سر سفرہ بودیم. قبل از اعزام گفتم: محسن هے می‌گے شهادت شها

سر سفرہ بودیم. قبل از اعزام گفتم: محسن هے می‌گے شهادت شهادت، اومدیم شهید نشدے و اسیر شدی، چیڪار مے ڪنی؟ همین‌طورے پرسیدم بی‌مقدمه. می‌خواستم سڪوت سر سفرہ را شڪستـہ باشم.
گفت: اینقدر یاحيدر یاحیدر می‌گم تا لجشون رو دربیارم.
دو روز بین خبر اسارت و شهادت، نمی‌توانستم فڪرم را جمع ڪنم ڪـہ لجشان دربیاید چڪار می‌ڪنند.
بُرشی‌ازکتاب‌سَرمَشق


#معرفی_کتاب 𓂅
#شهید_محسن_حججی 𓂅
دیدگاه ها (۰)

گاهے اوقات مجبور بودیم در خانه‌هاے مردم سوریـہ بنامیم و یا ا...

زغال‌ها گل انداختـہ بود. جوجه‌ها توے آب‌لیمو و پیاز و زعفرا...

گفتم:ان‌شاء‌الله شهید شے مثل ڪسے ڪـہ دوست داری.یهو گفت:مثل ا...

خیلے اهل شوخے بود. گاهے لطیفـہ تعریف می‌ڪرد، گاهے با توجـہ ب...

زمستان بود. شب قبل، پست بودم و صبح بلافاصلـہ آمدہ بودم گردان...

📝 سطرهایی که فراموش نمی‌شوند🇮🇶 يَحيَى السِّنوارُ، رَئيسُ حَر...

دو رفیق آسمانی و راهی ماندگار… 🌹روایت زندگی، خاطرات، دست‌نوش...

🕊دستخط رهبر شهید انقلاب اسلامی در تجلیل از شهدای مقاومت💐#رهب...

انسان های خوب تمام نمی‌شوند، «شهید» می‌شوند..#شهیدمدافع‌حرم...

‏یه‌قسمتی‌ازقلبت،همیشه منتظرِبرگشتنش‌میمونه... #زهرا_محمدی_گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط