P
#P𝗔𝗥𝗧 : 76
#CHAPTER : 2
〖#𝗖r𝗲𝗲𝗽𝘆_𝗟𝗼𝘃𝗲〗
عـشـقِ تَـرْسـنـٰاک
✦...............................
هیونجین با نگاهی سرد زمزمه کرد:اگه اینجام فقط بخاطر هانوله...! اگه اون نبود، حتی یه لحظه هم تو و جونگکوک رو تحمل نمیکردم
+فکرکردی ما کشته مُردتیم؟
هیونجین تا خواس چیزی بگه صدای در مثل نالهای از دل جنگل پیچید
لارا با قلبی که تند میزد ، به سمت در دوید و درو باز کرد. جسم بیجون جونگکوک مثل کیسهای سنگین روی شونهش افتاد
ترس مثل خنجری به قلبش فرو رفت؛ فورا دستش رو روی نبضش گذاشت
میزد
اما ضعیف ، مثل نبض ارواحی که در باد گم میشن.
+باید ببریمش بیمارستان!
هیونجین بلند شد ، نگاهی بینشون انداخت و گفت:من وظیفهام رو انجام دادم... بقیش هر چی شد، شد.
از کلبه بیرون رفت
+باورم نمیشه... این یارو فکر کرده کیه؟
لارا به سختی جونگکوک رو روی مبل گذاشت
به سمت کمدی که اونجا بود قدم برداشت..
درو باز کرد؛ خالی بود ناامید بلند شد و کنار جونگکوک نشست ، دستش رو توی دستاش گرفت.
+لطفا بیدار شو...
نفس هاش نامنظم بود،
لارا با نگرانی از کلبه بیرون اومد
به سمت ماشین دوید ، اما... ماشین غیبش زده بود فقط درختها و روبهرو خونهای نیمهپوسیده
چشمش به پنجره طبقه بالا افتاد
دختری با موهای سیاه پریشون جلوی صورتش بود لباس سفید خونی ، سرش پایین بود
لارا پلک زد؛ واقعی بود
دختر سرش رو بلند کرد اون دختر...مین سنا بود لبخند ترسناکی روی لـباش بود که لارارو میترسوند
چشم هاش قرمز بود
دستای خـونیـش رو به شیشه چسبوند و نوشت:«You're next»
لارا جیغ کشید.، با سرعت به کلبه دوید پاش پیچ خورد سرش محکم به سنگی خورد. چشم هاش سیاهی رفت و دیگه چیزی رو ندید
...
چشماش به سختی باز شد. تاریکی مطلق ، بوی نم و خون. با بند سفید سفتی به درخت بسته شده بود، سرش غرق خون.
+اینجا کجاست؟شت جونگکوک با اون حالش تنهاست!
حتی تو این وضعیت هم نگران اون بود
بند رو کشید؛ فشردهتر شد. اشکاش سرازیر شد..صدای زوزه گرگها مثل خنده شیاطین بود
نا امید به زمین خیره شد. خشخش برگها...
نزدیکتر یه سایه ، صورتش با پارچه مشکی پوشیده بود فقط چشمای درخشان مثل گرگش مشخص بود
+ تو..کی هستی؟
چاقو رو جلو گرفت
صداش مثل زمزمه باد سرد گفت:ازرائیل
+بی*ناموس، الان وقت اومدنه؟چرا زودتر نیومدی؟
🥷🏻:وصیتت چیه؟
+جونگکوک... تو یه کلبه نزدیک به اینجاست ببرش بیمارستان!
مرد خندید ، نگاهی موذیانه از سر تا پاش انداخت و گفت:عشق دوطرفهتون منو کشته
لارا مات گفت:چی؟
🥷🏻:اون دنیا میبینمت..
مکثی کرد و ادامه داد:زن داداش!
چاقوش برق زد ، باد سرد وزید و تاریکی همه چیز رو بلعید. کی ازرائیل بود؟ زن داداش کی بود؟ سنا زنده بود یا شبح؟ راز جنگل تازه شروع شده...
#CHAPTER : 2
〖#𝗖r𝗲𝗲𝗽𝘆_𝗟𝗼𝘃𝗲〗
عـشـقِ تَـرْسـنـٰاک
✦...............................
هیونجین با نگاهی سرد زمزمه کرد:اگه اینجام فقط بخاطر هانوله...! اگه اون نبود، حتی یه لحظه هم تو و جونگکوک رو تحمل نمیکردم
+فکرکردی ما کشته مُردتیم؟
هیونجین تا خواس چیزی بگه صدای در مثل نالهای از دل جنگل پیچید
لارا با قلبی که تند میزد ، به سمت در دوید و درو باز کرد. جسم بیجون جونگکوک مثل کیسهای سنگین روی شونهش افتاد
ترس مثل خنجری به قلبش فرو رفت؛ فورا دستش رو روی نبضش گذاشت
میزد
اما ضعیف ، مثل نبض ارواحی که در باد گم میشن.
+باید ببریمش بیمارستان!
هیونجین بلند شد ، نگاهی بینشون انداخت و گفت:من وظیفهام رو انجام دادم... بقیش هر چی شد، شد.
از کلبه بیرون رفت
+باورم نمیشه... این یارو فکر کرده کیه؟
لارا به سختی جونگکوک رو روی مبل گذاشت
به سمت کمدی که اونجا بود قدم برداشت..
درو باز کرد؛ خالی بود ناامید بلند شد و کنار جونگکوک نشست ، دستش رو توی دستاش گرفت.
+لطفا بیدار شو...
نفس هاش نامنظم بود،
لارا با نگرانی از کلبه بیرون اومد
به سمت ماشین دوید ، اما... ماشین غیبش زده بود فقط درختها و روبهرو خونهای نیمهپوسیده
چشمش به پنجره طبقه بالا افتاد
دختری با موهای سیاه پریشون جلوی صورتش بود لباس سفید خونی ، سرش پایین بود
لارا پلک زد؛ واقعی بود
دختر سرش رو بلند کرد اون دختر...مین سنا بود لبخند ترسناکی روی لـباش بود که لارارو میترسوند
چشم هاش قرمز بود
دستای خـونیـش رو به شیشه چسبوند و نوشت:«You're next»
لارا جیغ کشید.، با سرعت به کلبه دوید پاش پیچ خورد سرش محکم به سنگی خورد. چشم هاش سیاهی رفت و دیگه چیزی رو ندید
...
چشماش به سختی باز شد. تاریکی مطلق ، بوی نم و خون. با بند سفید سفتی به درخت بسته شده بود، سرش غرق خون.
+اینجا کجاست؟شت جونگکوک با اون حالش تنهاست!
حتی تو این وضعیت هم نگران اون بود
بند رو کشید؛ فشردهتر شد. اشکاش سرازیر شد..صدای زوزه گرگها مثل خنده شیاطین بود
نا امید به زمین خیره شد. خشخش برگها...
نزدیکتر یه سایه ، صورتش با پارچه مشکی پوشیده بود فقط چشمای درخشان مثل گرگش مشخص بود
+ تو..کی هستی؟
چاقو رو جلو گرفت
صداش مثل زمزمه باد سرد گفت:ازرائیل
+بی*ناموس، الان وقت اومدنه؟چرا زودتر نیومدی؟
🥷🏻:وصیتت چیه؟
+جونگکوک... تو یه کلبه نزدیک به اینجاست ببرش بیمارستان!
مرد خندید ، نگاهی موذیانه از سر تا پاش انداخت و گفت:عشق دوطرفهتون منو کشته
لارا مات گفت:چی؟
🥷🏻:اون دنیا میبینمت..
مکثی کرد و ادامه داد:زن داداش!
چاقوش برق زد ، باد سرد وزید و تاریکی همه چیز رو بلعید. کی ازرائیل بود؟ زن داداش کی بود؟ سنا زنده بود یا شبح؟ راز جنگل تازه شروع شده...
- ۲.۸k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط