نزدیکش شدم و در یک حرکت سیلی محکمی به صورتش زدم و بعد دنب
نزدیکش شدم و در یک حرکت سیلی محکمی به صورتش زدم و بعد دنبال کانگ سو گشتم ...
هر چی گشتم نبود ...
دوباره ب سمت کالورا برگشتمو گفتم :«
شوگا:« فقط دعا کن بلایی سر اون دختری که الان توی اتاق عمله نیاد و گرنه کشتمت عوضی بیشرف ...
کالورا:« میبینم رگ غیرتت بعد از مدتها حرکت کرده آقای مین یونگی!
شوگا:« ساکت شو..... ! تو اینقدر.... که برادر خودتم الان ولت کرده ...دهنت.... رو ببند!!!
««««کالورا رو همونجا زندانی کردم و مطمعن شدم راهی برای فرار نداره! چون از این دیو هر چیزی بر میومد...
سریع ب سمت بیمارستان حرکت کردم ...
گوشی لارا خاموش بود و این منو نگران تر میکرد ...
سریع از پله ها رفتم بالا و خودمو ب ای سی یو رسوندم ...
لارا نگران تر از من این طرف و اون طرف بیمارستان میرفت ...
با چشمای بارون گرفته از پشت شیشه به دختری که دلم برای عطر تنش لک زده بود نگاه کردم ...
چقدر دلم میخاست دوباره اون رو داشته باشم...
شاید دیگه برای داشتنش خیلی دیر بود ...
بعد از عمل کردنش رفتم توی اتاق و دستای سردش رو توی دستام گرفتم ...
شوگا:« آ.ت منو تنها نزار! من بدون تو نمیتونم زندگی کنم ! بدون تو میمیرم ...( گریه )
با صدای پرستار به زور البته دستامو از اون دختر جدا کردم ...
از بیمارستان خارج شدم تا ب حساب کالورا و برادرش برسم...
...از زبان لارا :«آ.ت بعد از چند روز بهوش اومد و این بهترین اتفاق زندگی من و شوگا بود ...
شوگا هر روز میومد و با آ.ت حرف میزد ...
آ.ت ای که بیهوش روی تخت بود و هیچی نمیفهمید ...
بعد از چند روز بیهوشی حسابی لاغر شده بود رفتم توی اتاقش و بغلش کردم و به اشکام اجازه دادم بریزن ...
لارا :« چ بلایی سر خودت آوردی دختر؟!
آ.ت:« هیچی نپرس لارا ..راستی کی ب تو خبر داد؟! اصلا کی منو آورد اینجا !؟
لارا :« باورش نمیکنی ولی شوگا!!
آ.ت:« چی؟! یعنی اونم توی این ماجرا نقش داشته ؟!
لارا :« کالورا به اون خیانت کرده و فقط برای پول و ثروت نزدیکش شده و قسط داشته با استفاده از کشتن تو اونو راضی کنه که تمام ثروتش رو بده بهش ..
آ.ت:« الان شوگا کجاست؟! حالش خوبه؟! اونم صدمه دیده؟!
لارا:« آروم باش آره هر روز میومد بهت سر میزد ولی امروز وقتی فهمید بهوش اومدی گفت نمیاد... فک کنم خجالت میکشه ...
هر چی گشتم نبود ...
دوباره ب سمت کالورا برگشتمو گفتم :«
شوگا:« فقط دعا کن بلایی سر اون دختری که الان توی اتاق عمله نیاد و گرنه کشتمت عوضی بیشرف ...
کالورا:« میبینم رگ غیرتت بعد از مدتها حرکت کرده آقای مین یونگی!
شوگا:« ساکت شو..... ! تو اینقدر.... که برادر خودتم الان ولت کرده ...دهنت.... رو ببند!!!
««««کالورا رو همونجا زندانی کردم و مطمعن شدم راهی برای فرار نداره! چون از این دیو هر چیزی بر میومد...
سریع ب سمت بیمارستان حرکت کردم ...
گوشی لارا خاموش بود و این منو نگران تر میکرد ...
سریع از پله ها رفتم بالا و خودمو ب ای سی یو رسوندم ...
لارا نگران تر از من این طرف و اون طرف بیمارستان میرفت ...
با چشمای بارون گرفته از پشت شیشه به دختری که دلم برای عطر تنش لک زده بود نگاه کردم ...
چقدر دلم میخاست دوباره اون رو داشته باشم...
شاید دیگه برای داشتنش خیلی دیر بود ...
بعد از عمل کردنش رفتم توی اتاق و دستای سردش رو توی دستام گرفتم ...
شوگا:« آ.ت منو تنها نزار! من بدون تو نمیتونم زندگی کنم ! بدون تو میمیرم ...( گریه )
با صدای پرستار به زور البته دستامو از اون دختر جدا کردم ...
از بیمارستان خارج شدم تا ب حساب کالورا و برادرش برسم...
...از زبان لارا :«آ.ت بعد از چند روز بهوش اومد و این بهترین اتفاق زندگی من و شوگا بود ...
شوگا هر روز میومد و با آ.ت حرف میزد ...
آ.ت ای که بیهوش روی تخت بود و هیچی نمیفهمید ...
بعد از چند روز بیهوشی حسابی لاغر شده بود رفتم توی اتاقش و بغلش کردم و به اشکام اجازه دادم بریزن ...
لارا :« چ بلایی سر خودت آوردی دختر؟!
آ.ت:« هیچی نپرس لارا ..راستی کی ب تو خبر داد؟! اصلا کی منو آورد اینجا !؟
لارا :« باورش نمیکنی ولی شوگا!!
آ.ت:« چی؟! یعنی اونم توی این ماجرا نقش داشته ؟!
لارا :« کالورا به اون خیانت کرده و فقط برای پول و ثروت نزدیکش شده و قسط داشته با استفاده از کشتن تو اونو راضی کنه که تمام ثروتش رو بده بهش ..
آ.ت:« الان شوگا کجاست؟! حالش خوبه؟! اونم صدمه دیده؟!
لارا:« آروم باش آره هر روز میومد بهت سر میزد ولی امروز وقتی فهمید بهوش اومدی گفت نمیاد... فک کنم خجالت میکشه ...
- ۱.۹k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط