پارت دو جوجه تیغی من
پارت دو جوجه تیغی من
صدای آژیر یوای اومد و شیگاراکی و نومو و کوروگیری اومدن
ویو کاترین
چند تا تبه کار اومده بودن و یکیشون که یه دست رو صورتش بود گفت که من رو میخوان ولی کاتسوکی پرید جلوم(آقامون جنتلمنه جنتلمنه😔☝🏻)و گفت:شما اونو هیجا نمیبرین
ولی شیگاراکی به سمت باکو حمله کرد و من یه سپر یخی ساختم بعد آبش کردم و یه کاتانا ساختم و با لحن ترسناک گفتم:برای چی منو میخواین؟
شیگاراکی:چون کوسه ی قوی داری و اگه یه تبهکار
بشی خیلی خوب میشه
یهو با کاتانام بهش حمله کردم و اون کلی زخمی شد و من اجازه نمیدادم از کوسش استفاده کنه
شیگاراکی:کوروگیری اون دختر رو بگیر
باکوگو دستم رو کشید به سمت خودش و گفت: عمرانمیزارم اونو ببرید
دنکی:کیریشیما بنظرت اونا تو رابطن؟
ایجیرو:نمیدونم باید از خودشون بپرسی ولی احتمالش هست
«خب دیگه نویسنده گشایش میشه مثلاً جنگ تموم شد و خوابگاه رو ساختن »
«داخل خوابگاه»
باکوگو نشسته بود و سر گوشی بود و یهو کاترین اومد
کاترین: کاتسوکیییی
باکو:ها؟
کاترین:حوصلم سر رفته
باکو:خو چیکار کنم ؟
کاترین از سر و کول باکو آویزون شده بود و باکو هم محل نمیداد یه جورایی میخواست سرش داد نزنه
دنکی:ام...کاترین تو و باکوگو باهم نسبتی دارین؟
کاترین:من دختر خالشم و چون مامان و بابام رفتن به ی کشور دیگه من هر روز به اونا سر میزنم😁
ایجیرو:که اینطور
یهو ایزاوا وارد میشود
ایزاوا:بچه ها ما تحقیق کردیم و فهمیدیم اونا به زودی یه گروه جمع میکنن و به ما حمله میکنن ...خب کاترین
کاترین:بله سنسه؟
ایزاوا:اونا دنبال توان؟
کاترین :بله
خب خیلی زیاد شد بسه 🗿
چطور شده؟
پارت بعدیو امروز میزارم
صدای آژیر یوای اومد و شیگاراکی و نومو و کوروگیری اومدن
ویو کاترین
چند تا تبه کار اومده بودن و یکیشون که یه دست رو صورتش بود گفت که من رو میخوان ولی کاتسوکی پرید جلوم(آقامون جنتلمنه جنتلمنه😔☝🏻)و گفت:شما اونو هیجا نمیبرین
ولی شیگاراکی به سمت باکو حمله کرد و من یه سپر یخی ساختم بعد آبش کردم و یه کاتانا ساختم و با لحن ترسناک گفتم:برای چی منو میخواین؟
شیگاراکی:چون کوسه ی قوی داری و اگه یه تبهکار
بشی خیلی خوب میشه
یهو با کاتانام بهش حمله کردم و اون کلی زخمی شد و من اجازه نمیدادم از کوسش استفاده کنه
شیگاراکی:کوروگیری اون دختر رو بگیر
باکوگو دستم رو کشید به سمت خودش و گفت: عمرانمیزارم اونو ببرید
دنکی:کیریشیما بنظرت اونا تو رابطن؟
ایجیرو:نمیدونم باید از خودشون بپرسی ولی احتمالش هست
«خب دیگه نویسنده گشایش میشه مثلاً جنگ تموم شد و خوابگاه رو ساختن »
«داخل خوابگاه»
باکوگو نشسته بود و سر گوشی بود و یهو کاترین اومد
کاترین: کاتسوکیییی
باکو:ها؟
کاترین:حوصلم سر رفته
باکو:خو چیکار کنم ؟
کاترین از سر و کول باکو آویزون شده بود و باکو هم محل نمیداد یه جورایی میخواست سرش داد نزنه
دنکی:ام...کاترین تو و باکوگو باهم نسبتی دارین؟
کاترین:من دختر خالشم و چون مامان و بابام رفتن به ی کشور دیگه من هر روز به اونا سر میزنم😁
ایجیرو:که اینطور
یهو ایزاوا وارد میشود
ایزاوا:بچه ها ما تحقیق کردیم و فهمیدیم اونا به زودی یه گروه جمع میکنن و به ما حمله میکنن ...خب کاترین
کاترین:بله سنسه؟
ایزاوا:اونا دنبال توان؟
کاترین :بله
خب خیلی زیاد شد بسه 🗿
چطور شده؟
پارت بعدیو امروز میزارم
- ۲.۴k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط