ابر بارانی بیاید آسمان باران بگیرد

ابر بارانی بیاید، آسمان باران بگیرد
بلکه این بغضی که پرپر می‌شود، پایان بگیرد

رفته بودی مشق آب و نان و بابا را بخوانی
فکر می‌کردی که این مشق از تو شاید جان بگیرد؟

با خودت گفتی که مادر در مسیر روضه باشد
با خودت گفتی که بابا رفته باشد نان بگیرد

رفته باشد از دکانی میوهٔ ارزان بچیند
تا از آن دکان دیگر پرچم ایران بگیرد

پرچم ایران به دستش… بر تن سرد خیابان
باید اینجا آسمان ابری شود، باران بگیرد

یک نفر حتی نشد پشت سرش آبی بریزد
یک نفر حتی نشد آیینه و قرآن بگیرد…

فکر کن سقای این دشت عطش، ناچار باشد
مشک آبی را که آورده است، با دندان بگیرد

فکر کن سرنیزهٔ وحشی، جگرها را بسوزد
یک جگرخوار آن طرف جشن حنابندان بگیرد

فکر می‌کردی که در قانون جنگل هم ببینی
بمب یک حیوان بیاید جان صد انسان بگیرد؟


✍️ #محمدکاظم_کاظمی، شاعر و پژوهشگر مهاجر افغانستانی
مشهد، ۲۸ اسفند ۱۴۰۴

#شعر #بمباران #افغانستان #جنگ_رمضان #میناب #به_کدامین_گناه
دیدگاه ها (۲۰)

«نازک‌آرای تنِ ساق گلی‏که به جانش کِشتم‏و به جان دادمش آب‏ای...

تا رزم تو در گوشه‌ی میدان باشدجای من و دوستان خیابان باشدراح...

‌《 اَللّهُمَّ اَهْلَ الْکِبْرِیاَّءِ وَالْعَظَمَةِ وَاَهْلَ ...

دلم گرفته و این حال، حال دلتنگی‌استهزار و چارصد و پنج، سال د...

#پارت_۵رسیدین خونه. از ماشین پیاده شدی و رو به هیونجین گفتی:...

من عاشق نمیشم 🚫🍷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط