رمان گنگستر دردسر ساز من
رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت هشׄـ ۪۪ ـꨭ᪤ـتم)
کای توی راه برگشت به خونه، گوشیش رو درآورد و شمارهی یکی از بچههای قلدرتر مدرسه که از میا خوشش نمیاومد و اسمش جون هو بود رو گرفت. “الو… جون هو؟ یه کاری برات دارم. یه مأموریت ویژه. اگه انجامش بدی، حسابی برات جبران میکنم.»
کای موبایلش رو برداشت و شماره جون هو رو گرفت. همینطوری، بدون هیچ مقدمهای. صدای خوابآلود جون هو از اون طرف خط اومد: «چیه؟ کیه؟ نصفهشبی زنگ زده؟»
کای نفس عمیقی کشید و گفت: «جون هو؟ منم، کای. باید ببینمت. فوراً.»
جون هو اولش کلی غر زد که «چی میگی پسر؟ نصفهشبه! حتماً باز میخوای بگی دلت واسه میا تنگ شده؟»
کای اما مستقیم رفت سر اصل مطلب، با یه لحن جدی که جون هو رو ساکت کرد: «نه، موضوع اصلاً اون نیست. موضوع… (مکث کرد تا جون هو بیشتر کنجکاو بشه) …موضوع انتقامه.»
ناگهان سکوت شد. انگار جون هو شوکه شده بود. «چی؟ انتقام؟ از کی؟»
کای گفت: «از میا. ولی نه اونجوری که فکر میکنی. یه نقشه دارم که… که میتونیم حسابی حالشو بگیریم. میخوایم کاری کنیم که بفهمه با کی طرفه.»
جون هو هنوز صداش کمی گرفته بود، انگار داشت هضم میکرد. «انتقام؟ چجوری؟»
کای گفت: «فردا زنگ تفریح، همونجا که همیشه میرفتیم. اونجا کامل برات توضیح میدم. فقط باید قول بدی که همکاری کنی. این دفعه فرق داره.»
جون هو بعد از چند لحظه مکث، با یه لحن جدید که کمی هیجان توش قاطی بود، گفت: «باشه. میبینمت. ولی اگه چرت و پرت باشه، خودم میدونم و تو!»
کای لبخندی زد و تماس رو قطع کرد. انگار همه چیز داشت طبق نقشه پیش میرفت.
روز بعد، زنگ تفریح بود. کای منتظر جون هو بود، همون گوشه حیاط پشتی. جون هو که اومد، هنوز یه کم گیج به نظر میرسید، ولی کنجکاوش کرده بود.
کای گفت: «خب، گوش کن. نقشه اینه که…» و شروع کرد به توضیح دادن. «ما باید کاری کنیم که همه فکر کنن میا داره با احساسات بازی میکنه. تو باید یه جوری رفتار کنی که انگار هنوز خیلی دوستش داری، ولی اون داره تو رو دست میندازه. همزمان، من مدارکی رو جور میکنم که نشون بده اون چقدر عوضیه و چطور از اون نامهها سوءاستفاده کرده. آخرش همه چیز رو میندازیم گردن اون.»
جون هو با دقت گوش میداد. وقتی کای گفت «همه چیز رو میندازیم گردن اون»، یه لبخند شیطنتآمیز روی لبش اومد. «جالبه… خیلی جالبه. پس تو میخوای از من استفاده کنی که آبروی میا رو ببری؟»
کای سرش رو تکون داد. «نه، ما با هم آبروش رو میبریم. این دفعه دیگه نوبت ماست که بازی رو ببریم.»
جون هو پوزخندی زد. «باشه. قبول. از کی شروع کنم؟»
کای به سمت در ورودی مدرسه اشاره کرد. «همین الان. وقت ناهاره. برو و نقش اولت رو بازی کن.»
جون هو سری تکون داد و با یه حالت پیروزمندانه رفت. کای همونجا ایستاد و به رفتن جون هو نگاه کرد. حس میکرد که بازی انتقام شروع شده…».
(پـ꩜ـارت هشׄـ ۪۪ ـꨭ᪤ـتم)
کای توی راه برگشت به خونه، گوشیش رو درآورد و شمارهی یکی از بچههای قلدرتر مدرسه که از میا خوشش نمیاومد و اسمش جون هو بود رو گرفت. “الو… جون هو؟ یه کاری برات دارم. یه مأموریت ویژه. اگه انجامش بدی، حسابی برات جبران میکنم.»
کای موبایلش رو برداشت و شماره جون هو رو گرفت. همینطوری، بدون هیچ مقدمهای. صدای خوابآلود جون هو از اون طرف خط اومد: «چیه؟ کیه؟ نصفهشبی زنگ زده؟»
کای نفس عمیقی کشید و گفت: «جون هو؟ منم، کای. باید ببینمت. فوراً.»
جون هو اولش کلی غر زد که «چی میگی پسر؟ نصفهشبه! حتماً باز میخوای بگی دلت واسه میا تنگ شده؟»
کای اما مستقیم رفت سر اصل مطلب، با یه لحن جدی که جون هو رو ساکت کرد: «نه، موضوع اصلاً اون نیست. موضوع… (مکث کرد تا جون هو بیشتر کنجکاو بشه) …موضوع انتقامه.»
ناگهان سکوت شد. انگار جون هو شوکه شده بود. «چی؟ انتقام؟ از کی؟»
کای گفت: «از میا. ولی نه اونجوری که فکر میکنی. یه نقشه دارم که… که میتونیم حسابی حالشو بگیریم. میخوایم کاری کنیم که بفهمه با کی طرفه.»
جون هو هنوز صداش کمی گرفته بود، انگار داشت هضم میکرد. «انتقام؟ چجوری؟»
کای گفت: «فردا زنگ تفریح، همونجا که همیشه میرفتیم. اونجا کامل برات توضیح میدم. فقط باید قول بدی که همکاری کنی. این دفعه فرق داره.»
جون هو بعد از چند لحظه مکث، با یه لحن جدید که کمی هیجان توش قاطی بود، گفت: «باشه. میبینمت. ولی اگه چرت و پرت باشه، خودم میدونم و تو!»
کای لبخندی زد و تماس رو قطع کرد. انگار همه چیز داشت طبق نقشه پیش میرفت.
روز بعد، زنگ تفریح بود. کای منتظر جون هو بود، همون گوشه حیاط پشتی. جون هو که اومد، هنوز یه کم گیج به نظر میرسید، ولی کنجکاوش کرده بود.
کای گفت: «خب، گوش کن. نقشه اینه که…» و شروع کرد به توضیح دادن. «ما باید کاری کنیم که همه فکر کنن میا داره با احساسات بازی میکنه. تو باید یه جوری رفتار کنی که انگار هنوز خیلی دوستش داری، ولی اون داره تو رو دست میندازه. همزمان، من مدارکی رو جور میکنم که نشون بده اون چقدر عوضیه و چطور از اون نامهها سوءاستفاده کرده. آخرش همه چیز رو میندازیم گردن اون.»
جون هو با دقت گوش میداد. وقتی کای گفت «همه چیز رو میندازیم گردن اون»، یه لبخند شیطنتآمیز روی لبش اومد. «جالبه… خیلی جالبه. پس تو میخوای از من استفاده کنی که آبروی میا رو ببری؟»
کای سرش رو تکون داد. «نه، ما با هم آبروش رو میبریم. این دفعه دیگه نوبت ماست که بازی رو ببریم.»
جون هو پوزخندی زد. «باشه. قبول. از کی شروع کنم؟»
کای به سمت در ورودی مدرسه اشاره کرد. «همین الان. وقت ناهاره. برو و نقش اولت رو بازی کن.»
جون هو سری تکون داد و با یه حالت پیروزمندانه رفت. کای همونجا ایستاد و به رفتن جون هو نگاه کرد. حس میکرد که بازی انتقام شروع شده…».
- ۲۳۲
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط