رمان مرگ را خواهانم،پارت۱
رمان مرگ را خواهانم،پارت۱
از زبان نویسنده*
صبح بهاری دلنشینی بود،هوا از همیشه خنک تر بود
ساعت⁹:³⁴،دازای از خواب بیدار شد*
دازای:هاااااووویییی،چه صبح زیبایی،حیح دلم یه خود.ک.ش.ی دردناک میخواد
دازای از تختش بلند شد*،سریع به آتسوشی زنگ زد*
آتسوشی:سلام دازای سان
دازای:آتسوشی خواب بودیی؟
آتسوشی:ها؟،نه
دازای:خوبه،بیا به آدرسی که برات میفرستم
آتسوشی:باشه
آتسوشی در میزند*
دازای در رو باز کرد و لبخندی به آتسوشی تحویل داد*
لبخندی که پر از درد بود*
آتسوشی:حالت خوبه دازای سان؟
دازای:آره~^~
آتسوشی:باهام کاری داشتید؟
دازای:آووو،خب ببین فکک کن داریم بازی میکنم خب!؟
آتسوشی:آها
دازای:قراره چویا رو سر کار بزاریم،سعی که به بهترین شکل ممکن این کار رو انجام بدیم!
آتسوشی:مطمئنی چویا سان ناراحت نمیشه؟
دازای:خیالت راحت،بزار برات نقشه رو توضیح بدم...
پایان پارت۱،منتظر پارت بعدی باشید
از زبان نویسنده*
صبح بهاری دلنشینی بود،هوا از همیشه خنک تر بود
ساعت⁹:³⁴،دازای از خواب بیدار شد*
دازای:هاااااووویییی،چه صبح زیبایی،حیح دلم یه خود.ک.ش.ی دردناک میخواد
دازای از تختش بلند شد*،سریع به آتسوشی زنگ زد*
آتسوشی:سلام دازای سان
دازای:آتسوشی خواب بودیی؟
آتسوشی:ها؟،نه
دازای:خوبه،بیا به آدرسی که برات میفرستم
آتسوشی:باشه
آتسوشی در میزند*
دازای در رو باز کرد و لبخندی به آتسوشی تحویل داد*
لبخندی که پر از درد بود*
آتسوشی:حالت خوبه دازای سان؟
دازای:آره~^~
آتسوشی:باهام کاری داشتید؟
دازای:آووو،خب ببین فکک کن داریم بازی میکنم خب!؟
آتسوشی:آها
دازای:قراره چویا رو سر کار بزاریم،سعی که به بهترین شکل ممکن این کار رو انجام بدیم!
آتسوشی:مطمئنی چویا سان ناراحت نمیشه؟
دازای:خیالت راحت،بزار برات نقشه رو توضیح بدم...
پایان پارت۱،منتظر پارت بعدی باشید
- ۱۰۰
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط