پارت ۲۵
پارت ۲۵
خوب نبود.
به ساسکه یک سطل چوبی و یک طی دادند.
نه تنها جرمش زیاد شد و رسما به خاک سیاه نشست، بلکه مجبور شد راهرو های زندان را هم تمیز کند.
البته ساسکه سریعا خدا را شکر کرد چون بخش توالت بهش نیفتاده بود و همین خودش غنیمت بود.
ابروهای گره خورده
پاچه ها و آستین های بالا زده شده
طی به دست
وضعیت ساسکه بود که به قول خودش قهوه ای تر از این وجود نداشت.
شاید در مورد توالت واقعا شانس اورده بود، ولی به هر حال تمیز کردن راهرو هم معایب خودش را داشت.
زندانی ها بعد از هر بار طی کشیدن او دقیقا از وسط بخش خیس رد میشدند و اثر گلی کفش هایشان را برای ساسکه به جا میگذاشتند.
و بدترین بخش برای او؟
مجبور بود خودش را کنترل کند و یک لگد حسابی حواله ی زندانی ها نکند.
'ارهه، کتک کاری کن تا جیرایا خوار مادرتو بیاره جلو چشات.'
دیگر ساسکه هم فهمیده بود که زیاد در افتادن با جیرایا عاقبت خوبی نخواهد داشت.
Sa:"خیلی عالیه، اصن شکایت چی."
ساسکه زیر لب غر زد و به زنی که رد شد و با نیشخند خاکستر سیگارش را انجا ریخت چشم غره رفت.
Sa:"پاشو بیا اینجا رو بساب بعد ناروتو جون از صبح پاشه بره دفتر جیرایا پلو خوری."
ساسکه میدانست که غر زدن موقع تمیزکاری به شدت روحیه ی مردانه اش را کم میکند، ولی فعلا 'به تخم مرغای تو یخچالم' گزینه ی بهتری برای انتخاب بود.
Sa:"صددرصد الان نشسته اونجا یه قهوه ی داغ میده بالا و با اون پیرمرد حرف میزنه."
●
N:"نهههه دوباره وزنه نذار روم باشه غلط کردم گوه خوردم!"
J:"برو، کم رفتی. من اینجوری درس دادم بهت؟"
جیرایا رسما پوست ناروتو را کنده بود.
اقای ناروتوی عزیز، به خاطر با خاک یکسان کردن زیرزمین تنبیه شده بود.
حالا باید تمرین های نفس گیر جیرایا را انجام میداد و جیکش هم در نمیامد تا او وزنه ها را زیاد نکند.
شنا سوئدی
شکنجه ی خالص
بازوهای ناروتو تقریبا میلرزید وقتی با دوتا وزنه شنی بزرگ روی پشتش داشت شنا میرفت.
N:"توروخدا."
J:"نه."
N:"تورو قران."
J:"نوچ."
N:"تورو به جون من."
J:"حرف نباشه. برو، شست و هشت، شست و نه"
ناروتو تقریبا میتوانست صدای چرق چرق مفصل های ارنجش را بشنود وقتی به زور دوباره رفت پایین.
شاید عضله دراوردن و داشتن هیکل خوب را مدیون جیرایا بود...
ولی این؟
این تمرین نبود شکنجه بود.
N:"چقد عر عر کنم ما رو ول کنی؟"
J:"زیر بار تمرین گریه کن ولی زیر کسی گریه نکن، افتاد گی اقا؟"
N:"زبونتو خو نمیفهمم."
J:"چون گاوی. برو، هفتاد"
ناروتو تقریبا داشت از خستگی مینالید تا اینکه بالاخره پخش زمین شد.
دهانش باز مانده بود و از بین پلک های شل و ولش به دیوار خیره شده بود:"شهید شدم."
بالاخره جیرایا زحمت کشید و وزنه شنی ها را از پشت ناروتوی جان باخته برداشت، اجازه داد یک نفس راحت برود توی ریه هایش.
J:"چه ادا اطوارا. حالا دوتا شنا رفتی دیگه"
N:"دو تااا؟! دو تاااااا؟"
J:"خو حالا هفتاد تا. چیه، مردی انجام دادی؟"
N:"!بابا ساسکه بیا به دادم برس"
(فرق سوناده با جیرایا🎀)
●
جیرایا بعد از ویلچری کردن ناروتو و به فنا دادن ساسکه کاملا احساس رضایت و غرور میکرد.
روی صندلی اش لم داد و با خیال راحت پاهایش را گذاشت روی میزش.
یک بسته تخمه گذاشت روی شکمش و یک نفس راحت کشید:"دمم گرم."
بعد در حالی که یک تخمه را میگذاشت بین دندان هایش، پوزخند زد:"چه بی الی در خونمو زده، عجب چیزی بشه."
پوست تخمه اش را با بیخیالی از بین انگشتانش ریخت توی سطل اشغال.
محتویات زندگی جیرایا عبارت باشد از:
سطح غرور: ۱۰۰
سطح انحراف: ۱۰۰
سطح شیپ بی الی که پیدا کرده بود: ۱۰۰
جیرایا فقط نمیخواست نشان دهد که خوشش می اید. در واقع برایش فرقی نداشت چه شیپی سر راهش باشد، فقط کافی بود به جاهای صحنه دار برسد تا جیرایا را راضی کند.
J:"...شاید اگه ساسکه قول بده بچه خوبی
شه"
خوب نبود.
به ساسکه یک سطل چوبی و یک طی دادند.
نه تنها جرمش زیاد شد و رسما به خاک سیاه نشست، بلکه مجبور شد راهرو های زندان را هم تمیز کند.
البته ساسکه سریعا خدا را شکر کرد چون بخش توالت بهش نیفتاده بود و همین خودش غنیمت بود.
ابروهای گره خورده
پاچه ها و آستین های بالا زده شده
طی به دست
وضعیت ساسکه بود که به قول خودش قهوه ای تر از این وجود نداشت.
شاید در مورد توالت واقعا شانس اورده بود، ولی به هر حال تمیز کردن راهرو هم معایب خودش را داشت.
زندانی ها بعد از هر بار طی کشیدن او دقیقا از وسط بخش خیس رد میشدند و اثر گلی کفش هایشان را برای ساسکه به جا میگذاشتند.
و بدترین بخش برای او؟
مجبور بود خودش را کنترل کند و یک لگد حسابی حواله ی زندانی ها نکند.
'ارهه، کتک کاری کن تا جیرایا خوار مادرتو بیاره جلو چشات.'
دیگر ساسکه هم فهمیده بود که زیاد در افتادن با جیرایا عاقبت خوبی نخواهد داشت.
Sa:"خیلی عالیه، اصن شکایت چی."
ساسکه زیر لب غر زد و به زنی که رد شد و با نیشخند خاکستر سیگارش را انجا ریخت چشم غره رفت.
Sa:"پاشو بیا اینجا رو بساب بعد ناروتو جون از صبح پاشه بره دفتر جیرایا پلو خوری."
ساسکه میدانست که غر زدن موقع تمیزکاری به شدت روحیه ی مردانه اش را کم میکند، ولی فعلا 'به تخم مرغای تو یخچالم' گزینه ی بهتری برای انتخاب بود.
Sa:"صددرصد الان نشسته اونجا یه قهوه ی داغ میده بالا و با اون پیرمرد حرف میزنه."
●
N:"نهههه دوباره وزنه نذار روم باشه غلط کردم گوه خوردم!"
J:"برو، کم رفتی. من اینجوری درس دادم بهت؟"
جیرایا رسما پوست ناروتو را کنده بود.
اقای ناروتوی عزیز، به خاطر با خاک یکسان کردن زیرزمین تنبیه شده بود.
حالا باید تمرین های نفس گیر جیرایا را انجام میداد و جیکش هم در نمیامد تا او وزنه ها را زیاد نکند.
شنا سوئدی
شکنجه ی خالص
بازوهای ناروتو تقریبا میلرزید وقتی با دوتا وزنه شنی بزرگ روی پشتش داشت شنا میرفت.
N:"توروخدا."
J:"نه."
N:"تورو قران."
J:"نوچ."
N:"تورو به جون من."
J:"حرف نباشه. برو، شست و هشت، شست و نه"
ناروتو تقریبا میتوانست صدای چرق چرق مفصل های ارنجش را بشنود وقتی به زور دوباره رفت پایین.
شاید عضله دراوردن و داشتن هیکل خوب را مدیون جیرایا بود...
ولی این؟
این تمرین نبود شکنجه بود.
N:"چقد عر عر کنم ما رو ول کنی؟"
J:"زیر بار تمرین گریه کن ولی زیر کسی گریه نکن، افتاد گی اقا؟"
N:"زبونتو خو نمیفهمم."
J:"چون گاوی. برو، هفتاد"
ناروتو تقریبا داشت از خستگی مینالید تا اینکه بالاخره پخش زمین شد.
دهانش باز مانده بود و از بین پلک های شل و ولش به دیوار خیره شده بود:"شهید شدم."
بالاخره جیرایا زحمت کشید و وزنه شنی ها را از پشت ناروتوی جان باخته برداشت، اجازه داد یک نفس راحت برود توی ریه هایش.
J:"چه ادا اطوارا. حالا دوتا شنا رفتی دیگه"
N:"دو تااا؟! دو تاااااا؟"
J:"خو حالا هفتاد تا. چیه، مردی انجام دادی؟"
N:"!بابا ساسکه بیا به دادم برس"
(فرق سوناده با جیرایا🎀)
●
جیرایا بعد از ویلچری کردن ناروتو و به فنا دادن ساسکه کاملا احساس رضایت و غرور میکرد.
روی صندلی اش لم داد و با خیال راحت پاهایش را گذاشت روی میزش.
یک بسته تخمه گذاشت روی شکمش و یک نفس راحت کشید:"دمم گرم."
بعد در حالی که یک تخمه را میگذاشت بین دندان هایش، پوزخند زد:"چه بی الی در خونمو زده، عجب چیزی بشه."
پوست تخمه اش را با بیخیالی از بین انگشتانش ریخت توی سطل اشغال.
محتویات زندگی جیرایا عبارت باشد از:
سطح غرور: ۱۰۰
سطح انحراف: ۱۰۰
سطح شیپ بی الی که پیدا کرده بود: ۱۰۰
جیرایا فقط نمیخواست نشان دهد که خوشش می اید. در واقع برایش فرقی نداشت چه شیپی سر راهش باشد، فقط کافی بود به جاهای صحنه دار برسد تا جیرایا را راضی کند.
J:"...شاید اگه ساسکه قول بده بچه خوبی
شه"
- ۳۰۵
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط