🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁵ : پارت ⁵
صدای زنگ تفریح به گوش رسید.اکثر دانش آموزان با هیجان از کلاس بیرون دویدند و سمت حیاط رفتند.اما،من و باران و اکیپ بچه های سریال توی کلاس مانده بودیم و نمی دانستیم از کجا باید شروع کنیم تا هیجانمان را کنترل کنیم.من و باران ردیف کناری میز بچه ها بودیم،ویل صندلیش را برداشت،سمت ما گذاشت و گفت:«خب،ی کم از خودتون بگید»نگاهی به باران کردم،چیزی نگفتم تا خودش جواب کاراکتر مورد علاقهش را بدهد.باران با لکنت گفت:«راستش...من ی کتاب نوشتم،ی کتاب درباره ی ...»نگاهم به ویل افتاد.دستش را زیر چانهش گذاشته بود و با دقت به حرف های باران گوش میداد+مشکوک میزد!+همینطور که مشغول بودیم،دو دختر هم سن و سال ما،جلوی در کلاس ظاهر شدند.با خوشحالی گفتند:«چیزه،سلام!شما ها ما رو می بینید؟»خندیدم و گفتم:«معلومه!»همدیگر را نگاه کردند و خندیدند.داستین گفت:«
امروز روز عجیبیه ها نه؟فکر کنم دخترها ی چیزیشون شده»یکی از دختر ها به دوستش گفت:«نمی تونم باور کنم هیلدا»ناگهان به خودم آمدم.هیلدا؟از جا پریدم و گفتم:«شما دو تا هیلدا و انولایید آره؟»سرشان را تکان دادند.باران بلند شد و گفت:«باورم نمیشه!من بارانم و اینم نازنینه،دوستای ویسگونی!یادتون اومد؟»بعد از اینکه ما را شناختند سمت هم رفتیم و برای لحظه ای در آغوش هم بودیم.مایک از آن دور گفت:«چه صحنه ی قشنگی!»هیلدا نگاهی به مایک کرد و با هیجان گفت:«وای مایک خودتی!؟»مایک ابروهایش را بالا انداخت و گفت:«اسم منو از کجا میدونی؟»انولا گفت:«اسمت روی بنر دانش آموزای برتر جلوی در بود پسر»هیلدا سرش را تکان داد و گفت:«آره آره.بهت افتخار میکنم...نه چیز یعنی آفرین»مایک خندید و گفت:«ممنونم هیلدا جون...یعنی هیلدا،ممنونم هیلدا»رو به بچه ها کردم و گفتم:«خب پسرا ما میریم و ی دوری میزنیم تا با اینجا بیشتر آشنا بشیم!»ویل و مایک هردو از جا بلند شدند و همزمان گفت:«مراقب باشید»باران و هیلدا سرخ شده بودند و آنها هم همزمان گفتند:«شما ها هم همینطور»دستان همدیگر را گرفتیم و از کلاس بیرون رفتیم تا بتوانیم از این فرصتی که برایمان پیش آمده است بهترین استفاده را کنیم.+که مطمئنم بهترین استفاده از نظر هیلدا و باران موندن پیش مایک و ویله!+
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_نازی
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁵ : پارت ⁵
صدای زنگ تفریح به گوش رسید.اکثر دانش آموزان با هیجان از کلاس بیرون دویدند و سمت حیاط رفتند.اما،من و باران و اکیپ بچه های سریال توی کلاس مانده بودیم و نمی دانستیم از کجا باید شروع کنیم تا هیجانمان را کنترل کنیم.من و باران ردیف کناری میز بچه ها بودیم،ویل صندلیش را برداشت،سمت ما گذاشت و گفت:«خب،ی کم از خودتون بگید»نگاهی به باران کردم،چیزی نگفتم تا خودش جواب کاراکتر مورد علاقهش را بدهد.باران با لکنت گفت:«راستش...من ی کتاب نوشتم،ی کتاب درباره ی ...»نگاهم به ویل افتاد.دستش را زیر چانهش گذاشته بود و با دقت به حرف های باران گوش میداد+مشکوک میزد!+همینطور که مشغول بودیم،دو دختر هم سن و سال ما،جلوی در کلاس ظاهر شدند.با خوشحالی گفتند:«چیزه،سلام!شما ها ما رو می بینید؟»خندیدم و گفتم:«معلومه!»همدیگر را نگاه کردند و خندیدند.داستین گفت:«
امروز روز عجیبیه ها نه؟فکر کنم دخترها ی چیزیشون شده»یکی از دختر ها به دوستش گفت:«نمی تونم باور کنم هیلدا»ناگهان به خودم آمدم.هیلدا؟از جا پریدم و گفتم:«شما دو تا هیلدا و انولایید آره؟»سرشان را تکان دادند.باران بلند شد و گفت:«باورم نمیشه!من بارانم و اینم نازنینه،دوستای ویسگونی!یادتون اومد؟»بعد از اینکه ما را شناختند سمت هم رفتیم و برای لحظه ای در آغوش هم بودیم.مایک از آن دور گفت:«چه صحنه ی قشنگی!»هیلدا نگاهی به مایک کرد و با هیجان گفت:«وای مایک خودتی!؟»مایک ابروهایش را بالا انداخت و گفت:«اسم منو از کجا میدونی؟»انولا گفت:«اسمت روی بنر دانش آموزای برتر جلوی در بود پسر»هیلدا سرش را تکان داد و گفت:«آره آره.بهت افتخار میکنم...نه چیز یعنی آفرین»مایک خندید و گفت:«ممنونم هیلدا جون...یعنی هیلدا،ممنونم هیلدا»رو به بچه ها کردم و گفتم:«خب پسرا ما میریم و ی دوری میزنیم تا با اینجا بیشتر آشنا بشیم!»ویل و مایک هردو از جا بلند شدند و همزمان گفت:«مراقب باشید»باران و هیلدا سرخ شده بودند و آنها هم همزمان گفتند:«شما ها هم همینطور»دستان همدیگر را گرفتیم و از کلاس بیرون رفتیم تا بتوانیم از این فرصتی که برایمان پیش آمده است بهترین استفاده را کنیم.+که مطمئنم بهترین استفاده از نظر هیلدا و باران موندن پیش مایک و ویله!+
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_نازی
- ۲۵۹
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط