「君の声が聞こえない」
「君の声が聞こえない」
صدای تو را نمی شنوم🍃🎆
Part 4
کائده:
چند روز گذشت.
نه صدایی، نه درگیریای، نه حتی ذرهای اتفاقی که بخواد این سکونِ کشدار رو بشکنه.
انگار زمان هم توی اون خانهی جدید، آهستهتر راه میرفت.
من صبحها بیدار میشدم، پنجره رو باز میکردم، هوای سرد رو نفس میکشیدم، و بعد… فقط نگاه میکردم.
تنهاییِ اینجوری، با تنهاییِ پرورشگاه فرق داشت.
اونجا شلوغ بود و خفهکننده.
اینجا ساکت بود.
آنقدر ساکت که بعضی وقتها صدای فکرهای خودم از همهچیز بلندتر میشد.
حوصلهام سر رفته بود.
همین شد که اون روز، بیهدف، رفتم بیرون.
فقط میخواستم چند دقیقه راه برم، چند دقیقه از دیوارها فاصله بگیرم.
اما هنوز چند قدم دور نشده بودم کهخودم را نزدیک به مدرسه و کنار یکی از همکلاسیهای مایکی را دیدم.
از آنهایی که همیشه انگار از همهچیز خبر داشتند.
همان نگاهِ سریع، همان لحنِ عجول، همان حالتی که انگار حضور من برایش عجیب نبود، فقط قابلِ استفاده بود.
چیزی گفتند.
اما من خوب نشنیدم.
فقط دیدم که بعدش مرا فرستادند.
فرستادند تا چیزهایی را ببرم به خانهی مایکی.
آن روز، بعدازظهرِ خاکستری و سردی بود.
از همان روزهایی که آسمان حتی نمیخواست خودش را زحمت بدهد و رنگ داشته باشد.
کیفم را گرفته بودم و از مدرسه فاصله گرفتم.
داخلش جزوههای مایکی بود و چند وسیلهای که جا گذاشته بود.
باید میبردم خانهشان.
روز قبلش، ولنتاین بود.
من هم مثل همیشه، برای دوستام شکلات آماده کرده بودم.
این کار برام عادی بود.
یک رسم کوچک، یک جور راهِ بیصدا برای اینکه بگویم: یادتون هستم.
اما آن روز… نه.
آن روز مجبور بودم بروم به خانهای که مایکی در آن زندگی میکرد.
خانهای که همیشه اسمش با یک جور حسِ سنگین و مبهم همراه بود.
وقتی رسیدم، اول همهچیز عادی به نظر میرسید.
خیابان ساکت بود.
درِ خانه نیمهباز.
و بعد… صدا.
صداهایی که نباید میشنیدم.
نه دادِ معمولی، نه دعوای معمولی.
چیزی خیلی بدتر از آن.
پاهایم یخ زدند.
از در نیمهباز کمی داخل را نگاه کردم.
و همان لحظه فهمیدم که چرا آدمها گاهی قبل از دیدنِ کاملِ یک فاجعه، فقط از نفس میافتند.
اتفاقی افتاده بود که نباید میافتاد.
فضا پر از وحشت بود.
جلوی دهانم رو گرفتم.
خون، فریاد، شوک… و بعدش سکوتی که از فریاد هم ترسناکتر بود.
من هیچوقت آن لحظه را فراموش نمیکنم.
چهره مایکی…
آن چشمهایی که برای چند ثانیه انگار از خودش جدا شده بودند.
انگار چیزی تاریک و غیرقابلفهم، برای لحظهای او را گرفته بود و بعد رهایش کرده بود.
من ترسیدم.
واقعاً ترسیدم.
نه فقط از چیزی که دیده بودم، بلکه از این حس که اگر یک قدم اشتباه بردارم، شاید خودم هم جزئی از همان آشوب شوم.
پس عقب کشیدم.
هیچ کاری نکردم.
فقط ایستادم، نفس را در سینه حبس کردم، و صبر کردم.
فقط به دیوار کنار در تکیه دادم و بعد روز دو زانو نشستم.
سرم را در زانو هایم فرو بردم.
برای اولین بار چیزی که حس کردم نه تنفر بود نه خشم، و نه حتی دلسوزی، این بار چیزی بود که نمی دانستم باید چه نامی روی آن بگذارم.
صدای تو را نمی شنوم🍃🎆
Part 4
کائده:
چند روز گذشت.
نه صدایی، نه درگیریای، نه حتی ذرهای اتفاقی که بخواد این سکونِ کشدار رو بشکنه.
انگار زمان هم توی اون خانهی جدید، آهستهتر راه میرفت.
من صبحها بیدار میشدم، پنجره رو باز میکردم، هوای سرد رو نفس میکشیدم، و بعد… فقط نگاه میکردم.
تنهاییِ اینجوری، با تنهاییِ پرورشگاه فرق داشت.
اونجا شلوغ بود و خفهکننده.
اینجا ساکت بود.
آنقدر ساکت که بعضی وقتها صدای فکرهای خودم از همهچیز بلندتر میشد.
حوصلهام سر رفته بود.
همین شد که اون روز، بیهدف، رفتم بیرون.
فقط میخواستم چند دقیقه راه برم، چند دقیقه از دیوارها فاصله بگیرم.
اما هنوز چند قدم دور نشده بودم کهخودم را نزدیک به مدرسه و کنار یکی از همکلاسیهای مایکی را دیدم.
از آنهایی که همیشه انگار از همهچیز خبر داشتند.
همان نگاهِ سریع، همان لحنِ عجول، همان حالتی که انگار حضور من برایش عجیب نبود، فقط قابلِ استفاده بود.
چیزی گفتند.
اما من خوب نشنیدم.
فقط دیدم که بعدش مرا فرستادند.
فرستادند تا چیزهایی را ببرم به خانهی مایکی.
آن روز، بعدازظهرِ خاکستری و سردی بود.
از همان روزهایی که آسمان حتی نمیخواست خودش را زحمت بدهد و رنگ داشته باشد.
کیفم را گرفته بودم و از مدرسه فاصله گرفتم.
داخلش جزوههای مایکی بود و چند وسیلهای که جا گذاشته بود.
باید میبردم خانهشان.
روز قبلش، ولنتاین بود.
من هم مثل همیشه، برای دوستام شکلات آماده کرده بودم.
این کار برام عادی بود.
یک رسم کوچک، یک جور راهِ بیصدا برای اینکه بگویم: یادتون هستم.
اما آن روز… نه.
آن روز مجبور بودم بروم به خانهای که مایکی در آن زندگی میکرد.
خانهای که همیشه اسمش با یک جور حسِ سنگین و مبهم همراه بود.
وقتی رسیدم، اول همهچیز عادی به نظر میرسید.
خیابان ساکت بود.
درِ خانه نیمهباز.
و بعد… صدا.
صداهایی که نباید میشنیدم.
نه دادِ معمولی، نه دعوای معمولی.
چیزی خیلی بدتر از آن.
پاهایم یخ زدند.
از در نیمهباز کمی داخل را نگاه کردم.
و همان لحظه فهمیدم که چرا آدمها گاهی قبل از دیدنِ کاملِ یک فاجعه، فقط از نفس میافتند.
اتفاقی افتاده بود که نباید میافتاد.
فضا پر از وحشت بود.
جلوی دهانم رو گرفتم.
خون، فریاد، شوک… و بعدش سکوتی که از فریاد هم ترسناکتر بود.
من هیچوقت آن لحظه را فراموش نمیکنم.
چهره مایکی…
آن چشمهایی که برای چند ثانیه انگار از خودش جدا شده بودند.
انگار چیزی تاریک و غیرقابلفهم، برای لحظهای او را گرفته بود و بعد رهایش کرده بود.
من ترسیدم.
واقعاً ترسیدم.
نه فقط از چیزی که دیده بودم، بلکه از این حس که اگر یک قدم اشتباه بردارم، شاید خودم هم جزئی از همان آشوب شوم.
پس عقب کشیدم.
هیچ کاری نکردم.
فقط ایستادم، نفس را در سینه حبس کردم، و صبر کردم.
فقط به دیوار کنار در تکیه دادم و بعد روز دو زانو نشستم.
سرم را در زانو هایم فرو بردم.
برای اولین بار چیزی که حس کردم نه تنفر بود نه خشم، و نه حتی دلسوزی، این بار چیزی بود که نمی دانستم باید چه نامی روی آن بگذارم.
- ۲۲۸
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط