𝐵𝓁𝒶𝒸𝓀 𝐻𝑒𝒶𝓇𝓉
𝐵𝓁𝒶𝒸𝓀 𝐻𝑒𝒶𝓇𝓉
Ⓟⓐⓡⓣ2
«راهی برای برگشت نیست»
هوای اتاق سنگینتر از قبل شده بود.
لایرا هنوز وسط همون فضا ایستاده بود، انگار پاهاش به زمین چسبیده باشن.
نگاهها همه روش قفل شده بودن…
اما هیچکدوم به اندازه نگاه جونگکوک سنگین نبود.
اون هنوز بهش خیره بود.
نه عجول، نه عصبی…
فقط دقیق.
انگار داشت چیزی رو توی ذهنش تکهتکه بررسی میکرد.
یکی از مردها آروم جلو اومد و گفت:
— «باید بره بیرون. اینجا جای—»
قبل از اینکه حرفش تموم بشه، صدای جونگکوک اومد:
— «گفتم بمونه.»
سرد. کوتاه. قطعی.
همه دوباره ساکت شدن.
---
لایرا نفسش رو حبس کرده بود.
ذهنش فقط یک چیز رو تکرار میکرد:
«اشتباه اومدم… باید برم.»
آروم یک قدم عقب رفت.
بعد یکی دیگه…
اما همون لحظه صدای جونگکوک دوباره بلند شد:
— «کجا؟»
همه چیز ایستاد.
لایرا هم.
آروم سرش رو بلند کرد.
چشماش مستقیم افتاد به جونگکوک.
اون هنوز تکون نخورده بود…
اما حالا نگاهش عوض شده بود.
کمی تیزتر. کمی نزدیکتر.
— «در بازه…» لایرا با صدای پایین گفت.
جونگکوک خیلی آروم از جاش بلند شد.
حرکتش کند نبود…
ولی انگار کل اتاق باهاش بلند شد.
قدم برداشت.
یک قدم… دو قدم…
تا اینکه فاصلهش با لایرا کمتر از چند متر شد.
---
لایرا ناخودآگاه عقب رفت.
اما پشتش به میز خورد.
گیر افتاده بود.
جونگکوک دقیقاً روبهروش ایستاد.
نگاهش از بالا تا پایین صورت لایرا رو بررسی کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
— «تو اینجا اومدی، بدون اینکه بدونی کجاست؟»
لایرا لبش رو به زور تکون داد:
— «اشتباه شده… من فقط برای یه قرار کاری—»
جونگکوک حرفش رو برید.
— «اینجا هیچکس اشتباه وارد نمیشه.»
سکوت.
بعد یه لحظه مکث کرد…
و خیلی آهسته اضافه کرد:
— «یا انتخاب میکنن… یا انتخاب میشن.»
---
لایرا احساس کرد نفسش سختتر شده.
اون جمله بیشتر از هر تهدیدی ترسناک بود.
خواست دوباره عقب بره…
ولی دست جونگکوک ناگهان کنار بدنش روی میز قرار گرفت.
نه لمسش کرد…
فقط راه فرارش رو بست.
فاصلهشون حالا خیلی کم بود.
اونقدر کم که لایرا بوی سیگار و عطر سردش رو حس میکرد.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
— «اسم گفتی… لایرا.»
مکث.
— «از این لحظه… دیگه بیرون رفتن به این سادگی نیست.»
---
لایرا با صدای لرزون گفت:
— «من کاری نکردم…»
جونگکوک نگاهش رو مستقیم نگه داشت:
— «میدونم.»
همین یه کلمه…
بدتر بود.
چون یعنی اون اصلاً دنبال دلیل نبود.
---
در همون لحظه یکی از مردها از پشت گفت:
— «باید تصمیم بگیریم باهاش چیکار کنیم.»
جونگکوک بدون اینکه برگرده گفت:
— «لازم نیست.»
سکوت دوباره افتاد.
بعد نگاهش رو از لایرا برنداشت و خیلی آروم گفت:
— «از امروز… اینجا میمونه.»
چشمهای لایرا گشاد شد:
— «چی؟ من نمیتونم—»
جونگکوک خیلی کوتاه نگاهش کرد:
— «میتونی.»
و این بار، صداش نه بلند بود… نه خشن…
فقط مطمئن.
طوری که انگار واقعیت رو اعلام میکرد، نه نظر میداد.
---
لایرا فهمید…
این یه انتخاب نیست.
و بدتر از اون…
جونگکوک هم دنبال اجازه نبود.
---
Ⓟⓐⓡⓣ2
«راهی برای برگشت نیست»
هوای اتاق سنگینتر از قبل شده بود.
لایرا هنوز وسط همون فضا ایستاده بود، انگار پاهاش به زمین چسبیده باشن.
نگاهها همه روش قفل شده بودن…
اما هیچکدوم به اندازه نگاه جونگکوک سنگین نبود.
اون هنوز بهش خیره بود.
نه عجول، نه عصبی…
فقط دقیق.
انگار داشت چیزی رو توی ذهنش تکهتکه بررسی میکرد.
یکی از مردها آروم جلو اومد و گفت:
— «باید بره بیرون. اینجا جای—»
قبل از اینکه حرفش تموم بشه، صدای جونگکوک اومد:
— «گفتم بمونه.»
سرد. کوتاه. قطعی.
همه دوباره ساکت شدن.
---
لایرا نفسش رو حبس کرده بود.
ذهنش فقط یک چیز رو تکرار میکرد:
«اشتباه اومدم… باید برم.»
آروم یک قدم عقب رفت.
بعد یکی دیگه…
اما همون لحظه صدای جونگکوک دوباره بلند شد:
— «کجا؟»
همه چیز ایستاد.
لایرا هم.
آروم سرش رو بلند کرد.
چشماش مستقیم افتاد به جونگکوک.
اون هنوز تکون نخورده بود…
اما حالا نگاهش عوض شده بود.
کمی تیزتر. کمی نزدیکتر.
— «در بازه…» لایرا با صدای پایین گفت.
جونگکوک خیلی آروم از جاش بلند شد.
حرکتش کند نبود…
ولی انگار کل اتاق باهاش بلند شد.
قدم برداشت.
یک قدم… دو قدم…
تا اینکه فاصلهش با لایرا کمتر از چند متر شد.
---
لایرا ناخودآگاه عقب رفت.
اما پشتش به میز خورد.
گیر افتاده بود.
جونگکوک دقیقاً روبهروش ایستاد.
نگاهش از بالا تا پایین صورت لایرا رو بررسی کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
— «تو اینجا اومدی، بدون اینکه بدونی کجاست؟»
لایرا لبش رو به زور تکون داد:
— «اشتباه شده… من فقط برای یه قرار کاری—»
جونگکوک حرفش رو برید.
— «اینجا هیچکس اشتباه وارد نمیشه.»
سکوت.
بعد یه لحظه مکث کرد…
و خیلی آهسته اضافه کرد:
— «یا انتخاب میکنن… یا انتخاب میشن.»
---
لایرا احساس کرد نفسش سختتر شده.
اون جمله بیشتر از هر تهدیدی ترسناک بود.
خواست دوباره عقب بره…
ولی دست جونگکوک ناگهان کنار بدنش روی میز قرار گرفت.
نه لمسش کرد…
فقط راه فرارش رو بست.
فاصلهشون حالا خیلی کم بود.
اونقدر کم که لایرا بوی سیگار و عطر سردش رو حس میکرد.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
— «اسم گفتی… لایرا.»
مکث.
— «از این لحظه… دیگه بیرون رفتن به این سادگی نیست.»
---
لایرا با صدای لرزون گفت:
— «من کاری نکردم…»
جونگکوک نگاهش رو مستقیم نگه داشت:
— «میدونم.»
همین یه کلمه…
بدتر بود.
چون یعنی اون اصلاً دنبال دلیل نبود.
---
در همون لحظه یکی از مردها از پشت گفت:
— «باید تصمیم بگیریم باهاش چیکار کنیم.»
جونگکوک بدون اینکه برگرده گفت:
— «لازم نیست.»
سکوت دوباره افتاد.
بعد نگاهش رو از لایرا برنداشت و خیلی آروم گفت:
— «از امروز… اینجا میمونه.»
چشمهای لایرا گشاد شد:
— «چی؟ من نمیتونم—»
جونگکوک خیلی کوتاه نگاهش کرد:
— «میتونی.»
و این بار، صداش نه بلند بود… نه خشن…
فقط مطمئن.
طوری که انگار واقعیت رو اعلام میکرد، نه نظر میداد.
---
لایرا فهمید…
این یه انتخاب نیست.
و بدتر از اون…
جونگکوک هم دنبال اجازه نبود.
---
- ۲۳۳
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط