بیاعتماد
#بیاعتماد_33
با دیدن کوک لبخند رضایت بخشی زدم ...
کوک روبه روم قرار گرفت و گفت:
چی بهت گفت ها!؟
هرچی گفته مطمئن باش دروغه
اون و خواهرش از روی حسادته که این حرفارو میزنن...
منگ نگاش کردم که ادامه داد:
به حرفاش فکر نکن خودم واست توضیح میدم...
منشی کیم دستی رو صورتش کشید و گفت:
آقای جئون...
درست نیست پشت سر یه مُرده اینجوری حرف بزنی..
خواهر من مرد..
همون موقع که باهات تماس گرفت...
بعدم با کنایه ادامه داد:
حالا هم اومدم تا فوت دخترتون بورام رو تسلیت بگم...
کوک به سمتش هجوم برد گفت:
-توعه عوضی حق نداری اسم دختر منو به زبون بیاری...
کارکنا اومدن و فورا گرفتنش تا بیشتر ازین به منشی کیم نزدیک نشه...
منشی کیم لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت:
آقای جئون.. حالا دیگه ورق برگشته...
حالا دیگه من...
من رئیس اون شرکتی ام که تو سال ها توش زحمت کشیدی..
قهقه ای زد و ادامه داد:
چرا انقد تعجب کردی؟!
تو که میدونی من و خواهرم از بچگی تو جعل کردن اسناد حرف نداشتیم...
کنار جونگ کوک قرار گرفتم و گفتم:
+کوک... اون چی داره میگه...
کوک با چشمای نگران زل زد بهم و آروم گفت:
اصلا بهش توجه نکن ...
بعدا واست توضیح میدم...
با داد گفتم:
چیو توضیح میدیی
من الان میخوام بدونم....
اصلا.. اون چی میدونه که من ازش بی خبرم
خب ببخشید بچها این مدت نزاشتم...
فقط یه درخواستی دارم اگه میشه نظراتونو در مورد فیک بگین ... 😃
واقعا اینجوری روحیه میگیرم.❤️
با دیدن کوک لبخند رضایت بخشی زدم ...
کوک روبه روم قرار گرفت و گفت:
چی بهت گفت ها!؟
هرچی گفته مطمئن باش دروغه
اون و خواهرش از روی حسادته که این حرفارو میزنن...
منگ نگاش کردم که ادامه داد:
به حرفاش فکر نکن خودم واست توضیح میدم...
منشی کیم دستی رو صورتش کشید و گفت:
آقای جئون...
درست نیست پشت سر یه مُرده اینجوری حرف بزنی..
خواهر من مرد..
همون موقع که باهات تماس گرفت...
بعدم با کنایه ادامه داد:
حالا هم اومدم تا فوت دخترتون بورام رو تسلیت بگم...
کوک به سمتش هجوم برد گفت:
-توعه عوضی حق نداری اسم دختر منو به زبون بیاری...
کارکنا اومدن و فورا گرفتنش تا بیشتر ازین به منشی کیم نزدیک نشه...
منشی کیم لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت:
آقای جئون.. حالا دیگه ورق برگشته...
حالا دیگه من...
من رئیس اون شرکتی ام که تو سال ها توش زحمت کشیدی..
قهقه ای زد و ادامه داد:
چرا انقد تعجب کردی؟!
تو که میدونی من و خواهرم از بچگی تو جعل کردن اسناد حرف نداشتیم...
کنار جونگ کوک قرار گرفتم و گفتم:
+کوک... اون چی داره میگه...
کوک با چشمای نگران زل زد بهم و آروم گفت:
اصلا بهش توجه نکن ...
بعدا واست توضیح میدم...
با داد گفتم:
چیو توضیح میدیی
من الان میخوام بدونم....
اصلا.. اون چی میدونه که من ازش بی خبرم
خب ببخشید بچها این مدت نزاشتم...
فقط یه درخواستی دارم اگه میشه نظراتونو در مورد فیک بگین ... 😃
واقعا اینجوری روحیه میگیرم.❤️
- ۸.۵k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط