⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎ **زنجیرههای خونین** ☠︎
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。⋆˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_¹
سوزِ هوا، پوستش را میکرید و لرزه بر اندامش میانداخت. لباسِ سادهاش در میان تندباد تکان میخورد و زنجیرهایی که به مچ دستهایش بسته شده بود، با هر حرکت، صدای فلزیِ ناخوشایندی داشت؛ زنجیرهایی که سرِ دیگرشان در دستان سربازی بر پشت اسب بود.
سربازان والتور، مانند سایههایی سیاه، او را احاطه کرده بودند. مردم با کنجکاوی و ترس تماشا میکردند و زمزمههایشان در میان باد رقص میآمد:
«واقعاً قرار است او را به کاخ نفرینشده ببرند؟»
«مرگ دردناکی در انتظار اوست...»
«مطمئنم فقط چند ساعت دوام میآورد.»
«او نادان بود؛ اگر با پادشاه (والتور) ازدواج میکرد، ملکه میشد، اما حالا...»
پاهای برهنهی دختر روی زمین کشیده میشد و هر قدم، زخمهای تازهای بر پوستش باقی میگذاشت. آنها از شهر خارج شدند و به دل مسیرهای کوهستانی زدند. هرچه ارتفاع بیشتر میشد، سرما بیرحمانهتر میشد؛ پاهای برهنهی دختر که روی برفهای سنگین فرو میرفت، او را در آغوش مرگ و سرمای استخوانسوز میکشید.
دیگر توانِ ایستادن نداشت، تا اینکه ناگهان سربازها ایستادند. کاخ نفرینشده، همچون لکهای از سیاهیِ مطلق در میان سپیدیِ بیانتهای کوهستانهای برفی، خودنمایی میکرد؛ گویی قطعهای از شب، در دل روز رها شده باشد. سربازان با تردید و قدمهایی سنگین به جلو رفتند؛ هیچکس میلی به نزدیک شدن به آن قلعهی وحشتزده نداشت.
در فاصلهی سه متری کاخ، ایستادند. زنجیرهای دست دختر را باز کردند. یکی از سربازان که از ترس به خود میلرزید، او را با بیرحمی به سمت جلو هل داد و گفت: «برو داخل!»
همه در سکوتی ترسناک، به دختر و آن بنای عظیم خیره شده بودند. اِلا قدمی برداشت، نگاهی به کاخ انداخت و قطرهای اشک از گوشهی چشمش جاری شد. پادشاه شیاطین که نامش همیشه کابوسِ شبهای کودکان بود، حالا خودِ کابوس در برابر او ایستاده بود. شاید دیگران او را به اینجا کشانده بودند، اما مقصر اصلی، پدرش بود.
قدمی دیگر برداشت؛ درهای عظیم کاخ که هزاران سال بسته مانده بودند، با صدایی مهیب و لرزهآور گشوده شدند. میان درها، حصاری نامرئی وجود داشت که تنها با دقت بسیار، میشد لرزشِ غریب آن را حس کرد. اِلا میدانست اگر یک قدم دیگر بردارد، دیگر هرگز راه بازگشتی نخواهد داشت.
چشمانش را بست. سرنوشتش را پذیرفته بود... مرگ به دست پادشاه شیاطین، و تاریخ، او را تنها به عنوان دختری سرکش که زندگیاش را به سیاهی کشاند، به یاد خواهد آورد.
او قدمی برداشته بود که... ناگهان درهای بزرگ کاخ با شدتی وحشتناک بسته شدند؛ طوری که انگار تمام قدرتِ تاریکی در آن ضربه نهفته بود. سربازان که در چند متری بودند، از شدتِ صدای بسته شدن در، از جا پریدند و با شتابی از ترس، از آنجا گریختند.
اِلا با وحشت به کاخ خیره شد؛ مکانی کاملاً سیاه، متروکه و سنگین. دیگر توانِ قدم برداشتن نداشت؛ همانجا پشت درهای بسته، روی زمین نشست و زانوهایش را در میان بازوهایش گرفت. سرما داشت ذرهذره وجودش را میبلعید که ناگهان...
صدایی که از اعماق تاریکی برخاست، در تمام گوشههای کاخ طنین انداخت:
«پس، تو همان قربانی هستی...»
لرزهای بر تن دختر نشست. از دلِ سیاهیِ مطلق، مردی بلندقامتی بیرون آمد...
ادامه دارد...
☠︎ **زنجیرههای خونین** ☠︎
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。⋆˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_¹
سوزِ هوا، پوستش را میکرید و لرزه بر اندامش میانداخت. لباسِ سادهاش در میان تندباد تکان میخورد و زنجیرهایی که به مچ دستهایش بسته شده بود، با هر حرکت، صدای فلزیِ ناخوشایندی داشت؛ زنجیرهایی که سرِ دیگرشان در دستان سربازی بر پشت اسب بود.
سربازان والتور، مانند سایههایی سیاه، او را احاطه کرده بودند. مردم با کنجکاوی و ترس تماشا میکردند و زمزمههایشان در میان باد رقص میآمد:
«واقعاً قرار است او را به کاخ نفرینشده ببرند؟»
«مرگ دردناکی در انتظار اوست...»
«مطمئنم فقط چند ساعت دوام میآورد.»
«او نادان بود؛ اگر با پادشاه (والتور) ازدواج میکرد، ملکه میشد، اما حالا...»
پاهای برهنهی دختر روی زمین کشیده میشد و هر قدم، زخمهای تازهای بر پوستش باقی میگذاشت. آنها از شهر خارج شدند و به دل مسیرهای کوهستانی زدند. هرچه ارتفاع بیشتر میشد، سرما بیرحمانهتر میشد؛ پاهای برهنهی دختر که روی برفهای سنگین فرو میرفت، او را در آغوش مرگ و سرمای استخوانسوز میکشید.
دیگر توانِ ایستادن نداشت، تا اینکه ناگهان سربازها ایستادند. کاخ نفرینشده، همچون لکهای از سیاهیِ مطلق در میان سپیدیِ بیانتهای کوهستانهای برفی، خودنمایی میکرد؛ گویی قطعهای از شب، در دل روز رها شده باشد. سربازان با تردید و قدمهایی سنگین به جلو رفتند؛ هیچکس میلی به نزدیک شدن به آن قلعهی وحشتزده نداشت.
در فاصلهی سه متری کاخ، ایستادند. زنجیرهای دست دختر را باز کردند. یکی از سربازان که از ترس به خود میلرزید، او را با بیرحمی به سمت جلو هل داد و گفت: «برو داخل!»
همه در سکوتی ترسناک، به دختر و آن بنای عظیم خیره شده بودند. اِلا قدمی برداشت، نگاهی به کاخ انداخت و قطرهای اشک از گوشهی چشمش جاری شد. پادشاه شیاطین که نامش همیشه کابوسِ شبهای کودکان بود، حالا خودِ کابوس در برابر او ایستاده بود. شاید دیگران او را به اینجا کشانده بودند، اما مقصر اصلی، پدرش بود.
قدمی دیگر برداشت؛ درهای عظیم کاخ که هزاران سال بسته مانده بودند، با صدایی مهیب و لرزهآور گشوده شدند. میان درها، حصاری نامرئی وجود داشت که تنها با دقت بسیار، میشد لرزشِ غریب آن را حس کرد. اِلا میدانست اگر یک قدم دیگر بردارد، دیگر هرگز راه بازگشتی نخواهد داشت.
چشمانش را بست. سرنوشتش را پذیرفته بود... مرگ به دست پادشاه شیاطین، و تاریخ، او را تنها به عنوان دختری سرکش که زندگیاش را به سیاهی کشاند، به یاد خواهد آورد.
او قدمی برداشته بود که... ناگهان درهای بزرگ کاخ با شدتی وحشتناک بسته شدند؛ طوری که انگار تمام قدرتِ تاریکی در آن ضربه نهفته بود. سربازان که در چند متری بودند، از شدتِ صدای بسته شدن در، از جا پریدند و با شتابی از ترس، از آنجا گریختند.
اِلا با وحشت به کاخ خیره شد؛ مکانی کاملاً سیاه، متروکه و سنگین. دیگر توانِ قدم برداشتن نداشت؛ همانجا پشت درهای بسته، روی زمین نشست و زانوهایش را در میان بازوهایش گرفت. سرما داشت ذرهذره وجودش را میبلعید که ناگهان...
صدایی که از اعماق تاریکی برخاست، در تمام گوشههای کاخ طنین انداخت:
«پس، تو همان قربانی هستی...»
لرزهای بر تن دختر نشست. از دلِ سیاهیِ مطلق، مردی بلندقامتی بیرون آمد...
ادامه دارد...
- ۳۵
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط