زمرد های صورتی پارت²
زمرد های صورتی پارت²
انیا:«چی اونا که پسرخاله ما نیستن منظور پسر دوم چیه؟»
پنج دقیقه بعد °^
لوکا:«باورم نمیشه که خوابش برده اونم تو روز اول مدرسه!🗿 ولی حتی تو خوابم نازه کاش....عه عه صورتشو برگردوند اونور که ...!🥲»
دامیان:«این دختر تا حالا سرکلاسا بیدار بوده؟🗿با این حال چقد ناز خوابیده....چی ؟ دامیان به خودت بیا تو هیچ حسی به اون دختر پا کوتاه نداری اصلا هم ناز نخوابیده مطمنن عوارض دیر خوابیدنه اره اره هیچ دلیل دیگه ای نداره اره چون دیر خوابیدم اینجوری شدم »
دینگ دینگ °^
بکی : آنیا منو انیلا میخوایم بریم بوفه توهم میای ؟
انیا: اره بزنید بریمممم
لوکا و لوکاس: میشه ماهم بیایم؟
بکی : من اوکیم شما چی ؟
انیلا: خب چرا که نه
انیا: آنیا هم مشکلی نداره
انیا طبق معمول به بسته بادوم زمینی برداشت و خواست حساب کنه که لوکا واسش حساب کرد
انیا: من خودم میتونم حساب کنم
لوکا: میدونم فقط خواستم این بار مهمون من باشی ، مشکلی که نداری؟
انیا: اوم...نه
لوکا: خب خیلی هم عالی... بیا بریم بشینیم بقیه رفتن نشستن!
انیا: بریم
چند دقیقه بعد °^
انیا: من میخوام برم کلاس به چیزی بیارم منتظرم بمونید
انیلا: آنیا میخوایم بریم حیاط بیا حیاط باشه؟
انیا: باش پس شما برید منم میام
ویو آنیا°^
رفتم کلاس که دفتر نقاشیمو بردارم که دیدم لوکا هم اومد
انیا: عه چرا اومدی داشتم میومدم
لوکا بدون اینکه چیزی بگه اومد نزدیک هی اومد نزدیک تر منم کم کم عقب عقب میرفتم
انیا: داری چیکار میکنی ؟ انیا داره کم کم میترسه«وایسا ببینم تو ذهنش چی میگه .....چرا هیچی نمیگه ؟»
انقد رفتم عقب که خوردم به دیوار و دیگه نمیتونستم برم عقب لوکا نزدیک صورتم شد منم از ترس چشمامو بستم
لوکا: یه مژه رو صورتت بود اونو برداشتم ... چرا چشماتو بستی؟
انیا:«چی فقط به خاطر یه مژه انقد اومد نزدیکم؟ وای بکی خدا بگم چیکارت نکنه همش تقصیر تو و اون فیلم های عاشقانه ته !» اوه...عا....مم..ممنونم
لوکا: خواهش میکنم بیا بر...
دینگ دینگ °
لوکا: اوه مث اینکه زنگ خورد
انیا: ار...اره !
ویو دامیان°^
داشتم میرفتم سرکلاس که دیدم اون پا کوتاه هم رفت تو کلاس تقریبا داشتم میرسیدم که دیدم اون پسر جدیده لوکا هم رفت تو رفتم تو کلاس که دیدم داره به اون پا کوتاه نزدیک میشه از قیافه اون کله صورتی میشد دید که ترسیده نمیدونم چرا داشتم میرفتم که فک لوکا رو بیارم پایین که یهو
(همون مکالمه لوکا و آنیا رو شنید)
دامیان:«واسه برداشتن یه مژه چرا باید انقد نزدیکش بشه ؟ وایسا ببینم اصلا به من چه؟ دیگه نباید دیر بخوابم »
دینگ دینگ °^
انیا:«چی اونا که پسرخاله ما نیستن منظور پسر دوم چیه؟»
پنج دقیقه بعد °^
لوکا:«باورم نمیشه که خوابش برده اونم تو روز اول مدرسه!🗿 ولی حتی تو خوابم نازه کاش....عه عه صورتشو برگردوند اونور که ...!🥲»
دامیان:«این دختر تا حالا سرکلاسا بیدار بوده؟🗿با این حال چقد ناز خوابیده....چی ؟ دامیان به خودت بیا تو هیچ حسی به اون دختر پا کوتاه نداری اصلا هم ناز نخوابیده مطمنن عوارض دیر خوابیدنه اره اره هیچ دلیل دیگه ای نداره اره چون دیر خوابیدم اینجوری شدم »
دینگ دینگ °^
بکی : آنیا منو انیلا میخوایم بریم بوفه توهم میای ؟
انیا: اره بزنید بریمممم
لوکا و لوکاس: میشه ماهم بیایم؟
بکی : من اوکیم شما چی ؟
انیلا: خب چرا که نه
انیا: آنیا هم مشکلی نداره
انیا طبق معمول به بسته بادوم زمینی برداشت و خواست حساب کنه که لوکا واسش حساب کرد
انیا: من خودم میتونم حساب کنم
لوکا: میدونم فقط خواستم این بار مهمون من باشی ، مشکلی که نداری؟
انیا: اوم...نه
لوکا: خب خیلی هم عالی... بیا بریم بشینیم بقیه رفتن نشستن!
انیا: بریم
چند دقیقه بعد °^
انیا: من میخوام برم کلاس به چیزی بیارم منتظرم بمونید
انیلا: آنیا میخوایم بریم حیاط بیا حیاط باشه؟
انیا: باش پس شما برید منم میام
ویو آنیا°^
رفتم کلاس که دفتر نقاشیمو بردارم که دیدم لوکا هم اومد
انیا: عه چرا اومدی داشتم میومدم
لوکا بدون اینکه چیزی بگه اومد نزدیک هی اومد نزدیک تر منم کم کم عقب عقب میرفتم
انیا: داری چیکار میکنی ؟ انیا داره کم کم میترسه«وایسا ببینم تو ذهنش چی میگه .....چرا هیچی نمیگه ؟»
انقد رفتم عقب که خوردم به دیوار و دیگه نمیتونستم برم عقب لوکا نزدیک صورتم شد منم از ترس چشمامو بستم
لوکا: یه مژه رو صورتت بود اونو برداشتم ... چرا چشماتو بستی؟
انیا:«چی فقط به خاطر یه مژه انقد اومد نزدیکم؟ وای بکی خدا بگم چیکارت نکنه همش تقصیر تو و اون فیلم های عاشقانه ته !» اوه...عا....مم..ممنونم
لوکا: خواهش میکنم بیا بر...
دینگ دینگ °
لوکا: اوه مث اینکه زنگ خورد
انیا: ار...اره !
ویو دامیان°^
داشتم میرفتم سرکلاس که دیدم اون پا کوتاه هم رفت تو کلاس تقریبا داشتم میرسیدم که دیدم اون پسر جدیده لوکا هم رفت تو رفتم تو کلاس که دیدم داره به اون پا کوتاه نزدیک میشه از قیافه اون کله صورتی میشد دید که ترسیده نمیدونم چرا داشتم میرفتم که فک لوکا رو بیارم پایین که یهو
(همون مکالمه لوکا و آنیا رو شنید)
دامیان:«واسه برداشتن یه مژه چرا باید انقد نزدیکش بشه ؟ وایسا ببینم اصلا به من چه؟ دیگه نباید دیر بخوابم »
دینگ دینگ °^
- ۶۸۷
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط