جنون مافیا

جنون مافیا
☆part20S1☆

با صدای اجوما بیدار شدم
اجوما: ببخضید بیدارت کردم اومدم لباسای شسته شدرو بزارم توی اتاقت
سوا: نه اشکالی نداره.. خوبه که برگشتین!

وقتی اجوما رفت بیرون به صورتم ابی زدم و اتفاقات دیشب مثل فیلم از جلوم رد شد...دلم همی خورد و دلشوره گرفتم.. حرفای جونگکوک.. اون اتاق و اون دختر.. میترسیدم!
کاملا بی اشتها بودم پس بعد از تعویض لباسام روی تخت رفتم و با گوشیم سرگرم شدم... سرم به شدت درد میکرد


ویو خونه مادر و پدر کوک
مادرجون: دخترم این مبلارو برق بندازین روشون خاکه خاک..
صدای زنگ در پیچید
مادرجون: بزار خودم باز میکنم
+سلام خانم جئون؟
مادرجون: بله بفرمایید
+من خانم لی هستم.. مادر جیمو
مادرجون: بفرمایید.. کارتون؟
+ببینید خانم.. شما حق بازی کردن با زندگی دخترمو ندارید
مادرجون: ببخشید!؟؟ شما هیچ میدونید کجا اومدید و با کی طرفید
+نشونتون میدم
مادرجون: درو بست... بیا برو بابا مردم روانین ایبابا


سوا ویو
بدن بیجونمو از روی صندلی کشیدم و روی تخت کشیدم...کل روز توی اتاقم بودم...زیر چشام گود افتاده بود... احساس بی کسی داشت مغزمو به درد میورد
مغزم به قورت خودکار بدبختیامو دوره میکرد
برای بار بیستم...
وقتی12سسالم بود جن..ازه پدرمو بهمون دادن و گفتن تصادف کردت ولی من شنیدم میگفتن کشته شده
وقتی۱۵ساام بود مادذم ولم کرد... حتما خیلی اضافیم...
کم کم خواب همه ی این افکارو ازم دور کرد و خاموشی...


ساعت 9:30
با خستگی واذد خونه شدم...
اجوما: خوش اومدی ارباب
جونگکوک: ممنون اجوما
اجوما: ششام حاضره اگه...
جونگکوک: یکم دیگه میام
بعد از عوض کردن لباسام نشستم سر میز
اجوما: نوش جونتون
جونگکوک: مثل همیشه بهترین غذای دنیاست... ولی به مادذم نکو اینو گفتم
اجوما:(خنده)
جونگکوک: ااون کجاست
اجوما: تو اتافشونن.. صداش کنم
جونگکوک: نه لازم نیست
عه مادرمه...حس ششمش گرفته امشب
جونگکوک: سلام مادرجون
مادرجون: پسرم چخبر.. دیشب خوش گذشت
با کمی عصبانیت چنگالی زدم داخل تبکه ای از غذا و با چشای برق گرفتم جواب بله ای گفتم
مادرجون: خوبه... پسرم راستش امروز مادر اون دختره اومد دم در و یسری چیزا گفت..
جونگکوک: کی؟!
بعد از توصیح همه چیز عصبانتیم داشت بهم غلبه میکرد
به جیمو زنگی زدم و صدام ناخوداگاه بالا رفته بود

سوا ویو
با صدا های مبهمی از خواب پریدم کمی که هوسیار شدم صدای داد از پایین میومد.. درو باز کردم و اروم رفتم پایین. ...
جونگکوک: حقیقتو بهم بگو..(داد)
همینجوری زل زده بودن که با غط شدن تلغن لرزی به تنم افتاد و خواستم برگردم سمت اتاقم
جونگکوک: خوشحالی الان؟
سوا: ب.. برای؟
جونگکوک: هع.. یعنی میخوای بگی نمیدونی
ففط دردسر پشت دردسر میاری...
سوا: چ.. چی داری میگی
جونگکوک. خودتو نزن به نفهمی بچه جون! به زودی از سرم بازت میکنم..
سوا: نه اینکه من عاشق توام...چرا الان اصلا پیش دوست دخترت نیستی
برق گرغته بودتم.. این همه شجاعت نمیدونم از کجا میومد ولی ناخوداگاه حرف میزدم
جونگکوک: به زودی اون میاد اینجا نه من!
سوا: چه بهتر.. دوتا روانی خوب به هم میخورید
جونگکوک خیز برداشت و با اون دستای بزرگش صورتمو گرفت و بالا اورد.. به لپام داست فشار میومد
جونگکوک: ببین منو فسقلی... مراقب زبونت باش من اونقدراهم رحم نداذم.. بهتره بگم اصلا ندارم
...
#فیک
#بی تی اس
دیدگاه ها (۴)

جنون مافیا ☆part۲۱S1☆استخونای صورتم داشت میلرزید.. اشک توی چ...

جنون مافیا ☆part22S1☆جونگکوک: باید همین امشب برگردم ...: ولی...

جنون مافیا ☆part19S1☆ساعت هشت و ربع جلوی خونه ماشنو پاذک کرد...

جنون مافیا☆part18S1☆سوا:صبح بخیرجونگکوک: صبح بخیر در سکوت صب...

جنون مافیا ☆part14S1☆جیمو: ولی... خب باشه حتما عشقم سرش شلوغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط