[•] عمارت عشق[•]

[•] عمارت عشق[•]
part ②③
نگاهی به جمعیت انداخت، خیلی زیاد بود.
نصفشونو دیده بود ولی نمیشناخت؛
دازای با یه کت و شلوار سفید با زنجیر های ظریفی مثل یه گل (از نوع پسر) میدرخشید.
یوری هم که با یه لباس عروس باز نشسته بود. خیلی باز بود، سینه هاش دیده میشد.
ارایشش بشدت غلیظ بود، نمیشد فهمید رنگ دستش رنگ خودشه یا رنگ صورتش!!
یوری اومیکو... دختری که قبلا بعنوان نامزد دازای شناخته میشد.
حالا هم عروسش...
نفزت کل وجودشو گرفته بود، دلش میخواست دست دازایو بگیره و از اونجا بره!
+«به حساب هردوتون نرسم چویا نیستم!!!»
"اروم باش دختر!"
+«نه اخه ببین چطور بهش چسبیـ... چیز یعنی...»
با گونه های سرخ شده گفپ.
"سوتی دادی رفتا!!!"
با لحن مهربونی ادامه داد.
"اوم... میخوری؟"
لیوان ساکی رو گرفت. به انعکاس خودش تو لیوان ساکی خیره شد.
+«اتوکو... به نظرت... من اشتباه کردم... از اینکه دازایو...»
"فک کنم.... اره... اخه اون هنوز تورو دوست داره...!"
+«نمیدونم... کاش از همون اول بهش نمیگفتم...»
"کاریه که شده.... فعلا خوش باش!"
+«تو... خیلی مهربونی! ممنون!»
با لحن نرمی گفت.
اتوکو سرخ شد و نگاه طلایی رنگشو به زمین داد.
"خب... چیزه... ممنون..."
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چشمش به چویا افتاد.
اون لباس سفید مانند خیلی بهش میومد، تو پر بودن بدنشو به وضوح نشون میداد.
لبخند ارومی زد.
اون لباس سفید، اونو مثل یه الماس نقره ای؛ به رخ میکشید.
به نظر میومد که یوری چندان خوشحال نیست.
"این هرزه رو کی دعوت کرده؟!"
ـ«احترام خودتو نگه دار!»
مکث کوتاهی کرد، انگار میخواست برا جمله‌ـش کلمات خوبی انتخاب کنه!
ـ«بعدشم اینکه... تو حق نداری به چویا بی احترامی کنی؛ حتی اگه زنم باشی! حالا هم... خفه... خون... میگیری...!»
جمله ی اخرش رو شمرده شمرده و با لحن تهدید امیز گفت.
عاقد وارد سالن مراسم شد، چویا نگاه ناامیدشو به زمین داد.
با خودش زمزمه کرد.
+«بهت غبطه میخورم، یوری...»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عاقد سر جاش نشست، کتابشو باز کرد.
[چند دیقه بعد]
(اینجاشو خودم فلش بک میرم چون خیلی رو مخمههه!!!)
عاقد بعد خوندن عقد بلند شد و رفت.
بعد یکمی سکوت بین یوری و دازای:
"هی... دازای، بریم برقصیم؟"
ـ«رقص؟ باشه»
با تردید گفت، انگار اصلا دلش نمیخواست بهش دست بزنه چه برسه به اینکه بخواد باهاش برقصه یا رابطه داشته باشه!!
بلند شد، دستشو به سمت یوری گرفت؛ یوری هم با ذوق دستشو گرفت.
بلند شدن و رقصیدن، میشد گفت رقصشون با شکوه بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"خب؟"
برگشته بودن اتاق، لباس عروس هنوز تنش بود.
دازای بلند شد و رفت پشت سرش و بند لباسشو کشید و لباسشو از تنش درآورد و گذاشتش رو تخت و بعد با خونسردی ظاهری لباسای خودشو دراورد.
(با تشکر ادامه در کامنت!)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چشماشو باز کرد، خودشو لخت روی تخت دید، بدنش پر از کیس مارک و جای دندون و مک زدن بود.
یوری کنارش خوابیده بود؛ شب رویایی ای برای یوری و شبی نجس تر از هرچیزی برا دازای!!!
از جاش بلند شد؛ سمت حموم رفت.
زیر اب دوش خودشو شست و بیرون اومد... رو یه صندلی نشست و یکمی فک کرد.
بعد بلند شد و لباساشو پوشید و از اتاق بیرون رفت، برای یه کاری!
♡ــــــــــــــــــــــــــــــــ ♡
ادامه دارد°°°
دیدگاه ها (۴۵)

حالا عکسای سوم چهارم که هیچچچچ عکس چویا...

فک نکنم منظورمو گرفته باشید! اونایی که فهمیدن اعلام حضور کنن...

هار هار... زارت... چیز ببخشید ارت جدید! خیلی کیوت شدن... حیح...

[•] عمارت عشق [•] part ²²اتوکو:«عا... ببینم گفتی چند سالته؟»...

[•] عمارت عشق [•]Part: ²¹تو راهروی مدرسه راه میرفت، دنبال خی...

[•] عمارت عشق [•] part: 11گریه میکرد و به خودش فحش میداد. نه...

[•] عمارت عشق [•] part: 16تو پشت بوم بودن. کتاب دست ایلا بود...

[]عمارت عشق[]Part:7چویا رفت خونه . هیکارو خیلی ازش کار کشیده...

بوسه ی اجبار پارت دوم

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط