ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶¹
همه نگاهها سمتش برگشت.
"جناب جئو..."
"پنج دقیقه."
لحنش جایی برای مخالفت نذاشت.
سپس بدون اینکه نگاهش رو از داهی برداره، ادامه داد:" همه بیرون منتظر بمونید."
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند.
اما کسی جرأت سؤال کردن نداشت، صندلیها یکی یکی عقب کشیده شدند.
و کمتر از یک دقیقه بعد سالن بزرگ خالی ماند.
فقط داهی و جونگکوک.
سکوت سنگینی بینشون افتاده بود.
داهی گیج پرسید:" چی شده؟"
جوابی نداد و از جاش بلند شد و دور میز راه افتاد تا کنار صندلی داهی ایستاد. "سرت گیج میره؟"
بعد از کمی مکث گفت:" نه"
همونطور که بهش زل زده بود ابروش رو بالا انداخت.
داهی نگاهش رو دزدید.
جونگکوک نفس عمیقی کشید." از صبح چیزی خوردی؟"
داهی لجباز گفت:" چطور؟"
"پرسیدم چیزی خوردی یا نه؟"
اینبار داهی جواب نداد و سکوتش از هر پاسخی واضحتر بود.
جونگکوک زیر لب ناسزایی گفت و دستشو به کمر زد.
چند ثانیه فقط بهش خیره موند.
انگار از چیزی عصبانی بود.
شاید از خودش.
شاید از داهی.
شاید از این حقیقت که با وجود تمام دلخوریها هنوز هم نمیتونست بیتفاوت باشه.
بالاخره بطری آب روی میز را برداشت و درش رو باز کرد و جلوش گرفت." بخور"
ـ گفتم بخور.
داهی برای لحظهای به صورتش نگاه کرد.
برای اولین بار از دیشب، جونگکوک نه دنبال جواب بود، نه دنبال تلافی.
فقط میخواست مطمئن بشه داهی جلوی چشمش از حال نمیره
چند جرعه از آب خورد.
جونگکوک کنارش ایستاده بود و با اخم نگاهش میکرد. "بهتر شدی؟"
_آره
"مطمئنی؟"
_فقط یه کم سرم گیج رفت
"یه کم؟"
نگاهش روی صورت داهی چرخید و بعد ناگهان خم شد.
داهی فرصت نکرد حتی سؤال کنه
دست جونگکوک زیر چونهاش قرار گرفت و سرش رو کمی بالا آورد.
آروم پرسید:" چیکار میکنی؟"
"ساکت باش."
ضربان قلبش یه لحظه جا موند.
جونگکوک انگار کاملاً جدی بود.
آنقدر جدی که داهی واقعاً فکر کرد الان وقتشه...
وقتِ مشخص شده همه چیز
وقت اعتراف.
ثانیه بعد صورتش بیش از حد نزدیک شد
داهی نفسش رو حبس کرد.
_جونگکوک...
"هیسس"
صداش آروم بود.
نگاه داهی بین چشمهاش سرگردان موند
برای چند ثانیه هیچکدوم چیزی نگفتن
بعد جونگکوک بالاخره عقب رفت.
انگار عمداً عجلهای برای تمام کردن آن فاصله نداشت.
داهی با گیجی پلک زد." خب..؟"
"تب نداری"
_از کجا فهمیدی؟
لبخند کوتاهی گوشه لب جونگکوک نشست
همون لبخندی که معمولاً قبل از دردسر ظاهر میشد." تجربه"
حمایت ها به شدت افت کرده😐
واقعا اینجوری نمیشه نوشت...
ادامه رمان به شما بستگی داره.
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶¹
همه نگاهها سمتش برگشت.
"جناب جئو..."
"پنج دقیقه."
لحنش جایی برای مخالفت نذاشت.
سپس بدون اینکه نگاهش رو از داهی برداره، ادامه داد:" همه بیرون منتظر بمونید."
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند.
اما کسی جرأت سؤال کردن نداشت، صندلیها یکی یکی عقب کشیده شدند.
و کمتر از یک دقیقه بعد سالن بزرگ خالی ماند.
فقط داهی و جونگکوک.
سکوت سنگینی بینشون افتاده بود.
داهی گیج پرسید:" چی شده؟"
جوابی نداد و از جاش بلند شد و دور میز راه افتاد تا کنار صندلی داهی ایستاد. "سرت گیج میره؟"
بعد از کمی مکث گفت:" نه"
همونطور که بهش زل زده بود ابروش رو بالا انداخت.
داهی نگاهش رو دزدید.
جونگکوک نفس عمیقی کشید." از صبح چیزی خوردی؟"
داهی لجباز گفت:" چطور؟"
"پرسیدم چیزی خوردی یا نه؟"
اینبار داهی جواب نداد و سکوتش از هر پاسخی واضحتر بود.
جونگکوک زیر لب ناسزایی گفت و دستشو به کمر زد.
چند ثانیه فقط بهش خیره موند.
انگار از چیزی عصبانی بود.
شاید از خودش.
شاید از داهی.
شاید از این حقیقت که با وجود تمام دلخوریها هنوز هم نمیتونست بیتفاوت باشه.
بالاخره بطری آب روی میز را برداشت و درش رو باز کرد و جلوش گرفت." بخور"
ـ گفتم بخور.
داهی برای لحظهای به صورتش نگاه کرد.
برای اولین بار از دیشب، جونگکوک نه دنبال جواب بود، نه دنبال تلافی.
فقط میخواست مطمئن بشه داهی جلوی چشمش از حال نمیره
چند جرعه از آب خورد.
جونگکوک کنارش ایستاده بود و با اخم نگاهش میکرد. "بهتر شدی؟"
_آره
"مطمئنی؟"
_فقط یه کم سرم گیج رفت
"یه کم؟"
نگاهش روی صورت داهی چرخید و بعد ناگهان خم شد.
داهی فرصت نکرد حتی سؤال کنه
دست جونگکوک زیر چونهاش قرار گرفت و سرش رو کمی بالا آورد.
آروم پرسید:" چیکار میکنی؟"
"ساکت باش."
ضربان قلبش یه لحظه جا موند.
جونگکوک انگار کاملاً جدی بود.
آنقدر جدی که داهی واقعاً فکر کرد الان وقتشه...
وقتِ مشخص شده همه چیز
وقت اعتراف.
ثانیه بعد صورتش بیش از حد نزدیک شد
داهی نفسش رو حبس کرد.
_جونگکوک...
"هیسس"
صداش آروم بود.
نگاه داهی بین چشمهاش سرگردان موند
برای چند ثانیه هیچکدوم چیزی نگفتن
بعد جونگکوک بالاخره عقب رفت.
انگار عمداً عجلهای برای تمام کردن آن فاصله نداشت.
داهی با گیجی پلک زد." خب..؟"
"تب نداری"
_از کجا فهمیدی؟
لبخند کوتاهی گوشه لب جونگکوک نشست
همون لبخندی که معمولاً قبل از دردسر ظاهر میشد." تجربه"
حمایت ها به شدت افت کرده😐
واقعا اینجوری نمیشه نوشت...
ادامه رمان به شما بستگی داره.
- ۱.۶k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط