پارت معاملهای به قیمت یک زندگی
💴 پارت ۲ – معاملهای به قیمت یک زندگی
خانهی خاندان جئون – شب
بوی سیگار و چوب قدیمی فضا را پر کرده بود. نور زرد چراغها روی چهرهی سرد جئون مینسو سایه میانداخت. روی مبل چرمی تکیه داده بود، جامی در دست، و روبهرویش «هان سوجین» آرام و مودب نشسته بود.
مینسو آهی کشید.
مینسو: «نمیدونم با این پسر باید چیکار کنم… از بچگی فقط به قدرت فکر میکرد. ازدواج کرد، اما یه وارث نداره… میفهمی سوجین؟ وارث نداشتن یعنی مرگ یه نسل مافیا.»
سوجین سرش را به نشانهی تأیید تکان داد.
سوجین: «درکت میکنم. ولی شاید وقتشه همسر دوم براش بگیری؟ مردای بزرگ معمولاً یه وارث از راه دوم دارن.»
مینسو لبخند تلخی زد، نگاهی کوتاه به لیوانش انداخت.
مینسو: «و با همسر اولش چی کنم؟ پدر سوآ هنوز فکر میکنه خانوادهاش جزو ماست. اون مرد احمق اگر بفهمه پسرم زن دوم گرفته، خون راه میندازه.»
سوجین کمی به جلو خم شد.
سوجین: «طلاقش نده. فقط یه وصلت دیگه کن. چیزی که روی کاغذ زیباست ولی در واقع یه قرارداد قدرته.»
کمی مکث کرد، بعد ادامه داد:
سوجین: «میخوای دختر رانهو رو معرفی کنم؟ یا کسی تو ذهنت هست؟»
مینسو اخم کرد و سیگار را خاموش کرد.
مینسو: «نه. دیگه نمیخوام پسرم با اون زنای دروغگو و عوضی ازدواج کنه. یه دختر پاک میخوام… کسی که سکوت کنه، حرف نزنه، اطاعت کنه.»
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد. شعلهی شومینه روی چهرهی هر دو میرقصید.
مینسو آهسته گفت:
مینسو: «سوجین… شنیدم دختر داری. هنوز ازدواج نکرده، درسته؟»
سوجین جا خورد، اما لبخندش را پنهان کرد.
سوجین: «آره، ات… دختری آرامه، حرفشنوه. ولی هنوز بچهست… نمیدونم—»
مینسو میان حرفش پرید.
مینسو: «بهجاش، چند کارخانه و تجهیزات نظامی بهت میدم. پسرم وارث میخواد، و دخترت میتونه اون وارث رو به دنیا بیاره. هم تو سود میکنی، هم من.»
سوجین چند لحظه فقط خیره ماند. بعد لبخند کوچکی گوشهی لبش نشست.
سوجین: «تو همیشه خوب معامله میکنی مینسو… فکر خوبیه. وصلت بین دو مرد قدیمی، چیزی نیست که بد از آب دربیاد.»
مینسو آرام سرش را تکان داد، لبخندی بیروح روی لبش نشست.
در سکوتی سنگین، جامهایشان را بالا آوردند.
دو مرد… و سرنوشتی که قرار بود برای دختری رقم بخورد که هیچگاه نظرش را نپرسیدند.
خانهی خاندان جئون – شب
بوی سیگار و چوب قدیمی فضا را پر کرده بود. نور زرد چراغها روی چهرهی سرد جئون مینسو سایه میانداخت. روی مبل چرمی تکیه داده بود، جامی در دست، و روبهرویش «هان سوجین» آرام و مودب نشسته بود.
مینسو آهی کشید.
مینسو: «نمیدونم با این پسر باید چیکار کنم… از بچگی فقط به قدرت فکر میکرد. ازدواج کرد، اما یه وارث نداره… میفهمی سوجین؟ وارث نداشتن یعنی مرگ یه نسل مافیا.»
سوجین سرش را به نشانهی تأیید تکان داد.
سوجین: «درکت میکنم. ولی شاید وقتشه همسر دوم براش بگیری؟ مردای بزرگ معمولاً یه وارث از راه دوم دارن.»
مینسو لبخند تلخی زد، نگاهی کوتاه به لیوانش انداخت.
مینسو: «و با همسر اولش چی کنم؟ پدر سوآ هنوز فکر میکنه خانوادهاش جزو ماست. اون مرد احمق اگر بفهمه پسرم زن دوم گرفته، خون راه میندازه.»
سوجین کمی به جلو خم شد.
سوجین: «طلاقش نده. فقط یه وصلت دیگه کن. چیزی که روی کاغذ زیباست ولی در واقع یه قرارداد قدرته.»
کمی مکث کرد، بعد ادامه داد:
سوجین: «میخوای دختر رانهو رو معرفی کنم؟ یا کسی تو ذهنت هست؟»
مینسو اخم کرد و سیگار را خاموش کرد.
مینسو: «نه. دیگه نمیخوام پسرم با اون زنای دروغگو و عوضی ازدواج کنه. یه دختر پاک میخوام… کسی که سکوت کنه، حرف نزنه، اطاعت کنه.»
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد. شعلهی شومینه روی چهرهی هر دو میرقصید.
مینسو آهسته گفت:
مینسو: «سوجین… شنیدم دختر داری. هنوز ازدواج نکرده، درسته؟»
سوجین جا خورد، اما لبخندش را پنهان کرد.
سوجین: «آره، ات… دختری آرامه، حرفشنوه. ولی هنوز بچهست… نمیدونم—»
مینسو میان حرفش پرید.
مینسو: «بهجاش، چند کارخانه و تجهیزات نظامی بهت میدم. پسرم وارث میخواد، و دخترت میتونه اون وارث رو به دنیا بیاره. هم تو سود میکنی، هم من.»
سوجین چند لحظه فقط خیره ماند. بعد لبخند کوچکی گوشهی لبش نشست.
سوجین: «تو همیشه خوب معامله میکنی مینسو… فکر خوبیه. وصلت بین دو مرد قدیمی، چیزی نیست که بد از آب دربیاد.»
مینسو آرام سرش را تکان داد، لبخندی بیروح روی لبش نشست.
در سکوتی سنگین، جامهایشان را بالا آوردند.
دو مرد… و سرنوشتی که قرار بود برای دختری رقم بخورد که هیچگاه نظرش را نپرسیدند.
- ۱۱.۰k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط