part one ::
part one ::
🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭
ا.ت یک دختر ایرانی بود که خیلی خوشگل بود و توی کلاس شاگرد اول بود و پسر ها و حتی دختر های کلاس خیلی دوستش داشتن .🤩
ظهر بود و ا.ت رفته بود سوپرمارکت که ی دورایاکی بخره و بره خوتن برای درس هاش وقتی که داشت دورایکی رو میخرید هربار احساس میکرد ی اتفاقی میخواد بیوفته .🫔
ویو ا.ت :
وای خدا امتحان امروز خیلی سخت بودا 😑ولی خب ارزشش رو داشت ، اصن ی دورایاکی میخورم حالم جا میاد 🤤* ی گاز از دورایاکی زد * ولی خیلی دلم برای ایران تنگ شده🥲 بعد از اینکه مدرسه ام تموم بشه شاید بلیت بخرم🎟 و برگردم ولی خب اینجا بهتره تازه توی ایران مامانم من و میزد و بابام همیشه مواد میزد و قمار میکرد 🃏، و الان که بهش فکر میکنم واقعا خوب شد اومدم توکیو🥹 .
ویو نویسنده :
ا.ت جان کم کم دورایکیش رو خورد و راهی خونه شد 🚶♀️.
سرراه رسید به ی پارک که اونجا ی تاپ خیلی کوچیک داشت ، ا.ت با قدم های منظم رفت سمت تاپ و دوش نشسته و یکم تکون خورد ولی برای ی لحظه ی سایه افتاد بالا سرش .
سرش رو برگردوند و کسی رو دید که حتی نمیشناختش ( نکته : ا.ت توی خونه اش اخبار نمیبینه و خیلی چیز ها رو نمیدونه🤫 ) مانجیرو سانو بود و اومد کنار ا.ت روی یکی از تاپ ها نشست و ساکت بود ، ا.ت معذب شد .
یهو مایکی سرد و جدی : چرا فرار نمیکنی؟
ا.ت تعجب کرد : ف..فرار؟!
مایکی سرش رو به نشانه نثبت تکون داد
ا.ت با لبخند : چرا بخید با ی ادم خوبی مثل شما ازتون فرار کنم؟
مایکی سرش رو به ا.ت برگردوند و تعجب به ا.ت نگاه کرد و سرش رو کج کرد
ا.ت هم سرش رو کج کرد و لبخند زد
مایکی اون صورت رنگ پریده اش یکم سرخ شد و سرش رو اونوری کرد
تا پارت بعد بای بای ببخشید که کوتاه بود :)
🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭
ا.ت یک دختر ایرانی بود که خیلی خوشگل بود و توی کلاس شاگرد اول بود و پسر ها و حتی دختر های کلاس خیلی دوستش داشتن .🤩
ظهر بود و ا.ت رفته بود سوپرمارکت که ی دورایاکی بخره و بره خوتن برای درس هاش وقتی که داشت دورایکی رو میخرید هربار احساس میکرد ی اتفاقی میخواد بیوفته .🫔
ویو ا.ت :
وای خدا امتحان امروز خیلی سخت بودا 😑ولی خب ارزشش رو داشت ، اصن ی دورایاکی میخورم حالم جا میاد 🤤* ی گاز از دورایاکی زد * ولی خیلی دلم برای ایران تنگ شده🥲 بعد از اینکه مدرسه ام تموم بشه شاید بلیت بخرم🎟 و برگردم ولی خب اینجا بهتره تازه توی ایران مامانم من و میزد و بابام همیشه مواد میزد و قمار میکرد 🃏، و الان که بهش فکر میکنم واقعا خوب شد اومدم توکیو🥹 .
ویو نویسنده :
ا.ت جان کم کم دورایکیش رو خورد و راهی خونه شد 🚶♀️.
سرراه رسید به ی پارک که اونجا ی تاپ خیلی کوچیک داشت ، ا.ت با قدم های منظم رفت سمت تاپ و دوش نشسته و یکم تکون خورد ولی برای ی لحظه ی سایه افتاد بالا سرش .
سرش رو برگردوند و کسی رو دید که حتی نمیشناختش ( نکته : ا.ت توی خونه اش اخبار نمیبینه و خیلی چیز ها رو نمیدونه🤫 ) مانجیرو سانو بود و اومد کنار ا.ت روی یکی از تاپ ها نشست و ساکت بود ، ا.ت معذب شد .
یهو مایکی سرد و جدی : چرا فرار نمیکنی؟
ا.ت تعجب کرد : ف..فرار؟!
مایکی سرش رو به نشانه نثبت تکون داد
ا.ت با لبخند : چرا بخید با ی ادم خوبی مثل شما ازتون فرار کنم؟
مایکی سرش رو به ا.ت برگردوند و تعجب به ا.ت نگاه کرد و سرش رو کج کرد
ا.ت هم سرش رو کج کرد و لبخند زد
مایکی اون صورت رنگ پریده اش یکم سرخ شد و سرش رو اونوری کرد
تا پارت بعد بای بای ببخشید که کوتاه بود :)
- ۳۷۴
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط