دیشب به شوخی به بابام گفتم

دیشب به شوخی به بابام گفتم

چی میشد جوونیت یکم بیشتر کار میکردی ماهم پولدار میشدیم،

با حسرت سرشو تکون داد و گفت:
اولا قصد ما از به دنیا اومدن تو این بود که دختر بشی

و برکت زندگی، دوما از وقتی قدم نحست به این خونه باز شد برکت از زندگی ما رفت

سوما: گو خوریش به تو نیومده
دیدگاه ها (۱)

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕: 𝟏𝟒 + خیلی‌ بدی جونگکوک‌ چرا هولم دادی!دو...

انتقام یا عشق

[اونا هیچی درباره ما نمیدونن] part 1

بچه ها،حالم جدی محبوبهمن شیش سال ابتداییم رو یه مدرسه دولتی ...

شروع ✨ کامیل اطراف عمارت رو دنبال جاده آسفالت گشت اما هیچ نش...

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای مزخرف زنگ گوشیم از خواب بلند شدم چند ...

استاد جئون part 4رینا: رسیدیم خونه جونگکوک الان باید می اومد...

[•] عمارت عشق [•] part: 17_«با خودت چی فکر کردی هر*زه؟!؟!» +...

پارت: 16 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت دوازده و نیم ظهر، کاف...

You are paying back karma پارت⁴¹¹⁵:³⁰درحالی که بقلش کرده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط