گذشت

گذشت
تمام روزهایی که بعدها فهمیدم بهترین روزهای زندگیم بودند
آن اردیبهشت های خیس و خردادهای بلاتکلیف،
تیری که با فکرکردن به آن قلبم میسوزد.
مردادها و شهریورهای ملسی که مثل الو جنگلی دهانم را آب می اندازد
آن پارسالی که تو را داشتم
و سرخوش ترین زن شهر بودم..
باز نمیگردند
آن روزهایی که بستنی قیفیهایش طعم بوسه میداد
هفتِ عصرهایی که آفتاب با سماجت میتابید و خیال رفتن نداشت
و نمیگذاشت اسفالتها خنک شوند و عرق از سر و روی کوچه ها خشک شود
تا ما بزنیم به دل خیابان و خاطره بسازیم..
باز نمیگردند
آن روزهای قرار و دیوانگی
روزهای شعر و شور
به راستی کجا رفتند آن لحظه های سرخوش و عاشقانه
جسورترین زن شهر بودم وقتی در پیاده روهای شلوغ شهر دوست داشتنت را فریاد میزدم
دلم تنگ است
به جان جفتمان
برای آن مایی که یکساعت بی خبری از هم تا مرز جنون میکشاندمان
برای تیله های سیاه چشمانمان
که انعکاس تصویر یکدیگر بود
ازفاصله پنج سانتی..
چه بر سر عاشقانه هایمان آمد
این درد بی درمان چطور به جانمان افتاد
که زخمهایش روز به روز بیشتر دهان باز میکند
و من و تو را از پا در میاورد..
کجا ما "را گم کردیم
که تو"آن گوشه
تو" ماندی
ومن"این گوشه
من"..
#بیتاهراتیان
#عکس_نوشته
دیدگاه ها (۱)

پارت:²صبح، با صدای باز شدن پرده‌ها آغاز نشد؛ با صدای باران آ...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊⁴شَب هَمهِ ما یِڪی بود، اَما تاریڪی هایِمان فَر...

part58. . کنار تخت یونجون نشسته بود و دستاشو گرفته بود و پیش...

روزهایی هست مثل پیرزن یا پیرمرد خم می شوی روزهایی هست آدم با...

روزهایی هست مثل پیرزن خم می شویروزهایی هست آدم با خودش بد می...

آن روزها رفتندآن روزهای خوبآن روزهای سالم سرشارآن آسمان های ...

آن روزها رفتند آن روزهای خوبآن روزهای سالم سرشارآن آسمان ها...

میدانم روزهایی می‌آید که نشسته‌ام روی صندلی چوبی و کتاب میخو...

آن روزها رفتند آن روزهای خوب آن روزهای سالم سرشار آن آسما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط