چند سالی بود که همدیگر را ندیده بودیم

چند سالی بود که همدیگر را ندیده بودیم
یعنی از سال آخر دانشگاه
از آن دخترهایی بود که می جنگید
برای چیزی که می خواست می‌ جنگید
یادم هست عجیب گرفتار شده بود
گرفتار کسی که گرفتارش نبود
تمامش را گذاشته بود وسط برای داشتنش
دورا دور خبرش را داشتم
جنگ را برده بود و آغوشی‌را که می خواست فتح کرده بود
قرار بود تمام بچه های قدیم دوباره دور هم جمع شویم
آمده بود ... تنها آمده بود
تا نگاهش کردم فهمیدم که چقدر زخم خورده ی آن جنگ است
یک گوشه نشسته بود و داشت روی صورتش خنده را نقاشی می کرد
یاد جنگ های زندگیم افتادم... نفسم گرفت
رفتم بالکن که کمی هوا بخورم که او هم آمد
سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت " نداشتن بهتر از داشتن و از دست دادنه"
باران نمی آمد ... ولی شانه هایم خیس شده بود
.
#ویسگون ، #عاشقانه ، #نوشته ، #بوی_یاس ، #نشر_راویس ، #مخاطب_خاص ، #شعر ، #عشق ، #دو_نفره ، #داستان ، #انتشارات ، #کتاب ، #غمگین
دیدگاه ها (۲)

قرار زیر بارانجونگ‌کوک از وقتی از خانه بیرون آمده بود، فقط ی...

لز دشمنان تا عاشقان

『 #Dark Fantasy Romance 』 The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پ...

پارت دوم جنگ میان قلب و مغز

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۹: بازیِ اجبار و لبخندهای تلخسکوت...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧ 𝟙 اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش میوفت...

🔻آمریکا در ایران سفارتخانه ندارد ولی ده‌ها سفیر دارد! (بخش ا...

🖤 OBSESSION | وسواسپارت یازدهم: بوسه‌ای برای فریببرای چند ثا...

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

پارت: 1 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد روی پیست دو و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط