ادامه پارت ۲۷

ادامه پارت ۲۷

جونگ‌کوک پشت فرمون صاف تر نشست و دستش که رو فرمون بود مشت کرد و ارام زمزمه کرد :
«ا.ت.»

ا.ت بدون اینکه نگاه کند گفت:
«هیچی نمی‌شه. دارم بازش می‌کنم.»

تهیونگ و جیمین نفسشان را حبس کرده بودند.

سپس:

بیپ— 
سیستم تغییر رنگ داد.

ا.ت لبخند پیروزمندانه زد.
«سلام بچه‌ها… مامانتون اینجاست.»

سه ماشین *همزمان ترمز کردند*. 
به آرامی. 
بدون سرنشین.

ا.ت از روی صندلی بلند شد.
«خب… از این لحظه به بعد، اینا متعلق به ما هستن.»

جیمین:
«رسماً دزد ماشین شدیم؟»

ا.ت:
«نه، ارتقا: دزد ماشینِ مافیایی.»

جونگ‌کوک فقط نگاه کرد. نگاهش نرم و گرم. نگاه به پیروزی دخترک.

-«عالی بود.»

ا.ت سرش را بالا گرفت.
«می‌دونم.» ( ای زهرمار همش می دونم می دونم بچه ها ببخشید یکم اصابم خورد شد 😅)

اما این لحظه پایان آرامش نبود.

«ظهور کیم اون سو — دشمنی که معلوم نیست چرا اینجاست»

صدای موتور سنگین آمد.

ماشین سفید اسپرت در عرض چند ثانیه از پیچِ ساحلی بیرون پرید و جلوی خودروهای تحت کنترل ا.ت ترمز کشید.

ا.ت چهره‌اش جمع شد.
«این دیگه از کجا پیداش شد؟»

تهیونگ:
«اون سو…»

جونگ‌کوک:
«همه آماده.»
جونگ کوک پیاده شد.

تهیونگ :
«کوک.. کجا می ری؟

اون سو : دوباره همدیگه رو دیدیم جئون.

جونگ کوک با اخمی که در چهره بود دست های مشت شده
ا.ت خیره شد به مانیتور. 
«صبر کن… صبر کن… اون تنهایی اومده؟»

جیمین:
«اون هیچوقت تنها نمیاد—»

قبل از اینکه جمله تمام شود 
اون سو اسلحه کشید  و چند تیر زد. جونگ کوک زود پناه گرفت و تهیونگ به افراد اون سو شلیک کرد.
جونگ کوک کمی بیرون از ماشین اومد تا به اون سو شلیک کنه اما کیم پیش قدم شد
و **مستقیم به جونگ‌کوک شلیک کرد**.

نگاه ا.ت یخ زد از پشت مانیتور اون تمام صحنه هارو از طریق پهپاد داشت می دیدی.

«جــــونــــگ‌کــــووک!»

جیمین :
«ا.ت اروم باش »

او بدون فکر خم شد زیر میز، کنترل پهپاد را گرفت. 
دوربین پهپاد، پای راست اون سو را در زاویهٔ کامل نشان می‌داد.

ا.ت دندان روی هم فشار داد.
«باشه… این یکی به خاطر ی بود که به جونگ کوک زدی و..»

یک شلیک بی‌صدا— 
تیر دقیقاً به پای راست اون سو خورد. 
اون سو دستش روی پاهاش گذاشت و صورتش مچاله شد .
تهیونگ، جونگ کوک رو عقب کشوند و سوار ماشین کرد و به سمت خونه مخفی حرکت کرد.
یک شلیک بی صدای دیگر..
اون سو به زانو در اومده بود.
افرادش عقب کشیدند.

«بعد از درگیری — وقتی وظیفه تبدیل به نگرانی واقعی می‌شود»

ا.ت خودش را کنار جونگ‌کوک رساند. 
بازوی راستش خون‌آلود بود.

«بشین! سریع!»

جونگ‌کوک با نفس بریده گفت:
«تو… خوب هدف گرفتی.»

ا.ت با حرص گفت:
«خفه شو. تو تیر خوردی.»

او دستکش پوشید، باند برداشت، الکل، سوزن بخیه. 
دست‌هایش می‌لرزید اما کارش دقیق بود.

«به خاطر تو دیشب آرایش نکردم؛ حداقل نمیر الان.»

جونگ‌کوک درد داشت، اما لبخند زد.
«آرایش نداشتی هم…»

ا.ت سریع گفت:
«اوه اوه اوه. ببین من الان تمرکز دارم، مخ منو نزن.»

تهیونگ از دور داد زد:
«کوک داره مخ میزنه؟ من ضبط می‌کنم!»

ا.ت فریاد زد:
«نمی‌خوای سرت رو تنت باشه؟»

تهیونگ ساکت شد.

جونگ‌کوک رو به ا.ت آهسته گفت:
«ا.ت… یه شام ازم طلب داری.»

ا.ت لبخند زد.
«دو تا.»

«باشه. دو تا.»

«حرکت به سمت خانهٔ امن»

صبح زود رسیدند بوسان.

جونگ‌کوک بی‌حال بود. 
تب داشت. 
ا.ت از لحظه‌ای که وارد انبار مخفی شدند، سایه‌به‌سایه پشتش بود.

او زیر لب گفت:
«من امروز رسماً پرستارت می‌شم. اعتراض نکنی.»

جونگ‌کوک:
«من… اعتراض نکردم.»

ا.ت لبخند کوچکش را پنهان نکرد.

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۱)

#اخرین_پیچ#پارت28« تب، دردسر و اعتراف‌هایی که کسی نمی‌خواد ب...

#اخرین_پیچ#پارت_29«خانه امن بوسان — همان روز، ساعت ۱۰:۱۲ صبح...

#آخرین_پیچ  #پارت27عملیات جزیره ججو «فرودگاه خصوصی باند خرگو...

بچه ها این لباس از. ت بود برای جشن پیروزی شون و من اینو نزاش...

"سرنوشت"فصل ۲ p,37...جیهوپ : ت..تو چیکار کردییی؟؟..جونگ سو :...

پارت ۶🖤❤️خوناشام خشن من❤️🖤 ا/ت: اصلاً ریدم دهنت جونگ کوکاجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط