جادویی عشق part 14
جادویی عشق part 14
خودشه.
اشک تو چشمام جمع شد و لبخند زدم
بابا و عمه ماريا..
تند چشمامو باز کردم
اومدم عقب و به خونه نگاه کردم.
خودشه.. همین خونه است..
در زدم.
هیچ خبری نشد.
انگار کسی نیست..
جلوي در وایستادم و به دور و برم نگاه کردم.
خلوت بود..
به در نگاه کردم و بشکني زدم که باز شد.. سریع رفتم داخل و در رو پشتم بستم
به خونه نگاه کردم..
انگار تمام این ۱۱سال رو خالي بوده..
روي همه وسایل لایه ضخیمی از خاک قرار داشت..
اروم از پله ها بالا رفتم.
تصویر مامان و بابا رو میدیدم که خندون رفتن سمت
اتاقي..
با لبخند دلتنگی تند رفتم سمت همون اتاق..
انگار اتاق بابا بود..
با لبخند و بغض رفتم داخل
شما كجايين؟
با لبخند دست روي تختش کشیدم.
این خونه یه روزی لحظه هاي خوش و خنده هاي پدر و
مادرم رو دیده بود..
رفتم سمت پنجره که یهو پام به یه گلدون سنگيني که روي زمين بود گیر کرد و خیلی محکم خوردم زمین..
اخ.. اونقدر شدت ضربه و زمین خوردنم زیاد بود . زمین چوبی زیر پام شکست... که بخشي از اه.. لعنتي..
با درد خيلي شديدي پام رو توي دستم گرفتم و
اووووف.. به زمین شکسته نگاه کردم...
یه تخته رويي شکسته بود. ناله کردم.
به زمین شکسته نگاه کردم. يه تخته
شکسته رويي بود.
همین کم مونده بود که خونه پدریمو ناقص کنم..
اروم خودمو رو زمین سمت شکستگي کشیدم. يه چيزي انگار..
اره... انگار یه چیزی زیر تکه چوب بود.
ناباور و با تعجب سعی کردم چوب رو بکنم تا خوب زیرش رو ببینم که چوب قالبي در اومد..
انگار جاساز بود. زیرش یه جعبه فلزي بود..یه صندوقچه..
متعجب صندوقچه رو بیرون کشیدم.
یه صندوق مستطيلي فلزي که روش نگین ها و سنگ هاي قديمي و رنگارنگ داشت و شدیداً قفل و زنجیر شده بود..
متعجب اینور و اونورش کردم و بعد باز زیر چوب رو
کردم..خالي بود..
فقط همین صندوق بود.جاساز بابا.
يعني چي ميتونه توش باشه؟ نگاه
احساس كنجكاوي خيلي شديدي همه وجودم رو پر کرده بود.
زنجير خيلي ضخيم و قفل خيلي محكمي داشت. اما نه اونقدر که بتونه جلوي تایکا رو بگیره..
لبخند زدم و خواستم بازش کنم. این
با تعجب خيلي شديدي دقيق نگاش کردم.
فقط یه قفل عادي نبود. با جادوي خيلي قوي قفل شده
بود. چرا کسی باید یه جعبه رو اینجور با چنین جادويي قفل
چرا کسی باید یه جعبه رو اینجور با چنین جادويي قفل کنه ؟
احتمالا باید توش چیز مهمی باشه..
لبخند عميقي زدم و صندوق رو بین دوتا دستم گرفتم و نگاش کردم که قفل و زنجیرش در عرض یه لحظه خرد شد و روی زمین افتاد.
هیچ جادویی نمیتونه جلوي منو بگیره و هیچ قدرتی با
قدرت من برابري نميكنه..
پر غرور قفل و زنجیر رو کنار انداختم و محتاطانه در
صندوق رو باز کردم. یه کتابچه مشکي داخلش بود.
همین؟ انتظار بیشتری داشتم.
درش آوردم. برگه اي بهش چسبونده شده بود و روش نوشته شده بود به هیچ وجه این کتاب رو باز نکنین.
و جادويي رو روي کتاب حس میکردم که مانع باز شدنش بشه.
خودشه.
اشک تو چشمام جمع شد و لبخند زدم
بابا و عمه ماريا..
تند چشمامو باز کردم
اومدم عقب و به خونه نگاه کردم.
خودشه.. همین خونه است..
در زدم.
هیچ خبری نشد.
انگار کسی نیست..
جلوي در وایستادم و به دور و برم نگاه کردم.
خلوت بود..
به در نگاه کردم و بشکني زدم که باز شد.. سریع رفتم داخل و در رو پشتم بستم
به خونه نگاه کردم..
انگار تمام این ۱۱سال رو خالي بوده..
روي همه وسایل لایه ضخیمی از خاک قرار داشت..
اروم از پله ها بالا رفتم.
تصویر مامان و بابا رو میدیدم که خندون رفتن سمت
اتاقي..
با لبخند دلتنگی تند رفتم سمت همون اتاق..
انگار اتاق بابا بود..
با لبخند و بغض رفتم داخل
شما كجايين؟
با لبخند دست روي تختش کشیدم.
این خونه یه روزی لحظه هاي خوش و خنده هاي پدر و
مادرم رو دیده بود..
رفتم سمت پنجره که یهو پام به یه گلدون سنگيني که روي زمين بود گیر کرد و خیلی محکم خوردم زمین..
اخ.. اونقدر شدت ضربه و زمین خوردنم زیاد بود . زمین چوبی زیر پام شکست... که بخشي از اه.. لعنتي..
با درد خيلي شديدي پام رو توي دستم گرفتم و
اووووف.. به زمین شکسته نگاه کردم...
یه تخته رويي شکسته بود. ناله کردم.
به زمین شکسته نگاه کردم. يه تخته
شکسته رويي بود.
همین کم مونده بود که خونه پدریمو ناقص کنم..
اروم خودمو رو زمین سمت شکستگي کشیدم. يه چيزي انگار..
اره... انگار یه چیزی زیر تکه چوب بود.
ناباور و با تعجب سعی کردم چوب رو بکنم تا خوب زیرش رو ببینم که چوب قالبي در اومد..
انگار جاساز بود. زیرش یه جعبه فلزي بود..یه صندوقچه..
متعجب صندوقچه رو بیرون کشیدم.
یه صندوق مستطيلي فلزي که روش نگین ها و سنگ هاي قديمي و رنگارنگ داشت و شدیداً قفل و زنجیر شده بود..
متعجب اینور و اونورش کردم و بعد باز زیر چوب رو
کردم..خالي بود..
فقط همین صندوق بود.جاساز بابا.
يعني چي ميتونه توش باشه؟ نگاه
احساس كنجكاوي خيلي شديدي همه وجودم رو پر کرده بود.
زنجير خيلي ضخيم و قفل خيلي محكمي داشت. اما نه اونقدر که بتونه جلوي تایکا رو بگیره..
لبخند زدم و خواستم بازش کنم. این
با تعجب خيلي شديدي دقيق نگاش کردم.
فقط یه قفل عادي نبود. با جادوي خيلي قوي قفل شده
بود. چرا کسی باید یه جعبه رو اینجور با چنین جادويي قفل
چرا کسی باید یه جعبه رو اینجور با چنین جادويي قفل کنه ؟
احتمالا باید توش چیز مهمی باشه..
لبخند عميقي زدم و صندوق رو بین دوتا دستم گرفتم و نگاش کردم که قفل و زنجیرش در عرض یه لحظه خرد شد و روی زمین افتاد.
هیچ جادویی نمیتونه جلوي منو بگیره و هیچ قدرتی با
قدرت من برابري نميكنه..
پر غرور قفل و زنجیر رو کنار انداختم و محتاطانه در
صندوق رو باز کردم. یه کتابچه مشکي داخلش بود.
همین؟ انتظار بیشتری داشتم.
درش آوردم. برگه اي بهش چسبونده شده بود و روش نوشته شده بود به هیچ وجه این کتاب رو باز نکنین.
و جادويي رو روي کتاب حس میکردم که مانع باز شدنش بشه.
- ۳۲۵
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط