عمارت بقیه خدمه رو میدیدم که یکی یکی بیدار دارن میشن و می خوان صبحونه بخورن . اهمیتی ندادم و مسغول کار شدم .
.............................
نیم ساعت گذشته بود . هنوز یه مقدار از حیاط رو تمیز کرده بودم . امروز بهم جز تمیز کردن کل حیاط امارت چیزی نداده بودن . البته حیاط امارت اینقدر بزرگ بود که فکر کنم تنهایی تا شب طول بکشه . دوباره مشغول به کار شدم که صدای شکستن ظرف اومد و ناگهان داد آجوما رفت هوا . حتما طبق معمول نیلا یه دست گلی به آب داده بود . از پنجره های امارت به داخل نگاهی انداختم و شکم رو به یقین تبدیل کردم . هوففففف اون دختره تازه اومده بود اینجا و همش گند میزد . دلم براش سوخت . یاد خود قبلیم افتادم . درسته که الان کارام رو درست انجام ولی قبلا ..... اههههه اصلا به من چه .
آجوما داشت دعواش میکرد که ناگهان هان سون ( ارباب امارت ) از پله ها اومد پایین و دادی کشید و همه خفه شدن . داشت یه چیزی میگفت و یه لیستی رو داد دست اجوما . یه لحظه فکر کردم دیدم امروز همون روزه . بعد از حرفش آجوما داشت به سمت حیاط میومد . جز من کسی تو حیاط نبود . دلهره گرفتم . نکنه من باشم ؟ نجات پیدا میکنم ؟ همچی بهتر میشه یا بدتر ؟ خوشحال بودم که از دست هان سون نجات پیدا میکنم اما اگه بعدی بدتر باشه چی ؟ درست حدس زدم اومد سمتم و اسمم رو صدا زد
اجوما : اتتتتت
+ بله آجوما
اجوما : امروز نمیخواد کار کنی . برو آماده شو
تموم شد ! فروختنم . نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت
آجوما : خب ؟
+ چشم
آجوما : آفرین . بالاخره از دستت راحت میشم دختره ی بی ادب
من وقتی تازه اومده بودم با دختر آجوما دعوا کردم و از اون موقع خیلی باهام بد شده . البته با همه بده زنیکه ... ولش کن خوبیش اینه که امروز کار نمیکنم . اگه قراره چیز بدتری در انتظارم باشه لاقل این امروز رو خوش بگذرونم . رفتم سمت اتاقم و پریدم رو تخت . می خواستم بخوابم که با خودم گفتم اول وسایلم رو جمع کنم بعد .
خب بچه ها این پارت اول رمانم به نظرتون ادامه بدم؟ حتما نظرتونو بهم بگید
- ۱۰۷
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط