من روز خویش را

من روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده است آغاز میکنم
من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوق این محال:
که دستم به دست توست!
من
جای راه رفتن پرواز می کنم!
آن لحظه که مات
در انزوای خویش
یا درمیان جمع
خاموش می نشینم:
موسیقی نگاه تورا گوش می کنم
گاهی میان مردم
در ازدحام شهر غیر از تو
هرچه هست فراموش می کنم.......
دیدگاه ها (۱۵)

‏من...روز خویش را..با آفتابِ رویِ توکز مشرقِ خیال دمیده است ...

💖🎋... گاهی میانِ خلوتِ جمع،یا در انزوای خویش،موسیقیِ نگاهِ ت...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش سوم_ بلند می‌شود و دستم را می‌گیرد دمپایی ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷④ريشه تمام اندوه‌ها؛ توقع داشتن ...

من روز خویش را با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده استآغاز می...

..منروز خویش رابا آفتابِ روی توکز مشرقِ خیال دمیده استآغاز م...

من روز خویش را با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده استآغاز می...

من...روز خویش را...با آفتاب ِ روی تو...کز مشرق ِ خیال دمیده ...

من ...روز خویش را ...با آفتاب ِ روی تو ...کز مشرق ِ خیال دمی...

🌱🍒منروز خویش را ...با آفتاب ِ روی تو ...کز مشرق ِ خیال دمیده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط