این روزها....

این روزها....
چقدر جای یک دوست ،
در تنهایی هایم خالیست....
و به شکل عجیبی به ملاقاتی محتاجم....
به کافه ای با یک میز....
با دو نیمکت....
با دو چای داغ....
و به دوستی که هی من بگویم و بگویمُ هی گوش دهد و گوش دهد
و هیچ وقت دیرش نشود....
دیدگاه ها (۲)

این شب ها چقدر قدم زدن ، می چسبد !نور ملایمِ چراغ هایِ خیابا...

گرم کندلم رابا لبخندتدر این روزهای سرد زمستانیهیچ چیزبه اندا...

برای داشتن زندگی با عزت بی شک باید به فلسفه ی وجودی رفتارها ...

نمی دانم چشم هایش بامن چه می گویند ؟فقط می دانم، وقتی نگاهم ...

دفتر خاطرات آرا

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟓اَههههه...احمقا نزاشتن...

پارت دوم: قرار اول در کافه دنجچند روز بعد، چویا در کافه‌ای د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط