⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p82
سینی از دستش رها شد.
نینا بدون فکر خودش رو جلو انداخت.
موفق شد خدمتکار رو بگیره، اما سینی با صدای بلندی روی زمین افتاد.
چند فنجون شکستن
صدای شکستن توی تمام راهرو پیچید.
دختر خدمتکار رنگش پرید.
با دستهای لرزون مدام تکرار میکرد:
«ببخشید... ببخشید...»
از ترس، حتی جرئت نداشت سرش رو بالا بیاره.
نینا آروم دستش را گرفت.
«آروم باش، اتفاقه دیگه.»
اما دختر با وحشت به جیمین نگاه کرد.
انگار منتظر تنبیه بود.
چند خدمتکار دیگه هم از آشپزخونه بیرون اومدن و با نگرانی به صحنه نگاه کردن
سکوت سنگینی برقرار شد.
نینا آهسته به جیمین نگاه کرد.
با خودش فکر کرد:
«الان حتماً عصبانی میشه...»
اما جیمین فقط نگاهی به تکههای شکسته انداخت و با لحنی عادی گفت:
_« از انبار چند فنجون دیگه بیارید.»
همین.
بدون فریاد.
چند لحظه بعد، خدمتکارها با عجله مشغول جمع کردن خردهشیشهها شدند
وقتی دور شدن، نینا آرام گفت:
«میدونی؟»
«چی؟»
«منم اگه جای اون بودم، فکر میکردم قراره اخراجم کنی... یا یه چیز بدتر.»
جیمین ابرویی بالا برد.
«برای چند تا فنجون؟»
_«خب...»
نینا لبخند شیطنتآمیزی زد.
«اعتراف میکنم، روزای اول فکر میکردم از اون رئیسایی هستی که برای کج گذاشتن یه قاشق هم حکم اعدام میدن.»
جیمین برای چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
بعد خیلی خشک گفت:
«یادم باشه تصویر ذهنیتت رو اصلاح کنم.»
نینا خندید.
«دیر شده.»
همان لحظه، دختر خدمتکار که حالا آرومتر شده بود، از دور به نینا لبخند زد.
نینا هم براش دست تکون داد.
جیمین این صحنه رو دید.
بیاختیار با خودش فکر کرد...
از وقتی نینا وارد این قلعه شده، فقط زندگی خودش تغییر نکرده...
کمکم حال و هوای این قلعه هم داشت عوض میشد
p82
سینی از دستش رها شد.
نینا بدون فکر خودش رو جلو انداخت.
موفق شد خدمتکار رو بگیره، اما سینی با صدای بلندی روی زمین افتاد.
چند فنجون شکستن
صدای شکستن توی تمام راهرو پیچید.
دختر خدمتکار رنگش پرید.
با دستهای لرزون مدام تکرار میکرد:
«ببخشید... ببخشید...»
از ترس، حتی جرئت نداشت سرش رو بالا بیاره.
نینا آروم دستش را گرفت.
«آروم باش، اتفاقه دیگه.»
اما دختر با وحشت به جیمین نگاه کرد.
انگار منتظر تنبیه بود.
چند خدمتکار دیگه هم از آشپزخونه بیرون اومدن و با نگرانی به صحنه نگاه کردن
سکوت سنگینی برقرار شد.
نینا آهسته به جیمین نگاه کرد.
با خودش فکر کرد:
«الان حتماً عصبانی میشه...»
اما جیمین فقط نگاهی به تکههای شکسته انداخت و با لحنی عادی گفت:
_« از انبار چند فنجون دیگه بیارید.»
همین.
بدون فریاد.
چند لحظه بعد، خدمتکارها با عجله مشغول جمع کردن خردهشیشهها شدند
وقتی دور شدن، نینا آرام گفت:
«میدونی؟»
«چی؟»
«منم اگه جای اون بودم، فکر میکردم قراره اخراجم کنی... یا یه چیز بدتر.»
جیمین ابرویی بالا برد.
«برای چند تا فنجون؟»
_«خب...»
نینا لبخند شیطنتآمیزی زد.
«اعتراف میکنم، روزای اول فکر میکردم از اون رئیسایی هستی که برای کج گذاشتن یه قاشق هم حکم اعدام میدن.»
جیمین برای چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
بعد خیلی خشک گفت:
«یادم باشه تصویر ذهنیتت رو اصلاح کنم.»
نینا خندید.
«دیر شده.»
همان لحظه، دختر خدمتکار که حالا آرومتر شده بود، از دور به نینا لبخند زد.
نینا هم براش دست تکون داد.
جیمین این صحنه رو دید.
بیاختیار با خودش فکر کرد...
از وقتی نینا وارد این قلعه شده، فقط زندگی خودش تغییر نکرده...
کمکم حال و هوای این قلعه هم داشت عوض میشد
- ۳۶۹
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط