+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.66⭐
(از زبون ا.ت)
آب رودخانه یخ زده بود و من دیگه هیچ حسی تو بدنم نداشتم. جونگ کوک هنوز محکم منو بغل کرده بود و با لنگ زدن تو آب پیش میرفت. هر قدمش با درد همراه بود، من خون گرمش رو رو شکم و رانم حس میکردم که با آب سرد قاطی میشد.
من فقط میلرزیدم. دندانام به هم میخورد.
(تو دلم، با صدای لرزون)
+ چرا ولِم نمیکنی... من برات فقط دردسر شدم... همه دارن به خاطر من میمیرن...
یه گلوله دیگه از بالای سرمون رد شد. جونگ کوک سریع منو پایینتر برد تو آب. چند ثانیه نفس نداشتم. وقتی بیرون اومدیم، با سرفه شدید هوا کشیدم و به سینهش چسبیدم، نه از روی علاقه، فقط از ترس غرق شدن.
(با صدای ضعیف و شکسته)
+ کوک... تو زخمی شدی... ولِم کن... اونا فقط منو میخوان... اگه منو بدی شاید تو رو ول کنن...
جونگ کوک هیچی نگفت. فقط نفسش سنگینتر شد و محکمتر منو بغل کرد. درد تو صدایش معلوم بود ولی نمیایستاد.
من چشمامو بستم. اشکهام با بارون و آب رودخانه قاطی شده بود. تو ذهنم همه چیز بههم ریخته بود.
من هنوز ازش متنفرم. هنوز وقتی بوی عطرش یا صدای نفسش رو حس میکنم، یاد شلاق، زنجیر، سیگار روی پوستم، و اون شبهای جهنمی میافتم. هنوز فوبیام سر جاشه. هنوز دلم میخواد از دستش فرار کنم.
ولی الان... تو این لحظه، وقتی داره با وجود زخمش برای من میجنگه و خونش داره میره، یه حس خیلی عجیب و ناخوشایند تو دلم هست. نه عشق. نه، هنوز نه. فقط گیجی. گیجی عمیق. انگار مغزم داره کوتاه میکنه.
(زیر لب، طوری که نشنید)
+ من فقط میخواستم تو کانادا یه زندگی معمولی داشته باشم... چرا هیچوقت ولِم نمیکنی؟
یهو پاش به سنگ خورد و هر دو تقریباً افتادیم. جونگ کوک با درد زیاد خودشو جمع کرد و منو دوباره بالا کشید. صدای تیراندازی و فریاد مردا از پشت سر نزدیکتر میشد.
من فقط تو بغلش لرز میکردم و تو دلم تکرار میکردم:
"من هنوز عاشقش نشدم... حتی یه ذره هم نه... من فقط میترسم... خیلی خیلی میترسم... و خستهام. خیلی خسته."...........
ادامه دارد..........
-I shouldn't fall in love with you
p.66⭐
(از زبون ا.ت)
آب رودخانه یخ زده بود و من دیگه هیچ حسی تو بدنم نداشتم. جونگ کوک هنوز محکم منو بغل کرده بود و با لنگ زدن تو آب پیش میرفت. هر قدمش با درد همراه بود، من خون گرمش رو رو شکم و رانم حس میکردم که با آب سرد قاطی میشد.
من فقط میلرزیدم. دندانام به هم میخورد.
(تو دلم، با صدای لرزون)
+ چرا ولِم نمیکنی... من برات فقط دردسر شدم... همه دارن به خاطر من میمیرن...
یه گلوله دیگه از بالای سرمون رد شد. جونگ کوک سریع منو پایینتر برد تو آب. چند ثانیه نفس نداشتم. وقتی بیرون اومدیم، با سرفه شدید هوا کشیدم و به سینهش چسبیدم، نه از روی علاقه، فقط از ترس غرق شدن.
(با صدای ضعیف و شکسته)
+ کوک... تو زخمی شدی... ولِم کن... اونا فقط منو میخوان... اگه منو بدی شاید تو رو ول کنن...
جونگ کوک هیچی نگفت. فقط نفسش سنگینتر شد و محکمتر منو بغل کرد. درد تو صدایش معلوم بود ولی نمیایستاد.
من چشمامو بستم. اشکهام با بارون و آب رودخانه قاطی شده بود. تو ذهنم همه چیز بههم ریخته بود.
من هنوز ازش متنفرم. هنوز وقتی بوی عطرش یا صدای نفسش رو حس میکنم، یاد شلاق، زنجیر، سیگار روی پوستم، و اون شبهای جهنمی میافتم. هنوز فوبیام سر جاشه. هنوز دلم میخواد از دستش فرار کنم.
ولی الان... تو این لحظه، وقتی داره با وجود زخمش برای من میجنگه و خونش داره میره، یه حس خیلی عجیب و ناخوشایند تو دلم هست. نه عشق. نه، هنوز نه. فقط گیجی. گیجی عمیق. انگار مغزم داره کوتاه میکنه.
(زیر لب، طوری که نشنید)
+ من فقط میخواستم تو کانادا یه زندگی معمولی داشته باشم... چرا هیچوقت ولِم نمیکنی؟
یهو پاش به سنگ خورد و هر دو تقریباً افتادیم. جونگ کوک با درد زیاد خودشو جمع کرد و منو دوباره بالا کشید. صدای تیراندازی و فریاد مردا از پشت سر نزدیکتر میشد.
من فقط تو بغلش لرز میکردم و تو دلم تکرار میکردم:
"من هنوز عاشقش نشدم... حتی یه ذره هم نه... من فقط میترسم... خیلی خیلی میترسم... و خستهام. خیلی خسته."...........
ادامه دارد..........
- ۱.۴k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط