یک روز 

یک روز 
پیراهنم رفته رفته رنگ مے بازد
سفید مےشود
روزی که انتظار دست های تو را
برای آخرین بار آه مے کشم
و برای اولین بار مے فهمم
دستے که آخرین دکمه ها را باز مے کند
مے تواند
به بستن چشم ها آمده باشد
دیدگاه ها (۳)

کدام دوست داشتنوقتے نمے داند دقیقاحال الان من چیستفکرم کجاست...

پدرم همیشه میگفتآدمے که بمیردیخ مے کندسردش مے شود.حرف در دها...

شبے که زنی جدیدسر بر بازوی توخیالے کهنهسر بر سینه ی منشبے که...

صبح بهمن ماه استبرگےبے هویتمزاده ی پاییز و سرگردان در زمستان...

پارت ۱۸کاکاشی سریع سرش را بالا اورد تا نگاه کند، اوبیتو بود!...

ازدواج قرار دادی ۷۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط