پارت

پارت ۶
صبح شد و اون اون آدم بدها رفتن موزه تا عصا رو پیداکنن بعد عصا رو به مقر خودشون بردن و سعی کردن با عصا سنگ رو خورد کنن ولی مگان جاخالی می‌داد که آدم بدها فهمیدن نمیتونن کاری کنن چند ساعت گذشت....
آنیا و دامیان و بکی یه جا جمع شده بودن و درباره یک اتفاق اون روز فکر میکردن که یهو سنگ‌ اومد و مگان از سنگش اومد بیرون و گفت:بچه ها اونا سعی میکنن سنگ رو بشکنند
آنیا:خب بعد چی میشه؟
مگان:من از بین میرم
یهو دامیان و بکی پریدن هوا و با هم گفتن:یا خداااااااااااااااا تو اینجا چیکار میکنی؟؟😫
مگان:آروم باش من که کاریتون ندارم
دامیان: مشخصه🗿🖕🏻
مگان :خب من موندم چیکار کنم
بکی:چیو؟
مگان:اینکه آدم خوب بمونم یا نه
همه با یه قیافه ی وت فاک بهش نگاه میکردن
یهو کاترین اومد و گفت:مگان؟!اینا کین؟
مگان:اینا همون بچه هان
کاترین:چیییییییییییییی؟؟؟؟اینا مگه دشمنت نبودن؟؟؟
مگان:چرا ولی...اونا فعلا منو نمیکشن
کاترین:مگه کسی می‌خواسته تورو بکشه؟؟
مگان:آره

چطور بود؟؟
ببخشید کم بود ایده نداشتم
حتما ایده بدیددد
کامنت هم بزارید
دیدگاه ها (۱۱)

شیپ مورد علاقم🛐🛐

کاور عوض شدپارت ۴ جوجه تیغی من تو رفتی تو اتاق کاتسوکی و گفت...

رفت اکسپلور

خواستم بگم چون فقط یک یا دو نفر کامنت می‌زارن تا وقتی بقیه ک...

عشق صورتی پارت۸^

پارت۳اونا رفتن سوار اتوبوس شدن و رفتن موزه«داخل موزه»بچه ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط