P

P/11
سرم رو تکون دادم که با دو به سمت اتاق رفت. تموم شد من همچی رو گفتم.
تهیونگ:یعنی پدربزرگ
سولار:آره تهیونگ،اون رفت
لارا:امکان نداره،این امکان نداره...
تهیونگ:باید به پدر زنگ بزنم
لارا:باشه پسرم مراقب باش آروم بهش بگی
زن عمو می خواست بره پیش مامان جون اما مانعش شدم.
سولار:الان نه. بزار تنها باشه
آروم سر تکون داد و رفت توی حیاط. همونجا روی زمین آواره شدم. بازم تنها شدم. دیگه هیچکس نیست که مراقبم باشه. بابابزرگ رفت. برای همیشه. باورم نمیشه که دیگه نیست نمیتونم تصور کنم. نمیخوام باور کنم که باید چند روز دیگه این لباس رنگی رو دربیارم و برای همیشه لباس مشکی بپوشم. من فقط خواستم که خوشحالی همیشگی باشه،یعنی انقدر خواسته ی زیادی بود؟نفسم بند اومد،توان هق هق نداشتم. گلوم گرفته بود و هیچ راهی برای تنفس نبود. هیچ راهی. بیشتر که گذشت دیدم نمیتونم بیدار باشم. از شدت خستگی همونجا چشمم رو بستم و باز کردنش برام دشوار شد.
:حال بیمار چطوره؟
:افتضاحه
:ممکنه سکته ی قلبی رخ بده قربان!
:به بخش عمل منتقلش کنین
:ولی...
:فورا!
صدای چی بود؟کی باید به بخش عمل بره؟صدا ها واضح بود انگار درست کنار گوشم بود ولی تصاویر،هیچی معلوم نبود. فشار زیادی روم بود ولی به خاطر چی؟به خاطر فوت پدربزرگ؟یا به خاطر اینکه نمیتونم چشم هام رو باز کنم؟و یا شاید به خاطر اینکه تنها شدم!...
(Rose)
:الان حالش چطوره؟
:تقریبا بهتره،دکترای ما فکر میکنن که میتونه بهبود پیدا کنه
:کی به هوش میاد؟
:تقریبا سه ساعت دیگه
:ممنونم
:یه لحظه!
دیدگاه ها (۰)

P/12:شما هنوز اینجا رو امضا نکردید:اوه بله:بفرماییدبعد از ام...

P/13خواهش من رو که دید نتونست مقاومت کنه. با شک و تردید نشست...

P/10با خوردن نور خورشید چشم هام رو محکم بهم فشردم. اخم غلیظی...

P/9سولار:این لباس،احیانا برای دوران بارداری نیست؟یور:آره خب....

آبنبات تلخ

Part:،۲۰۴ته : نه نه من فقط میخواستم شاد باشی فکر نمیکردم کار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط