ساعت شش صبح را

ساعت شش صبح را
تا میزنم
و در جیب بغلم می گذارم
کمی قهوه
برای شعرهایم دم می کنم
"دوستت دارم" هایم را صبحانه نخورده
از خانه بیرون می کنم
تا به خانه‌ی تو بیایند
تعجب نکن
خودت خواستی که
یکی دیوانه وار دوستت بدارد...!
دیدگاه ها (۱)

خدا سهمی از پیامبران را نصیبمان کرد به تو زیبایی یوسف داد و ...

ورق ورق همه عمرم چو برگهای خزان شدتمام خندهء من مُرد،چه درده...

امروز خاطراتت را سوزاندم اما!بوی خوش هیزمش بیقرارم کرداتفاق ...

رها این کلبه را از غم کنم باز لبالب کتری از زمزم کنم باز تو...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۷

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕صبح روز بعدمانیا زودتر از همیشه بیدار شد...

ستاره پوش مخملی دل به جوش آمده از زبان آنتونی part51

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط