رمان:دنیای وارونه3
رمان:دنیای وارونه3
پارت1
از زبان ال:خب خب من الان یه خونه جداگونه دارم و ایول واقعا خوشحالم بقیه بچه ها هم خونه جداگونه دارن و بزار بگم که 1 سال از کشتن وکنا میگذره هر چی بخواد بشه اصلا زامبی ها حمله کنن یا آدم فضایی اون اصلا پیداش نشه به خدا همه مون پدرمون در اومده نتونستیم خوش بگذرونیم توی دوران نوجوانیمون و واقعا من خودم روانی میشم دیگه باید به جای اینکه برم پیش بابا باید برم تیمارستان و از اون موقع هم مشاوره هم دیوونمون کردهههه و واقعا نمیدونم چی بگم و دفتر خاطرات قشنگم خیلی خوشحالم که توی هاوکینز زندگی میکنم ولی خدایااااا لطفااا این وکنا لعنتی نیاد و خلاصه زندگیم اینه که من شغلم پاره وقته و خرج خودمو دارم در میارم و باید یه شغل خوب پیدا کنم و مایک هم توی کار نویسندگیه و کتاب هایی که مینویسه غوغا میکنه و مکس هم اسکیت سواری و واسه خودش یه ورزشکاری شده و حسابی سرش شلوغه و لوکاس هم تو همون بسکتبال و داستین هم داره برای دولت کار میکنه و بلاخره تونست اختراعاتش رو به جهان نشون بده و من و ویل هم که میخوایم عدالت برقرار باشه روزنامه نگار و هالی هم روزنامه نگار پف خب ظاهرا هیچ پخی نیستیم
(زنگ در به صدا در میاد)
ال:ای بابا این کیه
در باز میکنه
ویل:سلاممم
ال:هعی سلام چطوری
ویل:خوبم تو چطوری
ال:مثل همیشه ویل برای چی اومدی خبری شده
ویل:نه بابا همینجوری اومدم یه سری بهت بزنم
ال:خوبه عام هالی کجاست
ویل:چه میدونم خونه ی خودشه دیگه
ال:وا خب
ویل:میگم فردا میای سرکار
ال:آره میام
ویل:خوبه پس
فلش بگ خونه مکس>>>
از زبان مکس: من و لوکاس آماده شدیم و رفتیم بیرون توی فروشگاه در حال خرید کردن بودیم که یهو
لوکاس:مکس!اون هنری نیس
نفسم بند اومد اون خودش بود!
_لوکاس بیا از اینجا بریم
آخه چطور ممکنه
_باید بریم
مکس تو باید از بغلش رد بشی
_چی نه
به من اعتماد کن
_باشه
رفتم و از کنار هنری رد نشدم ولی حتی نگاهم نکرد رفتم جلوی اون و ازش ساعت پرسیدم و
مکس:ببخشید ساعت چنده
اون نگاهی به ساعت مچی روی دستش کرد و گفت
هنری:ساعت 4
مکس:ممنون
همون لحظه بود که ازش دور شدم و به ال زنگ زدم
فلش بگ خونه ی ال>>
ویل:خب از مکس چه خبر
تلفن ال زنگ میخوره
ال:چه حلال زاده هم هست خودش زنگ زد
ویل:پشمام
ال:الو
مکس:میخوام که تو و ویل هر چه سریعتر خودتون رو برسونید فروشگاه
ال:چیشده مکس بهمون بگو
مکس:خودت بیا و ببین تروخدا خیلی مهمه
ال:عامم باشه
تلفن رو قطع کرد
ویل:چیشده
ال:مکس بود میگفت باید هر چه سریعتر خودتون رو برسونید فروشگاه
ویل:یا خدا یعنی چی شده
ال:نمیدونم ولی اگه هر چی شده باشه بجز قضیه ی وکنا باشه
ویل:یا خداا
ادامه پارت بعدی>>
پارت1
از زبان ال:خب خب من الان یه خونه جداگونه دارم و ایول واقعا خوشحالم بقیه بچه ها هم خونه جداگونه دارن و بزار بگم که 1 سال از کشتن وکنا میگذره هر چی بخواد بشه اصلا زامبی ها حمله کنن یا آدم فضایی اون اصلا پیداش نشه به خدا همه مون پدرمون در اومده نتونستیم خوش بگذرونیم توی دوران نوجوانیمون و واقعا من خودم روانی میشم دیگه باید به جای اینکه برم پیش بابا باید برم تیمارستان و از اون موقع هم مشاوره هم دیوونمون کردهههه و واقعا نمیدونم چی بگم و دفتر خاطرات قشنگم خیلی خوشحالم که توی هاوکینز زندگی میکنم ولی خدایااااا لطفااا این وکنا لعنتی نیاد و خلاصه زندگیم اینه که من شغلم پاره وقته و خرج خودمو دارم در میارم و باید یه شغل خوب پیدا کنم و مایک هم توی کار نویسندگیه و کتاب هایی که مینویسه غوغا میکنه و مکس هم اسکیت سواری و واسه خودش یه ورزشکاری شده و حسابی سرش شلوغه و لوکاس هم تو همون بسکتبال و داستین هم داره برای دولت کار میکنه و بلاخره تونست اختراعاتش رو به جهان نشون بده و من و ویل هم که میخوایم عدالت برقرار باشه روزنامه نگار و هالی هم روزنامه نگار پف خب ظاهرا هیچ پخی نیستیم
(زنگ در به صدا در میاد)
ال:ای بابا این کیه
در باز میکنه
ویل:سلاممم
ال:هعی سلام چطوری
ویل:خوبم تو چطوری
ال:مثل همیشه ویل برای چی اومدی خبری شده
ویل:نه بابا همینجوری اومدم یه سری بهت بزنم
ال:خوبه عام هالی کجاست
ویل:چه میدونم خونه ی خودشه دیگه
ال:وا خب
ویل:میگم فردا میای سرکار
ال:آره میام
ویل:خوبه پس
فلش بگ خونه مکس>>>
از زبان مکس: من و لوکاس آماده شدیم و رفتیم بیرون توی فروشگاه در حال خرید کردن بودیم که یهو
لوکاس:مکس!اون هنری نیس
نفسم بند اومد اون خودش بود!
_لوکاس بیا از اینجا بریم
آخه چطور ممکنه
_باید بریم
مکس تو باید از بغلش رد بشی
_چی نه
به من اعتماد کن
_باشه
رفتم و از کنار هنری رد نشدم ولی حتی نگاهم نکرد رفتم جلوی اون و ازش ساعت پرسیدم و
مکس:ببخشید ساعت چنده
اون نگاهی به ساعت مچی روی دستش کرد و گفت
هنری:ساعت 4
مکس:ممنون
همون لحظه بود که ازش دور شدم و به ال زنگ زدم
فلش بگ خونه ی ال>>
ویل:خب از مکس چه خبر
تلفن ال زنگ میخوره
ال:چه حلال زاده هم هست خودش زنگ زد
ویل:پشمام
ال:الو
مکس:میخوام که تو و ویل هر چه سریعتر خودتون رو برسونید فروشگاه
ال:چیشده مکس بهمون بگو
مکس:خودت بیا و ببین تروخدا خیلی مهمه
ال:عامم باشه
تلفن رو قطع کرد
ویل:چیشده
ال:مکس بود میگفت باید هر چه سریعتر خودتون رو برسونید فروشگاه
ویل:یا خدا یعنی چی شده
ال:نمیدونم ولی اگه هر چی شده باشه بجز قضیه ی وکنا باشه
ویل:یا خداا
ادامه پارت بعدی>>
- ۳۲۰
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط