پارت هشتم | رازی که نباید فاش میشد
پارت هشتم | رازی که نباید فاش میشد
سه روز بعد...
ویلیام و تهیونگ طبق معمول بعد از تمرین بسکتبال به یک کافه رفتند.
ویلیام جرعهای از قهوهاش نوشید و با دقت به دوستش نگاه کرد.
چند هفته بود که تهیونگ دیگر مثل قبل نبود.
کمحرفتر شده بود.
بیشتر فکر میکرد.
و هر بار اسم رزا میآمد، ناخودآگاه سکوت میکرد.
ویلیام بالاخره لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت:
ـ «یه سؤال بپرسم؟»
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
ـ «بپرس.»
ـ «تو از آریان خوشت نمیاد؟»
تهیونگ برای لحظهای مکث کرد.
ـ «چرا این سؤال رو میپرسی؟»
ـ «چون هر وقت اسمش میاد، اخم میکنی.»
تهیونگ لبخند زورکی زد.
ـ «فقط حس خوبی بهش ندارم.»
ویلیام خندید.
ـ «بیچاره، هنوز درست حسابی نشناختیش.»
تهیونگ چیزی نگفت.
اگر بیشتر حرف میزد، ممکن بود رازش لو برود.
همان شب...
رزا روی مبل نشسته بود و مشغول دیدن یک فیلم بود که گوشیاش زنگ خورد.
آریان: «فردا جشن دانشگاهه. میای؟»
رزا چند ثانیه فکر کرد.
بعد نوشت:
«آره، میام.»
فردای آن روز...
محوطهی دانشگاه پر از موسیقی و هیاهو بود.
غرفههای مختلف، دانشجوهایی که مشغول عکس گرفتن بودند و فضای شاد دانشگاه، همهجا را پر کرده بود.
رزا با لباسی ساده اما شیک، وارد محوطه شد.
چند دقیقه بعد آریان هم رسید.
ـ «سلام! آمادهای یه روز خوب داشته باشیم؟»
رزا خندید.
ـ «حتماً.»
در همان لحظه، از آن طرف محوطه، تهیونگ و ویلیام برای تماشای مسابقهی دوستانهی بسکتبال دانشگاه وارد شدند.
نگاه تهیونگ میان جمعیت چرخید...
تا اینکه روی رزا ثابت ماند.
او کنار آریان ایستاده بود و با لبخند با او صحبت میکرد.
ویلیام هم متوجه شد.
نگاهی به تهیونگ انداخت.
بعد به رزا .
و دوباره به تهیونگ.
برای اولین بار...
احساس کرد نگاه دوستش، دیگر شبیه نگاه یک برادر به خواهر دوستش نیست.
لبخند از روی صورت ویلیام محو شد.
بدون اینکه چیزی بگوید، فقط زیر لب زمزمه کرد:
«تهیونگ... تو که...»
و همانجا، اولین جرقهی شک در ذهنش شکل گرفت.
پآیآن پارت هشتم...💍🤍
سه روز بعد...
ویلیام و تهیونگ طبق معمول بعد از تمرین بسکتبال به یک کافه رفتند.
ویلیام جرعهای از قهوهاش نوشید و با دقت به دوستش نگاه کرد.
چند هفته بود که تهیونگ دیگر مثل قبل نبود.
کمحرفتر شده بود.
بیشتر فکر میکرد.
و هر بار اسم رزا میآمد، ناخودآگاه سکوت میکرد.
ویلیام بالاخره لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت:
ـ «یه سؤال بپرسم؟»
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
ـ «بپرس.»
ـ «تو از آریان خوشت نمیاد؟»
تهیونگ برای لحظهای مکث کرد.
ـ «چرا این سؤال رو میپرسی؟»
ـ «چون هر وقت اسمش میاد، اخم میکنی.»
تهیونگ لبخند زورکی زد.
ـ «فقط حس خوبی بهش ندارم.»
ویلیام خندید.
ـ «بیچاره، هنوز درست حسابی نشناختیش.»
تهیونگ چیزی نگفت.
اگر بیشتر حرف میزد، ممکن بود رازش لو برود.
همان شب...
رزا روی مبل نشسته بود و مشغول دیدن یک فیلم بود که گوشیاش زنگ خورد.
آریان: «فردا جشن دانشگاهه. میای؟»
رزا چند ثانیه فکر کرد.
بعد نوشت:
«آره، میام.»
فردای آن روز...
محوطهی دانشگاه پر از موسیقی و هیاهو بود.
غرفههای مختلف، دانشجوهایی که مشغول عکس گرفتن بودند و فضای شاد دانشگاه، همهجا را پر کرده بود.
رزا با لباسی ساده اما شیک، وارد محوطه شد.
چند دقیقه بعد آریان هم رسید.
ـ «سلام! آمادهای یه روز خوب داشته باشیم؟»
رزا خندید.
ـ «حتماً.»
در همان لحظه، از آن طرف محوطه، تهیونگ و ویلیام برای تماشای مسابقهی دوستانهی بسکتبال دانشگاه وارد شدند.
نگاه تهیونگ میان جمعیت چرخید...
تا اینکه روی رزا ثابت ماند.
او کنار آریان ایستاده بود و با لبخند با او صحبت میکرد.
ویلیام هم متوجه شد.
نگاهی به تهیونگ انداخت.
بعد به رزا .
و دوباره به تهیونگ.
برای اولین بار...
احساس کرد نگاه دوستش، دیگر شبیه نگاه یک برادر به خواهر دوستش نیست.
لبخند از روی صورت ویلیام محو شد.
بدون اینکه چیزی بگوید، فقط زیر لب زمزمه کرد:
«تهیونگ... تو که...»
و همانجا، اولین جرقهی شک در ذهنش شکل گرفت.
پآیآن پارت هشتم...💍🤍
- ۵۶۰
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط