پارت چهارم
پارت چهارم
هوای اتاق سنگین بود.
لِنا روی تخت نشسته بود، پاهاش رو بغل کرده بود و نگاهش به نقطهای ثابت روی دیوار دوخته شده بود. قلبش تند میزد، عرق سرد روی پیشونیش نشسته بود.
«اگه درست باشه... اگه واقعاً...؟»
جمله رو حتی توی ذهنش هم کامل نکرد.
تمام روز با تهوع و ضعف دستوپنجه نرم کرده بود. هر بار هم مجبور شده بود به پدرش دروغ بگه:
«خستهام... چیزی نخوردم... سرما خوردم.»
اما دروغها چقدر میتونستن ادامه پیدا کنن؟
همان شب، وقتی جیمین سر میز شام نشسته بود و با دقت غذا را به بشقاب دخترش میکشید، لِنا با بوی خورش که به مشامش رسید به شدت منقلب شد. قاشق را زمین گذاشت و دستش را جلوی دهانش گرفت.
– «حالت خوبه؟»
صدای محکم اما نگران پدرش.
– «آره... فقط کمی سرگیجه...»
سریع به سمت دستشویی دوید، در رو بست و به آینه خیره شد. چشمانش پر از اشک شده بود.
او دختر یک دکتر بود، لازم نبود کسی به او بگوید. خودش خوب میدانست.
آنچه را که باید انکار میکرد، حالا با تمام وجودش حس میکرد:
«من... بار*دارم.»
آن شب تا دیروقت در اتاق قدم میزد.
گوشیاش بارها لرزید، پیامهای یونهو پشت هم آمد:
– «چرا جواب نمیدی؟ نگرانتم.»
– «میدونم چیزی شده.»
– «لِنا، خواهش میکنم بگو...»
اما انگشتان لِنا توان نوشتن نداشتند.
چطور میتوانست به او بگوید؟ اگر یونهو هم ترکش میکرد چی؟ اگر پدرش میفهمید چی؟
صدها فکر مثل سیل به سرش هجوم آورد.
در سکوت شب، او فقط یک چیز میدانست:
این راز سنگین را باید به هر قیمتی پنهان کند.
---
صبح روز بعد، وقتی از خانه بیرون رفت، دستش روی شکمش بود.
هنوز هیچ تغییری دیده نمیشد، اما برای خودش، انگار همهچیز لو رفته بود.
کنار یونهو که رسید، نگاهش را از او دزدید. یونهو با نگرانی پرسید:
– «چی شده؟ چند روزه یه جوری شدی.»
– «چیزی نیست... فقط خستم.»
یونهو اخم کرد:
– «به من دروغ نگو، لِنا.»
– «خواهش میکنم... بذار الان چیزی نگم.»
یونهو آهی کشید.
نمیفهمید چه خبر است، اما نگاه لرزان لِنا به او میگفت که ماجرا خیلی جدیتر از یک خستگی ساده است.
و در همان لحظه، درست وسط خیابان شلوغی که دست در دست قدم میزدند، لِنا تنها یک تصویر در ذهنش داشت:
چهرهی پدرش وقتی حقیقت را بفهمد...
چهرهای پر از خشم و ناامیدی.
ادامه دارد....
هوای اتاق سنگین بود.
لِنا روی تخت نشسته بود، پاهاش رو بغل کرده بود و نگاهش به نقطهای ثابت روی دیوار دوخته شده بود. قلبش تند میزد، عرق سرد روی پیشونیش نشسته بود.
«اگه درست باشه... اگه واقعاً...؟»
جمله رو حتی توی ذهنش هم کامل نکرد.
تمام روز با تهوع و ضعف دستوپنجه نرم کرده بود. هر بار هم مجبور شده بود به پدرش دروغ بگه:
«خستهام... چیزی نخوردم... سرما خوردم.»
اما دروغها چقدر میتونستن ادامه پیدا کنن؟
همان شب، وقتی جیمین سر میز شام نشسته بود و با دقت غذا را به بشقاب دخترش میکشید، لِنا با بوی خورش که به مشامش رسید به شدت منقلب شد. قاشق را زمین گذاشت و دستش را جلوی دهانش گرفت.
– «حالت خوبه؟»
صدای محکم اما نگران پدرش.
– «آره... فقط کمی سرگیجه...»
سریع به سمت دستشویی دوید، در رو بست و به آینه خیره شد. چشمانش پر از اشک شده بود.
او دختر یک دکتر بود، لازم نبود کسی به او بگوید. خودش خوب میدانست.
آنچه را که باید انکار میکرد، حالا با تمام وجودش حس میکرد:
«من... بار*دارم.»
آن شب تا دیروقت در اتاق قدم میزد.
گوشیاش بارها لرزید، پیامهای یونهو پشت هم آمد:
– «چرا جواب نمیدی؟ نگرانتم.»
– «میدونم چیزی شده.»
– «لِنا، خواهش میکنم بگو...»
اما انگشتان لِنا توان نوشتن نداشتند.
چطور میتوانست به او بگوید؟ اگر یونهو هم ترکش میکرد چی؟ اگر پدرش میفهمید چی؟
صدها فکر مثل سیل به سرش هجوم آورد.
در سکوت شب، او فقط یک چیز میدانست:
این راز سنگین را باید به هر قیمتی پنهان کند.
---
صبح روز بعد، وقتی از خانه بیرون رفت، دستش روی شکمش بود.
هنوز هیچ تغییری دیده نمیشد، اما برای خودش، انگار همهچیز لو رفته بود.
کنار یونهو که رسید، نگاهش را از او دزدید. یونهو با نگرانی پرسید:
– «چی شده؟ چند روزه یه جوری شدی.»
– «چیزی نیست... فقط خستم.»
یونهو اخم کرد:
– «به من دروغ نگو، لِنا.»
– «خواهش میکنم... بذار الان چیزی نگم.»
یونهو آهی کشید.
نمیفهمید چه خبر است، اما نگاه لرزان لِنا به او میگفت که ماجرا خیلی جدیتر از یک خستگی ساده است.
و در همان لحظه، درست وسط خیابان شلوغی که دست در دست قدم میزدند، لِنا تنها یک تصویر در ذهنش داشت:
چهرهی پدرش وقتی حقیقت را بفهمد...
چهرهای پر از خشم و ناامیدی.
ادامه دارد....
- ۱۱.۴k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط