سایهای پشت لبخند
سایهای پشت لبخند
پارت : ۲۳
اتاق کنفرانس اداره پلیس در سکوت مطلق فرو رفته بود.
همه نگاهها روی صفحه خاموش لپتاپ ثابت مانده بود.
کارآگاه با اخم گفت:
«هر کسی که این کارو کرده، از قبل میدونسته ما به این فایل میرسیم.»
یکی از کارشناسان پلیس لپتاپ را بررسی کرد.
«همه اطلاعاتش از راه دور پاک شده... اما شاید بتونیم بخشی از فایلها رو برگردونیم.»
تهیونگ بیصدا کنار پنجره ایستاده بود.
نگاهش به بارانی بود که آرام روی شیشه میبارید.
سالها فرار کرده بود...
اما دیگر خسته شده بود.
سوا آرام به او نزدیک شد.
چند لحظه سکوت بینشان برقرار بود.
بعد آرام پرسید:
«همه این سالها... تنهایی با این گذشته زندگی کردی؟»
تهیونگ لبخند تلخی زد.
«فکر میکردم تنهایی، مجازاتیه که لیاقتش رو دارم.»
سوا چیزی نگفت.
هنوز زخم اعتمادش تازه بود.
اما برای اولین بار، درد را در چشمان تهیونگ میدید.
در همان لحظه، کارآگاه آنها را صدا زد.
«یه خبر خوب داریم.»
همه دور میز جمع شدند.
کارشناس پلیس لبخند زد.
«تونستیم بخشی از فایل حذفشده رو بازیابی کنیم.»
روی مانیتور، نقشهای از سئول ظاهر شد.
چند نقطه قرمز روی آن چشمک میزد.
کارآگاه گفت:
«اینها محلهایی هستن که احتمال میدیم افراد اون سازمان مخفی شدن.»
تهیونگ با دیدن یکی از آدرسها ناگهان اخم کرد.
«اونجا...»
کارآگاه پرسید:
«میشناسیش؟»
تهیونگ آرام سرش را تکان داد.
«آره... اون مخفیگاه قدیمی رئیسه.»
همه با تعجب به او نگاه کردند.
کارآگاه گفت:
«پس وقتشه این بازی رو تموم کنیم.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
«من راه رو نشونتون میدم...»
سوا با نگرانی به او نگاه کرد.
او میدانست رفتن به آنجا...
ممکن است آخرین مأموریت زندگی تهیونگ باشد.
❝ اما هیچکس نمیدانست رئیس سازمان، سالها منتظر همین لحظه بوده است... لحظهای که تهیونگ دوباره روبهرویش قرار بگیرد. ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۲۳
اتاق کنفرانس اداره پلیس در سکوت مطلق فرو رفته بود.
همه نگاهها روی صفحه خاموش لپتاپ ثابت مانده بود.
کارآگاه با اخم گفت:
«هر کسی که این کارو کرده، از قبل میدونسته ما به این فایل میرسیم.»
یکی از کارشناسان پلیس لپتاپ را بررسی کرد.
«همه اطلاعاتش از راه دور پاک شده... اما شاید بتونیم بخشی از فایلها رو برگردونیم.»
تهیونگ بیصدا کنار پنجره ایستاده بود.
نگاهش به بارانی بود که آرام روی شیشه میبارید.
سالها فرار کرده بود...
اما دیگر خسته شده بود.
سوا آرام به او نزدیک شد.
چند لحظه سکوت بینشان برقرار بود.
بعد آرام پرسید:
«همه این سالها... تنهایی با این گذشته زندگی کردی؟»
تهیونگ لبخند تلخی زد.
«فکر میکردم تنهایی، مجازاتیه که لیاقتش رو دارم.»
سوا چیزی نگفت.
هنوز زخم اعتمادش تازه بود.
اما برای اولین بار، درد را در چشمان تهیونگ میدید.
در همان لحظه، کارآگاه آنها را صدا زد.
«یه خبر خوب داریم.»
همه دور میز جمع شدند.
کارشناس پلیس لبخند زد.
«تونستیم بخشی از فایل حذفشده رو بازیابی کنیم.»
روی مانیتور، نقشهای از سئول ظاهر شد.
چند نقطه قرمز روی آن چشمک میزد.
کارآگاه گفت:
«اینها محلهایی هستن که احتمال میدیم افراد اون سازمان مخفی شدن.»
تهیونگ با دیدن یکی از آدرسها ناگهان اخم کرد.
«اونجا...»
کارآگاه پرسید:
«میشناسیش؟»
تهیونگ آرام سرش را تکان داد.
«آره... اون مخفیگاه قدیمی رئیسه.»
همه با تعجب به او نگاه کردند.
کارآگاه گفت:
«پس وقتشه این بازی رو تموم کنیم.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
«من راه رو نشونتون میدم...»
سوا با نگرانی به او نگاه کرد.
او میدانست رفتن به آنجا...
ممکن است آخرین مأموریت زندگی تهیونگ باشد.
❝ اما هیچکس نمیدانست رئیس سازمان، سالها منتظر همین لحظه بوده است... لحظهای که تهیونگ دوباره روبهرویش قرار بگیرد. ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۰k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط