فصل دوم جادوی شکوه

※فصل دوم ※(جادوی شکوه)
محدودیتی نامحدود
پارت106/6
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

_یعنی چی!؟ الان چطورههه خودش کجاست؟
نیک: خوابه
_همف.. بهتره غلط اضافه ای نکنی
نیک: ممنون از اعتمادت
_جالبه.. انتظار اعتماد داری!؟.. یومه نه ولی من میدونم چقد پستی..
نیک:*اخم ظریفی رو پیشونیش نقش میگیره *
_اصن با خودت فک کردی اگه بدونه چیکار کرد-
نیک: حواسم بهش هست. خدافظ*تلفن رو قطع کرد*.. همفف..*دستشو لای موهاش برد و چشماشو برای لحظه ای بست تا افکارشو منسجم کنه*..
_چشماش رو باز کرد. و همنطور که روی بالکن ایستاده بود دستاشو از لای موهاش کنارش افتاد و به اسمون ابری خیره شد. باد باعث میشد یک موهاش تکون بخوره _

"1 ساعت بعد_ 9:00PM "
یومه:*اروم چشماشو باز میکنه. هنوز زخم روی شونش درد داره و باعث میشه اخم کنه*عَح.. لعنتی.*اروم میشینه و از پنجره به بیرون نگاه میکنه*..تاریکه..*گوشی رو برداشت و به ساعت نگاه کرد "9:2PM"*
.. هوم.. نیک کجاست..
_رو به روی اینه ایستاد و به خودش نگاه کرد. موهای بلندی ک تا پایین باسن میرسید کمی پریشون بود، سوتین سفید رنگ و جذب تنش و با شلوارک گشاد سفید رنگ و شونه ای ک با بانداژ پوشید شده بود. یه پیراهن راحتی گشاد مشکی برداشت و تنش کرد و دکمه هاشو بست و از اتاق رفت بیرون. از پله اروم رفت پایین_

نیک:*پیشبند سفید رنگ تنش بود و داشت میزو میچید. چشمش به یومه افتاد*هوم بلاخره بیدار شدی ^^..*لبخند چشم بسته ای زد*
یومه:*لبخند *واضحه ک انتظارشو داشتی. داری میزو میچینی *رفت سمت دستشویی*
نیک: اره.. تایمش دستم امده ک وقتی زخمی یا خسته چقد میخوابی *با چشم یومه رو دنبال کرد*..
یومه: عالی..*وارد دستشویی شد. یه ابی به صورتش زد و با حوله خشک کرد. یکم تو اینه به خودش نگاه کرد و روی گونش دست کشید*
نیک: یومههه بیا. خوابیدی اونجام؟
یومه: امدم!*حوله رو گذاشت سرجاش و از دستشویی خارج شد*
نیک:*پشت میز نشته بود* داشت به سرم میزد بیام دنبالت.
یومه:*لبخند *هرجا بمیرم تو دستشویی نمیمیرم، مرد زندگی~خب ببینم چه کردی*سمت میز خم شد*یاکیتوری✨
نیک: اولن زن زندگیه به من میگن مرد کامل✨دومن خواهش میکنم.
یومه: قرار بود بعد خوردنش تشکر کنم..
نیک: نوچ. سر اینکه یادم موند یاکیتوری دوست داری🎀
یومه: خیلی خبب ..*پشت میز نشستم*
ایتاداکی ماسس~*شروع میکنه به خوردن*خوشمزستت✨✨
نیک: نوش جون^^.. ایتاداکی ماس
*شروع میکنه به خوردن*
یومه:*درحالی ک تو دهنش یکم پره و سیخ چوبی عه یاکیتوری دستشه میگه*وقتی نیمه خواب بودم شنیدم داشتی با تلفن حرف میزدی..
نیک: شنیدی؟
یومه: واضح نبود..
نیک: عاح.. اره. یوکی بود
یومه: که اینطور.. سرزنشت کرد ک دیر رسیدی؟
نیک: هوم!؟ نه.. چیزی نگفت فقط گفت حواسم بهت باشه.
یومه:*یکم نوشابه میخوره*حرفاشو جدی نگیر تو مسئولیتی در قبالش نداشتی ک حواست به من باشه.
نیک:...*به ظرف جلوش نگاه میکنه*هوم..
_بعضی اوقات میخواست شونه های یومه رو محکم بگیره و سرش داد بزنه که مهمه. و خودشو همیشه مسئول میدونه و میخواد مواظبش باشه و انقد به اینکار ادامه بده تا یومه بفهمه_

یومه: فک نکن.. بخور سرد شد
نیک: هوم.. اره *لبخند زد و یه سیخ یاکیتوری برداشت و خورد*
...
ادامه دارد..
(خب اگه یاد اوری لازمه. نیک یه پسر با موهای مشکی و چشمای آبی رنگه برای تصور بهتر)
دیدگاه ها (۰)

#Dazai_Osamu, #Nakahara_Chuya, #Nakajima_Atsoshi, #Akutagav...

#Dazai_Osamu, #Nakahara_Chuya, #Nakajima_Atsoshi, #Akutagav...

:))

※فصب دوم※(جادوی شکوه) سناریو: محدودیتی نا محدودپارت: 105/5ــ...

※فصل دوم※(سناریو جادوی شکوه) محدودیتی نا محدودپارت 107/7ــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط