[ بازی مرگ ]
[ بازی مرگ ]
پارت ۵
در اون فضای تاریک و خفه تنها بوی تند خون بود که به مشام میرسید که هر نفسی رو سنگین تر میکرد زنجیر های که از سقف و دیوار ها آویزون بودن که لکه های زنگار خون بر آنها خشکیده بودند و مرکز اتاق زیر نور کم و رمق مردی به صندلی به بسته شده بود بی پیرهن تن پوشیده از بریدگی های تازه و کهنه، صورتی شکسته و خیس از خون دلمه بسته هنوز اشک و عرق درهم با خون روی گونه هایش جاری بود کناری دیوار، میز فلزی با وسایل شکنجه قرار داشت، شامل شوکر، تیغ، چاقو های تیز و خونی اره های کوچک و...
قطره های خون بی وقفه از دست و پای مرد میچکید رد سرخ و گرمی روی زمین و سیمانی سیاه چال سرباز کرده بود دو انگشت از دست و پای مرد کف زمین زیر نور خشک افتاده بودن انگار بخشی از وجودش یکجا مونده بود،
میون این جهنم جونگ کوک با نگاه براق بی رحم دست به سینه ایستاده و با بلوز آستین بالا زده و لباس خونیش سایهای ترسناک از خودش ساخته بود
نگاهش پر از لذت شیطانی بود اما در چهره اش خشمی دیده میشد که انگار جونگ کوک هم با هارترین وجهش دست به گریبانه فقط و فقط برای رسیدن به نام قاتلان همسرش،
جونگ کوک : بهم بگو کی بهت دستور داد تا هانول رو به اون انبار ببری....
مرد با صدای ضعیف و رنجوری که از آخه گلویش می آمد نجوا کرد
ـ ن..نمیدونم
جونگ کوک پوزخندی روی لب هایش نشست جونگ کوک : باشه منم از زدنت خسته نمیشم
مرد با پوزخندی گفت ـ اما از زدن این سوال خسته میشی
جونگ کوک با حرص میلهی آهنی سیاه کثیف را برداشت و اسباب شکنجه رو با سر انگشتانش لمس نمود لرزشه بی ارادهی مرد صدای زنجیر های صندلی را بلند کرد
ـ نه .. تورو خدا .. نکن
جونگ کوک به طرفش قدم برداشت خم شد و توی چشم های لرزون طعمه اش خیره شد انقدر نزدیک که نفس داغش رو مرد حس کنه
جونگ کوک با خسته و کلافگی و خونسردی اش لب زد
جونگ کوک : حرف بزن
اما مرد باز هم انکار کرد ـ نمیدونم به خدا قسم ... از هیچی خبر ندارم
جونگ کوک بدون ذره ای تردید میلهی آهنی رو بلند کرد و به مچ دست های بسته مرد کوبید فریاد مرد رحم و مردونگی از دیوار های سرد دور کرد
پارت ۵
در اون فضای تاریک و خفه تنها بوی تند خون بود که به مشام میرسید که هر نفسی رو سنگین تر میکرد زنجیر های که از سقف و دیوار ها آویزون بودن که لکه های زنگار خون بر آنها خشکیده بودند و مرکز اتاق زیر نور کم و رمق مردی به صندلی به بسته شده بود بی پیرهن تن پوشیده از بریدگی های تازه و کهنه، صورتی شکسته و خیس از خون دلمه بسته هنوز اشک و عرق درهم با خون روی گونه هایش جاری بود کناری دیوار، میز فلزی با وسایل شکنجه قرار داشت، شامل شوکر، تیغ، چاقو های تیز و خونی اره های کوچک و...
قطره های خون بی وقفه از دست و پای مرد میچکید رد سرخ و گرمی روی زمین و سیمانی سیاه چال سرباز کرده بود دو انگشت از دست و پای مرد کف زمین زیر نور خشک افتاده بودن انگار بخشی از وجودش یکجا مونده بود،
میون این جهنم جونگ کوک با نگاه براق بی رحم دست به سینه ایستاده و با بلوز آستین بالا زده و لباس خونیش سایهای ترسناک از خودش ساخته بود
نگاهش پر از لذت شیطانی بود اما در چهره اش خشمی دیده میشد که انگار جونگ کوک هم با هارترین وجهش دست به گریبانه فقط و فقط برای رسیدن به نام قاتلان همسرش،
جونگ کوک : بهم بگو کی بهت دستور داد تا هانول رو به اون انبار ببری....
مرد با صدای ضعیف و رنجوری که از آخه گلویش می آمد نجوا کرد
ـ ن..نمیدونم
جونگ کوک پوزخندی روی لب هایش نشست جونگ کوک : باشه منم از زدنت خسته نمیشم
مرد با پوزخندی گفت ـ اما از زدن این سوال خسته میشی
جونگ کوک با حرص میلهی آهنی سیاه کثیف را برداشت و اسباب شکنجه رو با سر انگشتانش لمس نمود لرزشه بی ارادهی مرد صدای زنجیر های صندلی را بلند کرد
ـ نه .. تورو خدا .. نکن
جونگ کوک به طرفش قدم برداشت خم شد و توی چشم های لرزون طعمه اش خیره شد انقدر نزدیک که نفس داغش رو مرد حس کنه
جونگ کوک با خسته و کلافگی و خونسردی اش لب زد
جونگ کوک : حرف بزن
اما مرد باز هم انکار کرد ـ نمیدونم به خدا قسم ... از هیچی خبر ندارم
جونگ کوک بدون ذره ای تردید میلهی آهنی رو بلند کرد و به مچ دست های بسته مرد کوبید فریاد مرد رحم و مردونگی از دیوار های سرد دور کرد
- ۱۸.۵k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط