ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 37

از زبان جونگکوک:

چهار روز گذشت...
چهار روزی که ویون ات رسما تصمیم گرفته بود اعصاب منو نابود کنه...

هر زنگ...هر راهرو...هر فرصتی...یه جوری جلوی راهم سبز میشد و بدتر از همه اینکه...من هنوز نمیدونستم ازش متنفرم... یا هنوز دوستش دارم.

زنگ تفریح...داشتم از راهرو رد میشدم که یهو یکی پرید جلوم...

ات:«سلام آقا جئون.»
چشمامو بستم و یه نفس کلافه کشیدم..
جونگکوک:«باز تو...»

ات:«واااا چه استقبال گرمی.»
جونگکوک:«کاری داری؟»

ات یه برگه آورد بالا...

ات:«این تمرین ورزشی رو متوجه نشدم.»

برگه رو گرفتم نگاه کردم سه ثانیه...پنج ثانیه...ده ثانیه...

جونگکوک:«این برگه سفیده.»
ات لبخند زد...

ات:«آره چون تمرینی ننوشته بودین.»
جونگکوک:«...»
ات:«خواستم یه بهونه داشته باشم باهاتون حرف بزنم.»
جونگکوک:«ویون ات.»
ات:«بله آقا؟»
جونگکوک:«گمشو.»
ات:«چشم.»

و با لبخند رفت ولی لعنتی...هنوز لبخندش همون بود...

ظهر...داشتم توی دفتر معلم ها قهوه میخوردم که در باز شد.

ات:«سلام.»
جونگکوک:«نه.»
ات:«هنوز حرف نزدم.»
جونگکوک:«جوابم نه بود.»

ات نشست روبه روم..

ات:«اگر یه نفر اشتباه کنه حق جبران نداره؟»
جونگکوک:«بعضی اشتباه ها نه.»

ات آروم شد برای اولین بار اون لبخند همیشگیش محو شد...

ات:«سه سال منتظر بودم برگردی.»
جونگکوک:«منم سه سال سعی کردم فراموشت کنم.»

سکوت شد چند ثانیه...فقط چند ثانیه..ـولی انگار ساعت ها طول کشید بعد بلند شدم...

جونگکوک:«دیگه مزاحمم نشو.»
و از دفتر بیرون رفتم..

از زبان ات:

داشت ازم فرار میکرد...ولی حداقل هنوز بهم نگاه میکرد اگر هیچ حسی نداشت...اینقدر عصبانی نمیشد.

از زبان جونگکوک:

شب...ساعت نزدیک دوازده بود روی تخت دراز کشیده بودم چراغ خاموش بود ولی خوابم نمیبرد..
اوف...اوف لعنتی دستم رو روی چشمام گذاشتم.

جونگکوک:«چرا برگشتی...»

تصویرش از جلوی چشمم کنار نمیرفت وقتی امروز ناراحت شد...وقتی لبخندش محو شد...وقتی گفت سه سال منتظر بوده...

کلافه از جام بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه یه لیوان آب خوردم ولی فایده نداشت هنوز بهش فکر میکردم...

جونگکوک:«احمق...»
نمیدونستم منظورم اون بود...یا خودم...

صبح روز بعد...وارد کلاس شدم بچه ها نشسته بودن ات هم ردیف وسط بود همین که منو دید لبخند زد... منم مستقیم رفتم سمت تخته..

جونگکوک:«دفترهاتونو باز کنید.»
ات دستشو برد بالا..
جونگکوک:«چیه؟»
ات:«یه سوال.»
جونگکوک:«بپرس..»

ات:«اگر یه نفر خیلی خیلی خیلی دلتنگ یه نفر دیگه باشه چیکار باید بکنه؟»

کل کلاس:«اووووووووووووووه.»
جونگکوک:«این چه سوالیه؟»
ات:«علمیه.»

یکی از پسرا داد زد..

دانش آموز:«نه آقا عاشقانه ست.»

کل کلاس ترکید از خنده اتم خندید منم اخم کردم.

جونگکوک:«ساکت.. توم بیرون.»
ات:«چی؟»
جونگکوک:«گفتم بیرون نشنیدی.. »
ات:«من چیکار کردم؟»
جونگکوک:«نظم کلاس رو بهم زدی...»
ات:«این که جرم نیست.»
جونگکوک:«الان هست.»

بچه ها دست از خندیدن برداشتن اتم با غرغر از جاش بلند شد..

ات:«باشه میرم.»
بعد موقع رد شدن از کنارم آروم زیر لب گفت..

ات:«ولی هنوز دوستت دارم.»

و رفت بیرون قلبم یه لحظه ایستاد فقط یه لحظه ولی همون یه لحظه کافی بود چون برای اولین بار بعد از سه سال...
نفهمیدم چرا نفس کشیدن سخت شده..
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 38از زبان ات:همین که...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 39جیمین:«عهههههه.»جی...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 36نه..نه... امکان ند...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 35جیمین:«توووو؟!»تهی...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 12بعد از چند دقیقه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط