یادم رفت بگم
*یادم رفت بگم
ممکنه کل فیک از زبان جین باشه یا از زبان من*
حس زیبا دیدن! Pt³
جین ویو
با حوله ای که روی موهام بود اومدم پایین...مین سو عصبی داشت نگاه میکرد و یه دختر دم در وایساده بود..
دختره:ب...ببخشید؟!مستخدم؟!منظورتونو نمیفهمم!
مین سو دست به کمر ایستاد
مین سو:ببینم..تو..منو نمیشناسی؟؟
دختره:آمم...باید بشناسم بانو؟*لبخند*
مین سو:آیشششش.. کارتو بگو دختر جون!
ولی اون همیشه با ادب بود...چرا مین سو انقدر تغیر کرده؟؟
اون که اینجوری نبود..
دختره:آقای کیم هستن؟؟
دم در وایساده بود واسه همین منو ندیده بود
مین سو یه دفعه قیافش عصبی شد
مین سو:با همسر من چیکار دارید؟؟*خنده ی عصبی*
دختره:من برای دفتر داداشم اومدم و...
مین سو:اشتباه اومدی برو...
سریع رفتم سمتشون..و نزاشتم مین سو در رو ببنده
جین:اوه..سلام..دفتر یونگی دست منه بفرمایید داخل
مین سو چشم غره ای رفت بهم...و دوباره نشست رو مبل
دختره موهای قهوه ای مصری و لباس آستین بلند بافت یقه اسکی سفید و شلوار لی سرمه ای با کفش آل استار آبی...یه استایل معمولی...با اومدنش توی خونه بوی قهوه پیچید توی خونه..لبخندی بهم زد:معذرت میخوام آقای کیم اگه بد موقع مزاحم شدم
جین:نه نه...اینطور نیست
رفتم تو اتاق دنبالم اومد...دختره ساده ای به نظر میومد..دفتر مشکی یونگی رو از کیفم در آوردم و بهش دادم
جین:بفرمایید
دختره:اوه ممنونم
گوشیشو از جیبش در آورد...شماره گرفت و زنگ زد :الو؟...اوپا؟ کجایی؟؟..اوه نمیتونی بیای دنبالم؟؟...خیلی خب تاکسی میگیرم
آهی کشید و قطع کرد:با اجازه..من میرم
جین:وایسا وایسا حاضر شم برسونمت
دختره:نیازی نیست تاکسی میگیرم
جین:نه نه..میرسونمت!
حاضر شدم...کتمو برداشتم و خواستم ساعتمو ببندم..هرچقدر دنبالش گشتم نبود
جین:مین سووو ساعت منو ندیدییییی؟*داد
مین سو:من چه میدونم ساعت تو کجاست*داد بلند*
به قیافه ی دختره نگاه کردم...سرش پایین بود
سوییچو برداشتم رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم...آدرس خونشونو داشتم..سکوت بینمونو شکستم:معذرت میخوام بابت رفتار همسرم خانم....
دختره:سویون
جین:آ بله؟
دختره:اسمم سویونه
جین:اوه بله سویون...من نمیدونم..چش شده
سویون:اشکالی نداره..خانم بامزه ای به نظر میومد
خواهر یونگی..خیلی مهربونه
جین:نمیدونم...
سویون:شاید درست نباشه اینو بگم ولی...باهم به مشکلی بر خوردید؟؟..خب راستشو بخواید من تو بلژیک روانشناسی خوندم شاید بتونم مشکلتونو حل کنم..
جین:آه...چی بگم..راستش اون..عوض شده...خیلی عوض شده..
بغض کردم:فکر نمیکنم دیگه دوستم داشته باشه...
ادامه دارد
ممکنه کل فیک از زبان جین باشه یا از زبان من*
حس زیبا دیدن! Pt³
جین ویو
با حوله ای که روی موهام بود اومدم پایین...مین سو عصبی داشت نگاه میکرد و یه دختر دم در وایساده بود..
دختره:ب...ببخشید؟!مستخدم؟!منظورتونو نمیفهمم!
مین سو دست به کمر ایستاد
مین سو:ببینم..تو..منو نمیشناسی؟؟
دختره:آمم...باید بشناسم بانو؟*لبخند*
مین سو:آیشششش.. کارتو بگو دختر جون!
ولی اون همیشه با ادب بود...چرا مین سو انقدر تغیر کرده؟؟
اون که اینجوری نبود..
دختره:آقای کیم هستن؟؟
دم در وایساده بود واسه همین منو ندیده بود
مین سو یه دفعه قیافش عصبی شد
مین سو:با همسر من چیکار دارید؟؟*خنده ی عصبی*
دختره:من برای دفتر داداشم اومدم و...
مین سو:اشتباه اومدی برو...
سریع رفتم سمتشون..و نزاشتم مین سو در رو ببنده
جین:اوه..سلام..دفتر یونگی دست منه بفرمایید داخل
مین سو چشم غره ای رفت بهم...و دوباره نشست رو مبل
دختره موهای قهوه ای مصری و لباس آستین بلند بافت یقه اسکی سفید و شلوار لی سرمه ای با کفش آل استار آبی...یه استایل معمولی...با اومدنش توی خونه بوی قهوه پیچید توی خونه..لبخندی بهم زد:معذرت میخوام آقای کیم اگه بد موقع مزاحم شدم
جین:نه نه...اینطور نیست
رفتم تو اتاق دنبالم اومد...دختره ساده ای به نظر میومد..دفتر مشکی یونگی رو از کیفم در آوردم و بهش دادم
جین:بفرمایید
دختره:اوه ممنونم
گوشیشو از جیبش در آورد...شماره گرفت و زنگ زد :الو؟...اوپا؟ کجایی؟؟..اوه نمیتونی بیای دنبالم؟؟...خیلی خب تاکسی میگیرم
آهی کشید و قطع کرد:با اجازه..من میرم
جین:وایسا وایسا حاضر شم برسونمت
دختره:نیازی نیست تاکسی میگیرم
جین:نه نه..میرسونمت!
حاضر شدم...کتمو برداشتم و خواستم ساعتمو ببندم..هرچقدر دنبالش گشتم نبود
جین:مین سووو ساعت منو ندیدییییی؟*داد
مین سو:من چه میدونم ساعت تو کجاست*داد بلند*
به قیافه ی دختره نگاه کردم...سرش پایین بود
سوییچو برداشتم رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم...آدرس خونشونو داشتم..سکوت بینمونو شکستم:معذرت میخوام بابت رفتار همسرم خانم....
دختره:سویون
جین:آ بله؟
دختره:اسمم سویونه
جین:اوه بله سویون...من نمیدونم..چش شده
سویون:اشکالی نداره..خانم بامزه ای به نظر میومد
خواهر یونگی..خیلی مهربونه
جین:نمیدونم...
سویون:شاید درست نباشه اینو بگم ولی...باهم به مشکلی بر خوردید؟؟..خب راستشو بخواید من تو بلژیک روانشناسی خوندم شاید بتونم مشکلتونو حل کنم..
جین:آه...چی بگم..راستش اون..عوض شده...خیلی عوض شده..
بغض کردم:فکر نمیکنم دیگه دوستم داشته باشه...
ادامه دارد
- ۹۲
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط