آزاده ای از تبار وارستگان

آزاده‏ ای از تبار وارستگان

«بشر بن سلیمان نخاسی» که از فرزندان ابوایوب انصاری و یکی از دوستان دو امام گرانقدر حضرت هادی و عسکری علیه‏السلام و همسایه آن دو بزرگوار در سامرا است، آورده است که:

من احکام و آگاهیهای لازم در مورد بردگان و اسیران را از سالارم حضرت هادی علیه‏السلام آموختم. و آن گرانمایه، این حقوق و احکام را به گونه‏ای به من تعلیم فرمود که من بدون اجازه او نه برده‏ای می‏خریدم و نه می‏فروختم وهمواره از موارد نامعلوم و نامشخص، تا روشن شدن حکم آن، دوری می‏جستم وحلال و حرام را در این مورد به شایستگی درک می‏کردم.

یکی از شبها که در منزل بودم و پاسی از شب گذشته بود در خانه به صدا درآمد و یکی از خدمتگزاران حضرت هادی علیه‏السلام که «کافور» نام داشت مرا مخاطب ساخت و گفت حضرت هادی علیه‏السلام مرا فرا خوانده است. لباس خویش را به سرعت پوشیدم و به هنگامی که وارد خانه آن جناب شدم، دیدم امام هادی با فرزندش حضرت عسکری علیه‏السلام و خواهرش حکیمه آن بانوی آگاه و پرواپیشه، در حال گفتگو هستند.

پس از سلام نشستم که آن حضرت فرمود: «بشر! تو از فرزندان انصار هستی و دوستی و مهر انصار همچنان نسل به نسل نسبت به پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم و خاندانش به ارث می‏رسد و شما بر آن صفا و محبت باقی هستید و مورد اعتماد خاندان پیامبر.

اینک! می‏خواهم تو را به فضیلت و امتیازی مفتخر سازم که هیچ کس از پیروان ما در این فضیلت به تو پیشی نگرفته است و تو را به رازی آگاه سازم که کسی را آگاه نساخته‏ام و آن این است که تو را مأموریت می‏دهم تا بانویی بزرگ و آگاه را که بظاهر در صف کنیزان است، خریداری نمایی و او را به سرمنزل مقصود و محبوبش راه نمایی.«

آنگاه نامه‏ای به خط و لغت رومی مرقوم داشت و با مهر مخصوص خویش آن را مهر زد و بسته ویژه‏ای که زرد رنگ بود و در آن 220 دینار بود و به من داد و فرمود: «بشر! این نامه و کیسه زر را بگیر وبسوی بغداد حرکت کن وپس از ورود بدان شهر، فلان روز، در کنار پل بغداد، منتظر کشتیهای اسیران »روم« باش. هنگامی که قایق حامل اسیران رسید و خریداران که بیشتر آنها فرستادگان مقامات رژیم بنی‏عباس هستند اطراف آنها حلقه زدند تو از دور مراقب باش تا مردی بنام »عمر بن یزید نخاس« را که در میان صاحبان برده است بیابی.

او کنیزی را با ویژگیهای خاص خود در حالی که لباس حریر ضخیم بر تن دارد برای فروش آورده است، اما آن کنیز خود را پوشانده و از دست زدن و نگاه کردن خریداران سخت جلوگیری می‏کند، چرا که بظاهر در میان بردگان است و خود در حقیقت از بانوان باشخصیت و پاک و آزاده می‏باشد.

فروشنده او را تحت قرار می‏دهد تا او را بفروشد اما او با فریاد آزادی و نجابت سر می‏دهد و به خریداری که حاضر می‏شود سیصد دینار به صاحب او بپردازد می‏گوید: «بنده خدا! پول خودت را از دست مده! اگر تو در لباس سلیمان وبر قدرت و شوکت او هم درآیی، من ذره‏ای به تو علاقه نشان نخواهم داد» و بدینگونه خریداری را که شیفته شکوه و عظمنت و عفت و پاکی اوست، نمی‏پذیرد و او را می‏راند.

سرانجام «عمربن یزید »به او می‏گوید: «من ناگزیرم تو را بفروشم پس خودت بگو راه حل چیست؟»
او خواهند گفت: «در این کار شتاب مکن! من تنها فرد امین و درستکار و شایسته کرداری که برایم دلپسند باشد می‏پذیرم.»

در این هنگام برخیز و به «عمر» بگو: «من نامه‏ای به زبان رومی دارم که یکی از شایستگان نوشته و ویژگیهای مورد نظر این بانو، در شخصیت نگارنده‏ی آن جلوه‏گر است. شما نامه را به او بده تا بخواند اگر تمایل داشت من وکیل نگارنده نامه هستم و این کنیز را برای او خریدارم.»

«بشر» فرستاده امام هادی علیه‏السلام اضافه می‏کند که: «من، برنامه را همانگونه که امام دستور داده بود به دقت پیاده کردم تا نامه را به او رساندم هنگامی که نامه را دریافت داشت و بدان نگریست، سیلاب اشک امانش نداد و بشدت گریست وبه »عمر بن یزید« گفت: »اینک! می‏توانی مرا به صاحب این نامه بفروشی.« و سوگندهای سختی یاد کرد که اگر به صاحب نامه نفروشد خود را خواهد کشت و هرگز کسی را نخواهد پذیرفت.

من با فروشنده برای خرید وارد گفتگو شدم و پس از تلاش بسیار کار به آنجا رسید که «عمر بن یزید» به همان پولی که سالارم امام هادی علیه‏السلام داده بود راضی شد و پس از دریافت همه آن 220 دینار، کنیز مورد نظر را به من تحویل داد و در حالیکه او از شادمانی در پوست خود نمی‏گنجید به منزل بازگشتیم. تا او را به خانه حضرت هادی علیه‏السلام ببرم. همراه او به خانه رسیدیم، اما او آرام و قرار نداشت نامه سالارم را گشود و پس از بوسه‏باران ساختن آن، نامه را به سر و صورت خویش مالید و به روی دیدگانش نهاد.

من که از رفتار او شگفت‏زده شده بودم، گفتم: «آیا شما نامه‏ای را که هنوز نگارنده آ
دیدگاه ها (۱)

ادامه از پست قبل... آنگاه گفت: «من ملیکه هستم دختر »یشوعا« ...

ادامه پست قبل... جدم، بهترین پزشکان کشور را یکی پس از دیگری...

زندگی و بیو گرافی بانو نرجس نامهای آن حضرت محدثین و مورخین...

گزیده ای از سخنان امام حسن عسکری و نوید از حضرت مهدی یازدهم...

«السلام علیک یا علی بن محمد یا امام هادی » 🎞در شب #شهادت_اما...

...در دل تاریکی‌های سامرا، ستاره‌ای می‌درخشید که چشم‌ها را ب...

🌷یاعلیُّ ياعلىُّ ياعلىُّ 🌷💫 عكرمه گوید : ابن عباس گفت :رسول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط